- نویسنده : آن-کاترین تیز
- |
- ترجمه : آرش دهزنگی
فیلم «شیر» با نامزدی شش جایزه اسکار بهترین فیلم، فیلمنامه اقتباسی، فیلمبرداری، موسیقی غیراقتباسی و بهترین بازیگر زن مکمل برای نیکول کیدمن و و مرد مکمل برای دِو پاتل, می تواند به عنوان یک یادآوری از این واقعیت محسوس و اغلب نادیده گرفته شده باشد که مردم در حالت نیاز می توانند و می خواهند به یکدیگر کمک کنند. «شیر», با لحنی شوم و ذهنیتی ساخته شده بر اساس قصه های پریان, چندان معلوماتی را به ما به عنوان بیننده و در موقعیتی بالاتر منتقل نمی کند. دوستان و دشمنان, هیچگاه خود را به درستی معرفی نمی کنند و فیلم از همین ابهام پرتلاطم بهره برداری کاملی می نماید.

کمی به عقب برگردید! زندگی شما به عنوان یک کودک پنج ساله در چه موقعیتی در آن زمان قرار داشت؟ غذای مورد علاقه شما چه بوده است؟ کجا بازی می کردید؟ اسم حیوانات را غلط تلفظ می کردید؟ نزدیک ترین شهر کجا بوده است یا حتی راجع به اسم خودتان؟
در «شیر»، به کارگردانی گارت دیویس، خاطرات تنها ابزار در دسترس برای قهرمان فیلم است برای به دست آوردن دوباره ریشه ها ی وجودی خویش. فیلمنامه فیلم توسط لوک دیویس نوشته شده که اقتباسی است از شرح خاطرات «راه طولانی خانه» اثر سارو بریرلی, ما را به شدت با زندگی یک کودک پنج ساله به نام سارو (سونی پاوار) و ماجراهای خطرناک و سرنوشت ساز وی درگیر می کند. سارو که به همراه برادر بزرگش (آبیشک بهارات) برای انجام یک کار شبانه بیرون از خانه به سر می برند, پس از به خواب رفتن در یک قطار خالی در روز بعد از آن, خود را تنها و بسیار دور از خانه در کلکته می یابد. در جایی که کسی به زبان او صحبت نمی کند. او به زبان هندی صحبت می کند در حالی که بقیه به زبان بنگالی حرف می زنند.

هنگامی که تلاش او برای رسیدن به خانه ناکام می ماند, او به گروهی از بچه های بی خانمان در یک ایستگاه قطار می پیوندد, جایی که یکی از بچه ها کارتن پاره ای را به عنوان بستر خواب به وی تعارف می کند. موقعیت سارو در هر لحظه در حال تغییر است و بینندگان باید در تمام لحظه ها خود را با یک موقعیت جدید وفق دهند. از نکات قوت فیلم این است که از شرایط خطیر و پرمعضل کودک بهره برداری نکرده یا آن را رومانتیک و احساساتی جلوه نمی دهد. که البته این نکته فرایند تصمیم گیری را برای مخاطب دشوار می کند. به عنوان مثال, این مردان کی هستند که می خواهند بچه ها را با خود ببرند؟ برای بچه ها بهتر است که بمانند یا بگریزند؟ زنی با رفتار دوستانه از سارو می پرسد که آیا می تواند به زبان هندی صحبت کند, و کودک مشتاق به برقراری ارتباط هست. او به زن می گوید که شغل مادرش حمل سنگ است. زن غریبه او را به خانه اش می برد او را حمام می دهد و برایش نوشیدنی می گیرد. آن زن می تواند همان جادوگر بدذاتِ «هانسل و گرتل» باشد یا همان مادرخوانده مهربان قصه های پریان. مرد خوبی پیش می آید و ذهن ما را با تعبیر واقعی تماس هایش با کودک مشغول می کند, همزمان ما از خود می پرسیم قصد واقعی آن مرد از گفتن جمله "او (سارو) دقیقاً همانی است که به دنبالش بودیم" چیست؟

سکانس خیالی که سارو و مادرش در آن معدن سنگ دوباره به هم می پیوندند همان حالت مسحورکننده و زیبایی غمگینی را در تحقق آرزو های خیالی دارد که در پایان داستان «دختر کبریت فروش» هانس کریستیان اندرسون به ما دست می دهد. در حالی که گذشته تلخ و دشوار او را آزار می دهد, شانس و اقبال روی کرده به او مسیر آینده را برایش رقم می زند. در یتیم خانه ای که او برای مدتی به سر می برد, برای یکی از بچه های یتیم بالاترین برنامه ریزی برای آینده تنها به اندازه "خرید یک ساعت" پیش می رود.

نیکول کیدمن به نقش سو بریرلی به شکل درخشانی ظاهر می شود, در صحنه ای از فیلم او یکی از قوی ترین و موثرترین اجراهایی را که من تا به حال بر پرده دیده بودم در تقاضا برای فرزند خواندگی را از خود به نمایش می گذارد. سو و شوهرش جان (دیوید ونهام) در سال 1986به سارو زندگی تازه ای در شهر هوبارت در تاسمانی می دهند. سو به کودک قول می دهد که "من همیشه به تو گوش خواهم کرد, همیشه". بعدها آنها بچه دیگری را هم به فرزندی می پذیرند, منتوش (کشاو جادهاو) که از همان ابتدای کار برای وفق دادن خود با شرایطش مشکل دارد. او جیغ می کشد, خودش و تلویزیون را می زند. می توان تصور کرد که او چه گذشته تلخ و دشواری را پشت سر گذاشته است. رابطه این دو همواره به طرز مناسبی همراه با علاقه و پیچیدگی باقی می ماند.
با
پیش رفتن به بیست سال جلوتر, سارو که نقش او را اکنون دِو پاتل بازی می کند, به کمک
حس شیرین خاطرات, دوست دختری به نام لوسی با بازی رونی مارا, جادوی "اپلیکیشن
گوگل اِرث", اندکی شانس و مقداری فشار بر حافظه به پایان این مسیر می رسد. در
اینجا ما با این احتمال روبرو می شویم که او باید به جایی بازگردد که ممکن است
دیگر آنجا نباشد یا اصلاً از ابتدا وجود نداشته است.

دیدگاه ها
فیلم جمع و جور و دوست داشتنی بود. حتی بعضی قسمت های فیلم اشک به چشم آدم میاره. من که فیلم رو دوست داشتم.
فیلم از خیلی جهات شبیه "میلونر زاغه نشین" هست. پسرکی فقیر که از هیچ به همه جا رسیده. و این بار برگشته تا ریشه و خواستگاه خود را پیدا کند. همان بازیگر که حالا جوان رعنایی شده و مادر واقعی اش را جستجو می کند. با این همه با یک شاهکار یا یک اثر به یادماندنی روبرو نیستیم. بازی های فیلم بخصوص بازی نیکول کیدمن و پسرک فقیر و سرگردان فیلم فوق العاده اند.