پیروزی اراده

شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۵


ایده ی کلی فیلم تبیین همه جانبه اعتقاد یک معلم با یک ایده در تربیت ِ یادگیرنده است: حذف تشویق و عدم استفاده از احساسات مثبت و به حداکثر رساندن فشار روحی و تنبیه برای پالایش دانش آموز و رساندن او به نقطه اوج در امر یادگیری. شخصیت معلم (فلچر) برای استفاده از این ایده تربیتی خیلی خوب پرداخت شده است: شخصیتی با عاملیت و اعتماد به نفس بالا، کاریزماتیک، تحقیر کننده، و فحاش، دارد؛ اما فیلم در عین حال او را در چند نوبت بیرون از کلاس درس دارای احساس درونی نشان می دهد (مثل محبت او به کودکی که در پشت صحنه ی اجرا برای تماشای گروه آمده است و یا احساس مثبت او هنگامی که در حال پیانو نواختن است و یا یکی دوبار رابطه غیردرسی او با اندرو و یا حتی ناراحتی و گریه او برای فوت شاگردش)، اما تمامی این احساسات هنگام آموزش و در کلاس درس به کلی محو شده و خشم و  قدرت یک جانبه و استبداد رای خشک و بی احساس جای آن را می گیرد. از سوی دیگر شخصیت یادگیرنده (اندرو) نیز برای این که بتواند مقهور این روشِ معلم برای رسیدن به موفقیت بشود، بسیار مناسب است: شخصیتی فرو خفته و نسبتاً منزوی در یک خانواده ی تک والدی که تا به حال فرصت بروز هیچ استعدادی از خود را نداشته است و علی رغم دریافت حمایت های عاطفی بسیار از سمت پدرش در زمینه فرآیند حرفه ای شدن و تحصیلش، تایید اجتماعی معینی از سوی خانواده دریافت نکرده است.


رابطه فلچر و اندرو از شکل گیری یک امید کوچک و سپس یک طرد شروع می شود: فلچر، که به زعم اندرو بهترین معلم موسیقی در بهترین مدرسه موسیقی است، به صورت اتفاقی وارد اتاق تمرین او می شود و  پس از چند دقیقه اتاق را به نشانه عدم رضایت ترک می کند: سر آغازی برای ایجاد انگیزشی پرشور، و مسجل شدن یک هدف تبحری که در قسمت بعد و زمانی که فلچر "دلیل بودن" را به اندرو گوشزد می کند، پررنگ تر می شود. در واقع انگیزش اولیه از یک تحقیر بازخوردی که ناشی از احساس عدم انطباق با انتظارات معلم است شکل می گیرد و  با توجه به زمینه شخصیتی دانش آموز تبدیل به یک هدف عملکردی (پ.ن1) می شود. احساس دریافت توجه به استعدادی که تا کنون از سوی دیگران دیده نشده، کمیت و کیفیت تلاش برای این هدف بندی را تقویت می کند. این هدف عملکردی است که معلم با تاکید بر مقایسه یادگیرندگان و ایجاد رقابتی پرهیجان، خشن و مهلک به آن دامن می زند. در طی فیلم، معلم رفته رفته این میل را به سمت کمال گرایی افراطی از ایده آل شدن در این هدفِ حرفه ای سوق می دهد و با تاکید بسیار زیاد بر الگویی از موفقیت (بادی ریچ)، چیزی به نام خوب بودن در پیشرفت (Good Job) را کاملاً خط می زند و فقط عالی بودن (Perfect) را مورد قبول می داند. در طی فیلم مشاهده می کنیم که اندرو (یادگیرنده) برای ایجاد مقبولیت و جلب رضایت معلمی که می پندارد او قدرت دیدن استعدادش را دارد، و از طرفی برای رسیدن به آرمان کمال گرایانه خود (که متاثر از افکار معلم پدید آمده است)، تحقیرها و روش های بیرحمانه او را می پذیرد و با تلاش بی حدی برای رسدن به استانداردهای معلم تمام فشارهای عصبی و جسمی را تحمل می کند.


پیشرفت و موفقیت تا حدی در دیدگاه یادگیرنده برجسته شده است که تمام اجزای زندگی او معطوف به آن می شود، و روابط اجتماعی او با دیگران را تحت الشعاع خود قرار می دهد و او را تبدیل به موجودی عصبی می کند که منجر به اخراجش از مدرسه می گردد. اما پس از یک وقفه موقت، وقتی که معلم دوباره احساس هدفمندی و کمال گرایی و نیاز به خاص بودن در موفقیت را در او زنده می کند، انگیزه در او مجدداً بیدار می شود. اما پس از رفتار انتقامیِ معلم برای تحقیر توانایی او در اجرای آخر فیلم، (در جایی که اندرو، فلچرِ [معلم] را سد راه اثبات خودش به خودِ معلم و دیگران می بیند) به مبارزه با معلم می پردازد و سعی می کند با عدم اطاعت از او، بازی خود را طراحی کند و خودش را خارج از قید معلم به او اثبات کند. گویا عاملیت دانش آموز در او بیدار شده و علیه معلمی که سابقاً قدرت تام را در دست داشته است، طغیان کرده و او را به اثبات خود واداشته است. ترسِ از دست دادن جایگاه خود نزد معلم و مسیر پیشرفت در او فرو ریخته و انگیزش عملکرد او را از شکل ترس و اضطراب فقدان و رقابت به اثبات توانایی تغییر داده است. در این حین رابطه جدیدی بین یادگیرنده و معلم شکل می گیرد؛ رابطه ای در بالانسی از قدرت دو طرفه (در مقابل قدرت یک سویه پیشین معلم) که رضایت طرفین را از عملکرد برای هر دو در پی دارد.


در دقایق پایانی فیلم تماشاگر حس می کند که اندرو به بلوغ جدیدی در این رابطه رسیده است، این موضوع در تماس مجدد او با نیکول (دوست سابقش که قبلاً او را در مسیر رسیدن به موفقیت افراطی در موسیقی رنجانده و طرد کرده بود) نیز به عنوان نشانه ای از این ادراکِ اندرو که "به جز موفقیت حرفه ای به اجزای دیگری هم برای بهزیستی نیاز دارد"، محرز است. هر چند که این تلاش ناموفق است و نیکول دوستی جدید خود را با فرد دیگری به او اعلام می کند، اما این اتفاق خود به درک نتیجه اشتباه بودن فکر قبلی اش راجع به نحوه موفقیت و "مقلد صرفِ مربی قدرتمند خود بودن"، می افزاید و از عواملی می شود که او را آماده طغیان در اجرای آخرش می سازد.


فیلم «ویپلش»، نمایش بسیار خوبی برای امکان تاثیر شگرف معلم و مربی بر یادگیرنده است، در واقع این فیلم شمشیر دو لبه ی رابطه معلم-دانش آموز را برجسته می کند. فیلم اما در عین حال مروری می کند بر روایت تبادلی ارتباط معلم و دانش آموز که که چطور به مرور خود را در این رابطه تغییر داده اند، و  متاثر از برهم کنش یکدیگر سرانجام هر یک برای خود چه تصمیمی در آن گرفته اند. البته مشخصاً یادگیرنده ی فیلم (اندرو) که برای بار نخست در حال تشکیل هویت ارتباطی خود با معلم (به عنوان یک دیگرِ مهم خارج از بافت خانواده است) را تجربه می کند، منعطف تر است و مسیر واضح تری از مسیر بلوغ را نشان می دهد، اما معلم به سبب تجارب پیشین در رابطه با یادگیرندگان و تکرار عادات و تثبیت عقای و انتظارات، تغییرات اندکی دارد. هر چند که پایان فیلم باز است و معلوم نیست که بعد از اجرای کنشگر اندرو، معلم چه واکنشی در ادامه آموزش به او و ارتباطش خواهد داشت.

پ.ن(1): دوئک (1986) اهداف پیشرفت را به دو بعد اهداف یادگیری و اهداف عملکردی تقسیم کرده است. دانش آموزانی که اهداف یادگیری را اتخاذ می‌کنند، عمدتاً بر بهبود شایستگی هایشان و اکتساب دانش جدید تمرکز می‌کنند. از طرف دیگر طبق این دیدگاه دانش آموزانی که اهداف عملکردی را انتخاب می‌کنند، بر دستیابی به عملکرد خوب تمرکز دارند و می خواهند نشان دهند که از سایرین برترند.

منبع : فیلم نگاه
  • نرجس لاری
  • |
  • چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۶:۲۴
  • |
  • ۰
  • |
  • ۸۶۶
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...