روایتی صادقانه از دوره ی زوال یک منتقد هنرمند

یکشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۶


"هیچ تضمینی وجود ندارد. اما چیزی هم برای ترسیدن نیست. ما هنگام تولد از گمنامی زاده شدیم و وقتی بمیریم هم به گمنامی باز می گردیم. موضوع متحیرکننده آن چیزی است که در این بین می گذرد."
                                                                             راجر ایبرت

وقتی استیو جیمز کارگردان تحسین شده ی مستند «خاطرات حلقه» موافقت کرد که مستندی بر اساس خاطرات راجر ایبرت به نام «خودِ زندگی» بسازد، هرگز تصور نمی کرد که محصول نهایی ممکن است تبدیل به چه چیزی بشود. از این لحاظ حتی خود ایبرت و خانواده اش هم چیزی نمی دانستند. مسیر اصلی خط روایت واضح است: از طریق استفاده از متن، تصاویر و مصاحبه با دیگران، «خودِ زندگی» قرار بود مسیر پر پیچ و خم زندگی ایبرت از دورانی که در روزنامه ی «دیلی ایلینوی» کار می کرد تا زمان حال را دنبال کند. اما چیزی که پیش بینی آن نمی شد، این بود که این فیلم همچنین به اثری از آخرین ماه های زندگی ایبرت تبدیل بشود. وقتی «خودِ زندگی» وارد مرحله ی تولید شد، ایبرت باور داشت که از سرطان رهایی یافته است و هیچ دلیلی نداشت که تصور کند عمر او برای زندگی در این کره ی خاکی به پایانِ خود نزدیک می شود. بعد از گذشت نیمی از ساخت فیلم بود که او خبر نزدیکی مرگ اش را دریافت کرد و به جای این که از دوربین رو بگیرد آن را نزدیک تر خواند و مصمم بود که واقعیت شرایط اش، با این که گاهی خیلی سخت بودند، در فیلم تصویر شوند. رُک گویی بسیاری از نماهای جیمز، که تماشای بعضی از آنها به راستی بیننده را بی قرار می کند، خود گواهی است بر صحت مصمم بودن ایبرت برای نمایش حقیقت. این فیلم به شکلی منحصر به فرد قدرتمند است و نوعی تصویرسازی بی پرده و صادقانه است که من شخصاً به یاد نمی آورم تا به حال در مورد یک شخص مشهور چنین چیزی دیده باشم. «خودِ زندگی» فراتر از این که تنها یک فیلم مستند باشد، یک مرثیه ی هنرمندانه است.


«خودِ زندگی» تصاویری از ماه های آخر ایبرت را با تصاویر آرشیو شده از کل دوره ی حرفه ای او ترکیب می کند. دوستان، اعضای خانواده و شخصیت های برجسته (مانند مارتین اسکورسیزی) داستان ها و خاطرات خود را تعریف می کنند. از تعداد زیادی عکس ثابت استفاده شده است تا آن دوران زندگی ایبرت را که هیچ فیلمی از آنها در دسترس نیست (ماننده وقتی در «دیلی ایلینوی» بود و اوایل دوران کاری اش در «شیکاگو سان تایمز») بازسازی کند. همانطور که ممکن است بیننده توقع داشته باشد، تصاویر زیادی از برنامه ی تلویزیونی «سیسکل و ایبرت» در دوره های مختلف آن گلچین شده اند که شامل قسمت های خنده داری می شوند که در آن بیننده می تواند حس کند رابطه ی معروف میان عشق و نفرت گاهی اوقات میان این مردان به شدت در معرض خطر قرار داشت.


«خودِ زندگی» تنها به طور نسبی بر پایه ی کتاب خاطرات ایبرت به همین نام ساخته شده است. خودِ کتاب که مجموعه ای است از خاطرات و نوشته های ویرایش شده ای که ابتدا در وبلاگ ابرت درج شدند، بیشتر از این که یک خودزندگینامه ی معمولی باشد پرسه های جریان آگاهانه ی ذهنی است که چیزهایی فراتر از حد زندگی تجربه کرده است. ساختار کتاب و چند ویژگی دیگر در فیلم هم حفظ شده اند اما با در نظر گرفتن زمان حال به عنوان آخرین روزهای زندگی ایبرت، موضوع پنهانی عمیق تر و مهم تری است که باید به آن پرداخت.


«خودِ زندگی» هم تجلیل از زندگی یک انسان است و هم روایتی صادقانه از دوره ی زوال او. گرچه از شش هفته ی پایانی زندگی ایبرت هیچ تصویری در دست نیست (آسایشگاهی که او در آن بستری بود اجازه ی تصویربرداری و عکاسی را نمی داد) جیمز متن چندین ایمیل را در اختیار ما می گذارد که نشان می دهند ایبرت با مرگ، این تلخی اجتناب ناپذیر، از درِ صلح  درآمده بود. قبل از آن تصاویری می بینیم که در آن یک پرستار گلوی ایبرت را ساکشن (تخلیه به وسیله ی لوله و یک دستگاه مکنده) می کند و این عملی بود که او به طور مرتب مجبور به انجام آن بود. می توانیم واکنش ایبرت و همسرش چَز را مدت کوتاهی بعد از این که با خبر شده اند سرطان دوباره بازگشته است ببینیم. پیش بینی اولیه این بود که ایبرت 6 تا 16 ماه فرصت برای زندگی دارد اما بعد از تشخیص سه ماه هم دوام نیاورد. لحظاتی هستند که این مستند برای بیننده نقطه نظر یک تماشاگر غایب را که حضور او فراموش شده است فراهم می کند. بعضی اوقات، مثل وقتی ایبرت سعی می کند افکارش را درباره ی بالا رفتن از پله ها توضیح بدهد، حس خشنودی ای که تنها از نظاره کردن نصیب او می شود آزار دهنده و بی قرار کننده است. اما این همان چیزی است که راجر می خواست: نمایش بدون رنگ و لعاب دادن تقلا های او. در واقع او مشخص کرده بود که دلش نمی خواهد با فیلمی که کمتر از این بی پرده و صادقانه باشد همکاری کند. او هیچ توهمی درباره ی آینده نداشت و خودش خاطرنشان می شود که زمانی که فیلم اکران شود او به احتمال زیاد دیگر نیست که بتواند آن را ببیند.


فیلم یک اثر به یادماندنی ست. با جنبه های مختلف زندگی راجر ایبرت در تماس است که بعضی از آنها کاملاً عمومی و برخی دیگر به شدت خصوصی هستند. گزیده هایی از کتاب توسط یک صداپیشه خوانده می شوند که صدای ایبرت را فوق العاده تقلید می کند. جیمز در سراسر فیلم لحن مناسبی را انتخاب می کند. لحظاتی وجود دارند که فیلم راحت و خنده دار است، بعضی اوقات نوستالژیک و خاطره انگیز است و در مواردی هم بیش از آن دردناک است که بتوان تماشای آن را تاب آورد. تصویری که فیلم به دست می دهد کاملاً شفاف است.


حتی برای کسی مثل من که راجر را می شناخت، این فیلم آشکار کننده ی حقایقی است. فکر نمی کنم هیچ کس جز نزدیک ترین نزدیکانش متوجه شده باشند که در آن ماه ها و سالهای پایانی چقدر زجر کشید. دلیل ساده است: صدای او، همانطور که در ستون هایش در روزنامه ها و مقالاتش توضیح داده شده، مثل همیشه واضح به نظر می رسید. کلماتش با اشتیاق و شور زندگی در گلویش می جوشیدند. وقتی آخرین نوشته های او در سایتش را می خواندم، تصویری که از راجر در ذهن داشتم همیشه همان مردی بود که در سال 1998 کنارش در خیابان های فیلادلفیا قدم می زدم یا کسی که در تورنتو، پارک سیتی و چمپین اربانا در سالن های سینما کنارش می نشستم. اگر «خودِ زندگی» تنها یک چیز به من یاد داده باشد این است: من همیشه می دانستم راجر ایبرت نسبت به من منتقد بهتری است، حالا می دانم که او از بهترین کسی که من در خیالاتم می خواستم باشم هم، بهتر بود.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

بابک نیک طلب
  •  0
  • |
  •  0
  • |

    حیف همچین نویسنده و منتقد بزرگی. جای خالی ایبرت و نقدهای ساده و همه فهمش در میان رسانه ها و مطبوعات امروز حسابی خالی ست. خدا بیامرزدش.

    اویتسا افشارطوس
    •  0
    • |
    •  3
    • |

      خدا بیامرز ایبرت نقش زیادی در جذب عامه مردم بخصوص جوان ترخا به حواندن نقد فیلم ها و تاثیرگذاری نقد منتقدها بر فیلم ها در زمان اکران اونها داشت. خیلی تلاش کرد تا نقد فیلم به جایگاه فعلی رسید. خدا رحمتش کنه.

      آریان تاج
      •  0
      • |
      •  3
      • |

        مستند خوبی بود. واقعا حیف آدمی مثل ایبرت بوده. خدا بیامرزدش.