- نویسنده : هوشنگ گلمکانی
«بن هور» جدید یک ضدحالِ اساسی به خاطرات نسلی است که این فیلم برایش در کنار انگشت شمار آثاری همچون «ال سید»، «اسپارتاکوس» و «سقوط امپراتوری روم» مظهر سینمای تاریخی/حماسی شده بود. فیلمی از یک کارگردان قزاق مهاجرت کرده به هالیوود که اکشن ساخته و علمی-تخیلی هم ساخته و حالا رفته سراغ بازسازی یک فیلم شناخته شده ی تاریخی که تا زمان ساخت «تایتانیک» رکوردار بود و در آن سال در این رکورد شریک پیدا کرد. «بن هور» جدید پس از دو نسخه ی صامت (در سالهای 1907 و 1926)، نسخه ی معروف ویلیام وایلر (1959) و سخه ای انیمیشن (2003) پنجمین اقتباس سینمایی از کتاب معروف لیو والاس (بجز اقتباس های تئاتری و ایرانی) است. ما که آن دو نسخه ی صامت را ندیده ایم و انیمیشن هم جهان دیگری دارد. بنابراین خواه ناخواه «بن هور» وایلر مبنای مقایسه می شود و به هیچ وجه نمی توان از چنین مقایسه ای خودداری کرد؛ همان اتفاقی که به طور معمول در مواجهه با بازسازی هر فیلم قدیمی در ذهن ها می افتد.

شیوه ی رایج در بازسازی فیلم های قدیمی لااقل طی دو دهه ی گذشته، جدا از استفاده از تکنولوژی روز، کار روی فیلمنامه های آنها برای گسترش داستان و افزودن عمق و لایه های دیگر به آن فیلم های آشناست. این همان کاری است که به طور مثال اسکورسیزی سال 1991 در بازسازی «تنگه وحشت» (جی. لی تامپسون-1962) و اندرو دیویس سال 1998 در بازسازی «م را به نشانه مرگ بگیر» (آلفرد هیچکاک-1954) با موفقیت انجام دادند. اما آنچه به «بن هور» تیمور بکمامبتوف در این بازسازی افزوده شده مقداری زرق و برق (در واقع زلم زیمبو!) است و آنچه از دست داده و هیچ چیزی جایگزینش نشده را می توان در کلمه ی "اصالت" خلاصه کرد. بسیاری از آثار بزرگ سینمای دنیا حاصل زمانه شان هستند و حاوی آنچه این زمانه به آنها بخشیده است. ترکیب بازیگران «بن هور» ویلیام وایلر یکی از آن عناصر تکرارنشدنی است؛ بخصوص زوج چارلتون هستون و استیفن بوید در دو نقش اصلی که به هیچ وجه با دو چهره ی خنثای جک هیوستون و توبی کِبل در نسخه ی جدید قابل مقایسه نیستند. همچنین است موسیقی سحرانگیز میکلوش روژا در نسخه ی قدیمی که در اینجا مارکو بلترِیمی جایگزینش شده و نه خودش و نه گوشه ای از کارش در یاد نمی ماند. دو سکانس درخشان و دریادماندنی نسخه ی قدیمی (یعنی سکانس ارابه رانی و نبرد کشتی ها در دریا) بدون کامپیوتر و فقط با هنر و درایت یاکیما کانوت چنان از کار درآمد که پس از 57 سال هنوز دیدنی و جذاب و تکان دهنده اند اما همین دو سکانس در نسخه ی جدید با وجود استفاده از جلوه های ویژه ی کامپیوتری و جزییات بسیار بیشتر از فیلم وایلر، چیزی شبیه یک اسباب بازی بدلی شده اند که ذره ای اصالتِ آن سکانس های قدیمی را ندارند.

بدتر از همه اتفاقی است که در بازنویسی فیلمنامه و مثلاً به قصد بخشیدن غنای بیشتر به داستان و شخصیت ها و ایجاد بُعدی عمیق تر به رویدادها افتاده است. آن داستان سرراست و جذاب فیلم وایلر که تماشاگر را مدام با خود می کشاند و لحظه ای او را رها نمی کند، در بازسازی فیلمنامه تبدیل به کلافی سردرگم شده که نفس تماشاگر را می گیرد و خسته و سردرگمش می کند. این جزییات، این پاساژها و پیچش های بی دلیل و اضافه به جای عمیق تر کردن داستان، دست اندازهای داستان را بیشتر کرده اند. به یاد بیاورید رابطه ی جودا را با خانواده اش، با مسالا، با استر و پدرش، با شیخ ایلدریم (هیو گریفیث)، نحوه ی حضور مسیح در فیلم، ماجرای ابتلای خواهر و مادر جودا به جذام و سپس شفای آنها بر اثر معجزه ی مسیح (که هنوز تا عمق وجود بیننده نفوذ می کند) و همه ی اینها را در فیلم وایلر و مقایسه کنید با عناصر مشابه شان در نسخه ی جدید.

در نسخه ی ویلیام وایلر، حادثه ای که منجر به درگیری اصلی، دستگیری جودا و از هم پاشیدن خانواده شد، یک اتفاق بود که از آن می توان به تقدیر یاد کرد. روز عبور نمایده ی قیصر روم از کنار خانه ی جودا، به طور اتفاقی سفالی از روی لبه ی دیوار می افتد، اسب نماینده ی قیصر رم می کند و راکبش را بر زمین می زند، اما اینجا جوانی "شورشی" که در خانه ی جودا پناه گرفته به سوی نماینده ی قیصر تیر پرتاب می کند و به این ترتیب داستان بُعدی سیاسی پیدا می کند که بیگانه با روح داستان است. این همان کاری است که مجید مجیدی در فیلم اخیرش کرده است. همچنین در نسخه ی وایلر، پس از جنگ کشتی ها جودا یکی از فرماندهان را نجات می دهد و به این ترتیب به دربار روم نزدیک می شود. اما در نسخه ی فعلی، جودا به تنهایی نجات پیدا می کند و با کمک شیخ (مورگان فریمن) راه طولانی تری را تا مقصد طی می کند. در واقع شاید بتوان گفت تنها عنصر و نکته ی جذاب نسخه ی جدید، همین مورگان فریمن است که در جاهایی نقش راوی را دارد، وگرنه پیچ و تاب های داستان در نسخه جدید هیچ کمکی به عمق و غنای فیلم نکرده اند.

«بن هور» تیمور بکمامبتوف بیشتر به همان دلیل فقدان اصالت، فیلمی انگیزه سوز است که حتی برای یک دوستدار این داستان و آن فیلم قدیمی وایلر اشتیاقی ایجاد نمی کند تا بیشتر و جدی تر در آن دقیق شود که ببیند چه اتفاقی افتاده که چنین خنثی و بی خاصیت از کار درآمده و بیشتر به یک اسباب بازی مصنوعی دیجیتالی تبدیل شده است.
دیدگاه ها
همیشه از این فیلم های بیخود و بی هرجهت توی هالیوود به قصد سرکیسه کردن تماشاگرها و مردم ساخته شده، این هم یکی دیگه. منتهی من خیلی خوشحال شدم که این یکی فروش نکرد تا شاید استودیوهای احمق دیگه بیخود سراغ دوباره سازی شاهکارهای تاریخ سینما نرن.
ساختن و دوباره سازی شاهکارهای تاریخ سینما یک بازی دو سر باخته. هم پول و سرمایه رو دادی رفته هم آبرو و حیثیتت رو. و خیلی خوشحال شدم که این فیلم به شدت توی باکس آفیس شکست خورد تا شاید هالیوود دست از این حماقت افسارگسیخته برداره و کلاسیک های به یادماندنی سینما رو به حال خودشون بذاره.
واقعا فیلم بدی بود. نه حسی نه حالی نه هیجانی. شخصیت پردازی افتضاح. من که خیلی اعصابم خراب شد.
هالیوود داره با دست خودش همه خاطرات شیرین خوبی که مردم از تاریخ سینما و فیلم های خوب دارند رو خراب می کنه. انگاری که دیوانه شده اند. آخر مگه میشه و امکان داره که یک کارگردان اکشن ساز درجه 3 بیاد شاهکار ویلیام وایلر بزرگ رو بازسازی کنه؟ وایلر کجا و بکمامبتوف کجا؟ اصلا وقتی "بن هور" اصلی آن همه فیلم خوبی هست چرا باید بخوان دوباره بسازنش؟ هرجور که به این قضیه نگاه کنیم خیلی مسخره و احمقانه به نظر می رسه.