شاید وقتی دیگر

پنج شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۳۳


تماشای فیلمی که رنگ و بوی اصیل وسترن دارد آن هم در دورانی که دیگر سالها از عهد وسترن گذشته است و تک و توک عناوینی لذت بخش، همچون «شهامت واقعی» برادران کوئن و «قطار 3:10 به یوما» جیمز منگولد، هر از گاهی رُخ می نمایانند، از اتفاقات بزرگ سینمایی سال 2016 است. جان مایه های ژانر وسترن همچون تعقیب و گریز، دوئل، مناسبات مردانه ی جهان، سرقت از بانک، دشت های عریض، چاه نفت داخل مزرعه، گله های گاوی که از جاده می گذرند، تقدس معنای خانواده و مفهوم اخوت، کافه و قمارخانه و... آن هم در دنیای امروزین (جایی از فیلم یک گله دار که احشامش مانع عبور خودرو از جاده شده اند، به همین شگفتیِ گله داری به سبک قرن نوزدهم در قرن بیست و یکم اشاره می کند)، بار دیگر شکوه قالب و معنا را در این گونه ی سترگ تداعی می کند.



فیلم از همان صحنه ی نخست، کوبندگی و غافلگیری اش را بر تماشاگر وارد می کند. ابتدا چرخش ملایم دوربین در فضایی عریض و آرام که ساختمانی تنها در میانه اش قرار گرفته و سپس... حمله ی دو نقاب پوش به زنی که کارمند بانک است و متعاقب آن، حمله به صاحب بانک و سپس فرار. این آرامش اولیه و تنش ناگهانی بعد از آن، نوعی الگو را در ساختار روایی و معنایی اثر پی ریزی می کند که در بافت آن می توان بارها به مشاهده اش نشست؛ و در این بافت، به ریزبافت های دیگری در حوزه ی شخصیت پردازی رسید که چگونه دوگانه های موقعیتی، موتور روایت اثر را روشن نگه می دارند. فیلم دو زوج اصلی را در چهارچوب های شخصیتی اش پرورش داده است: زوج بزهکار (توبی و تانر) که برادرند و زوج پلیس (مارکوس و آلبرت) که همکارند؛ و زوجی در پی زوجی دیگر است. همان قدر که دو برادر با هم کلی تفاوت زمینه ای و رفتاری دارند و در عین حال رابطه ی اخوتشان ناگسستنی تر از آن به نظر می رسد که مسائلی مانند وصیت یک جانبه ی مادر، محبت یک طرفه ی والدین، حبس طولانی یک برادر و نگهداری و مراقبت از مادر به دست برادر دیگر، و آرامش جویی یکی و هیجان آلودگی دیگری، بتواند بر آن خدشه ای وارد آورد، دو پلیس هم با با وجود انواع و اقسام متلک هایی که به هم می اندازند (از کل انداختن بابت این که چرا یکی یونیفورمی شبیه به یونیفورم دیگری پوشیده تا مرافعه بابت این که چه کسی به تلفن همراه موقع رانندگی جواب بدهد) همدلانه کارشان را انجام می دهند.



آرامش و تنش های متوالی یا دوگانه ی موقعیتی، شخصیتی و روایی، مهم ترین عامل انسجام این فیلم است که تا حد زیادی ذهن مخاطب را را به سمت خاطره های خوبی که از آثار برادران کوئن یا فیلم هایی در همین مایه های سبکیِ پست مدرنیستی (مانند «پیش از آن که شیطان بداند مرده ای» سیدنی لومت) دارد هدایت می کند. در این میان، طنز ظریف جاری در لایه ی زیرین، بر تناقض های احلاقی و هنجاری مورد نظر فیلمساز افزوده است. مثلاً متلک های مارکوس به رابی در شبی که در هتل مانده اند (از نوع اعتقاد به خدا گرفته تا آیین سرخ پوستیِ دور آتش گشتن همچون کسی که زنبور نیشش زده است) یا آن گارسون عجیب و غریب رستوران محلی که به بیشتر مشتریانش با بدخلقی می فهماند به جای سفارش غذا باید بگویند چه غذایی نمی خواهند تا گارسون غذای همیشگی رستوران را بیاورد! (طعنه ی بامزه ی مارکوس به این رستوران: "هیچکس از این عوضی دزدی نمی کنه!") یا برخورد بامزه ی توبی و پسر نوجوانش، آنجا که پدر، فرزندش را نصیحت می کند هرگز مانند او و عمویش زندگی نکند، و بعد که نوشیدنی اش را به پسر تعارف می کند، پسر حرفش را به خودش برمی گرداند: "مگه نگفتی مثل تو زندگی نکنم!"، یک جور جهان سرگشته از هجویات را ارائه می دهد که مفاهیمی همچون قانون هم در آن، نعلی وارونه می زنند. قانون بانک ها، بر اساس رویکرد سرمایه سالارانه ی این جهان، چنان توبی را بابت بدهکاری هایش چلانده است که سرقت از بانک به عنوان پاسخ به این اجحاف، بار غیراخلاقی ماهیتی اش را به چالش می کشد. در این مسیر، البته توبی تا آنجا که می تواند از خشونت پرهیز می کند و بارها برادرش را هم بابت هیجان ناشی از این رویکرد سرزنش می کند؛ اما انگار برادر (تانر) بیش از آن که در پی عبور از قانون به خاطر اجحاف های قانونی باشد، نفس حرکت در این مسیر را می ستاید و زندگی لوطی وش و بی ملاحظه و غریزی ای که در برخورد با دیگران دارد (چه در خشونت حمله به دیگران، چه در تصمیم غیرعقلانی ای که در سرقت از صندوق کنار رستوران با حضور آن همه شاهد می گیرد) با همین منش معنا می شود. به یاد آوریم اولین حضور او را در فیلم که وقتی زن کارمند بانک احمق خطابش می کند، عصبانی می شود و واکنش خشن نشان می دهد. انگار بیش از هر چیز از تحقیر ناراحت می شود و برای جبران این تحقیر هم هست که این رفتار لاقیدانه را در پیش گرفته است؛ رفتاری که در مقابل چند جوان لاابالی در پمپ بنزین هم در پیش می گیرد (توبی هم جایی او را با این انگاره که همیشه دعوا را کِش می دهد توصیف می کند). او سالها زندان بوده، از والدینش چندان مهر و توجه ندیده، و موقعیتش در شمایل برادر بزرگ تر، او را به سوی نوعی حمایت بدوی از برادر کوچک و خانواده ی نه چندان منسجمش سوق می دهد. در واقع تانر، در مسیر مهیج رفتارهای خلاف قانون، به نوعی به مقصدش هم دست می یابد: حمایت از برادر و نهاد خانواده. و همین که این مقصود حاصل می آید، در حرکتی که بی شباهت به عملیات انتحاری نیست، به قلب جمعیت پلیس می زند و سرانجام، در تنهاییِ خویش، بی آن که بیفتد، کشته می شود.



فیلم با قربانی شدن یکی از دو زوج داستان تمام می شود. حالا نوبت دوئل دو نفرِ باقی مانده است که باز با پیدا شدن سروکله خانواده ی توبی، موضوع مسکوت باقی می ماند تا شاید وقتی دیگر هنگام آن نیز فرا برسد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

بابک نیک طلب
  •  0
  • |
  •  1
  • |

    جناب دانش ممنون از نقد خوبتون بر روی این فیلم معرکه و بسیار خوب. خواندن نقدهای خوب پس از دیدن فیلم های خوب آدم رو حسابی سر حال نگه می داره.