تکلیف و تاوان

پنج شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۲۳


فیلم با فضایی یکنواخت از زندگی روزمره ی سرایدار یک ساختمان شروع می شود که کارهای فنی و نظافتی مستاجران را انجام می دهد: برف روبی، تعمیر لوله های آب، باز کردن گرفتگی دستشویی و مانند آن. هیچ نکته ی بارزی در چرخه ی روزمره ی زندگی این آدم به چشم نمی آید. حتی دعوایش با یکی از مستاجران پرمدعا یا کتک کاری شبانه اش در بار نیز در این یکنواختی، تنوعی ایجاد نمی کند و اوضاع همچنان است که بود. حتی مکالمه ی تلفنی یکی از مستاجران با دوستش درباره ی این که از تیپ سرایدار خوشش آمده هم منشا تغییری نیست و فقط به انعامی سوءتفاهم برانگیز ختم می شود. کار روزانه، حضور عصرگاهی در بار تا پاسی از شب، و حضور در خانه ای محقر برای خواب.



ابتدا گمان می بریم با فیلمی درباره ی روزمرگی های کسالت بار زندگی یک کارگر مواجهیم. اما تلفنی که خبر مرگ برادر این کارگر را می دهد، فضا را به سمتی دیگر می برد. عزیمت از کویینزیِ ماساچوست به شهری موسوم به "منچستر بای دِ سی" یا همان "منچستر کنار دریا"، قرار است با خود به گذشته هایی نقب بزند که این کارگر را که لی چندلر نام دارد وادار به گریز از زادگاهش کرده است.و داستان از همین جا شروع می شود؛ داستانی درباره ی مکافاتی خودخواسته و تاوان دادن بابت اشتباهی فجیع...



«منچستر کنار دریا» داستان پرفرازونشیبی ندارد. می شود خلاصه اش را در سه سطر نوشت و تمام. این داستانی با شاخ و برگ های ریز دراماتیک نیست و بیشتر به حدیث نفس کسی می ماند که اتفاق های پیش رو فقط دارند رسوب های ته ذهن و احساسش را به هم می زنند و متلاطمش می سازند. اگر زخم واقعه و تجربه ای در سالها قبل هنوز روح تان را می خراشد این فیلم را حتماً ببینید. شخصیت اصلی فیلم، لی چندلر با بازی کِیسی افلک، مرد توداری است. به سختی می شود از زیر زبانش حرفی کشید یا از چهره اش احساسی را برداشت کرد. غرق در خودش است و به قول دیالوگ معروف مسعود کیمیاییِ خودمان، انگار می خواهد کلکش بدجوری کنده شود! نه به دختری که در بار روی پیراهنش نوشیدنی می ریزد و عذرخواهانه خودش را معرفی می کند محلی می گذارد و نه به مادر جوان دوست برادرزاده اش پاتریک که لی نیم ساعت تمام حرف هایش را با "خُب" و "نه" و "آره" جواب می دهد! حتی زمانی که به بیمارستان می رسد و خبر مرگ برادرش جو را به او می دهند مات و بی تفاوت به پرستار می نگرد و سئوال هایی کوتاه درباره ی چگونگی مرگ برادرش می پرسد و درباره ی این که روند معمول برگزاری مراسم بزرگداشت در چنین مواقعی چگونه است. در عوض به محض تجربه کردن برخوردهایی که می آزارندش تندخو می شود: پاسخ تندی به زن بداخلاق ساکن مجتمع می دهد، دو نفر را به صِرف این که نیم نگاهی به او انداخته اند با مشت می نوازد و به رهگذری که درباره ی نحوه ی برخورد با پسر نوجوان به او تذکر می دهد چشم غره می رود و گاهی هم حرف های رکیک زیر لب نجوا می کند.



او چه اش است؟ فیلم این را آرام آرام از خلال فلاش بک هایی که لابه لای موقعیت های زمان حال تنیده شده اند بروز می دهد. فیلم اصلاً با فلاش بک شروع می شود. صحبت های سرخوشانه ی لی در سالها قبل بر روی عرشه ی قایق تفریحیِ جو با پاتریک خردسال، درباره ی این که در یک جزیره ی تنها او بهتر می تواند مراقبش باشد یا برادرش (صحبت هایی به نوعی در اشاره به آنچه در آینده خواهیم دید)؛ فضایی را نشان می دهد که کاملاً با شمایل افسرده ی کنونی لی متفاوت است. در این فلاش بک و فلاش بک های بعدی، لی مرد جوانی است که زیاد حرف می زند (روی کشتی)، آکنده از شور است (اشتیاقی که نسبت به همسر نه چندان سرحالش دارد)، احساسات خودش را به سادگی عیان می کند (رفتار با بچه ها)، و خودش را در فضاهای تشنج زا درگیر نمی کند (فلاش بک بیمارستان که همسر جو در حال بداخلاقی و دعوا با دیگران است). آن پاتریک سرحال گذشته با این پاتریک افسرده ی کنونی چه نسبتی دارد؟ چرا اهالی شهر وقتی او را می بینند با خود می گویند که "این همان پاتریک است؟"



فیلم با آمیزه ای از گذشته و حال، روایت خود را پیش می برد و راز نهفته ی لی را در میانه ی این روایت، بعد از آن که وکیلِ جو با لی از وصیتنامه ی برادرش که سرپرستی پاتریک را به او سپرده می گوید، از دفینه ی خاطره ها بیرون می آورد. احساسات و افکار لی در ارتباط با قیومت برادرزاده اش، او را به یاد شبی می اندازد که بر اثر یک بی احتیاطی معمولی، فاجعه ای رُخ داد که به قیمت از دست رفتن بچه های خردسالش تمام شد. مرور فیلم بر این فاجعه، در حالی که قطعه ی پراحساس آداجوی آلبینونی همراهی اش می کند، مهم ترین بحش ماجرا است. این ماجرا فقط دربردارنده ی یک غم بزرگ نیست. فیلم از این بخش به بعد به جانب موتیف مهم تکلیف و تاوان می رود. زمان حالِ لی، موقعیت بالقوه ای را در برابرش گشوده که در نسبت با گذشته ی اوست. سرپرستی برادرزاده، روی دیگر سکه ی از دست دادن بچه هایش است. قبول این مسئولیت برای لی به معنای خروج از مرحله ی تاوان خودخواسته است. نیمه ی دوم فیلم به تردیدها و دغدغه های پیرامون این موضوع اختصاص دارد. از این مقطع به بعد، لی پیش از آن که افسرده باشد، سرگشته است؛ و مَطلَعِ این سرگشتگی چقدر خوب با تمهید فراموش کردن محل پارک اتوموبیل در سکانس بعد از خروج از دفتر وکیل گره می خورد.



«منچستر کنار دریا» بدون کیسی افلک، معلوم نیست چه از آب درمی آمد. او در این فیلم به اوج پختگی اش رسیده است، با نوعی بازی دور از قراردادهای معمول استودیویی که به مرز نابازیگری نزدیک می شود و در عین حال از افتادن در ورطه ی ادا و آماتوریسم نمایی هم پرهیز می کند. فصل مواجهه ی لی با جسد برادرش، فصل حضورش در اداره پلیس و تعریف کردن آنچه بر بچه هایش رفته، و فصل نهایی ملاقات او با همسر سابقش که یکی از بهترین نمودهای بازیگری افلک را بروز می دهد، از جمله فضاهای شاخص این فیلم در نسبت با افلک است. بازی ای توام با آگاهی کامل از ارزش تفاوت نگاه در حالت های مختلف، و بازی درست با دست و سایر اعضای بدن در موقعیت های مقتضی. اسکاری که افلک گرفت، حق مسلم او بود.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...