تنهای تنهای تنها

یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۴۳


خطایی که در شب مراسم اسکار هنگام اعلام برنده ی جایزه ی بهترین فیلم رُخ داد، اشتباهی معنادار بود. اعلام نام «لالا لند» به عنوان فیلمی فانتزی در قلب "کارخانه ی رویاسازی" کسی را متعجب نکرد؛ کمااین که پیش از مراسم اسکار هم بیشترین شانس را برای همین فیلم متصور بودند. اما وقتی که معلوم شد «مهتاب» (فیلمی جدی و اجتماعی متعلق به منتهی الیه آن سوی هالیوود) برنده ی واقعی است، در این شبِ "سیاسی ترین اسکار"، باز هم کسی تعجب نکرد. فهرست جایزه ها و نامزدی های دو فیلم در رویدادهای پیش از اسکار حیرت انگیز است. البته فهرست «لالا لند» کمی از فهرست «مهتاب» طولانی تر است اما پیداست که هر دو از زمان شروع نمایش شان سخت مورد توجه بوده اند؛ گرچه «لالا لند» در گیشه و نزد تماشاگران محبوب تر بوده است. رقابت دو فیلم از دو سر بسیار دور طیف سینمای هالیوود، گویای دلیل موفقیت این سینما در طول تاریخش است و اینک با گرد آمدن مجموعه ی عواملی که آن را "شرایط" توصیف می کنیم، گرایش های سیاسی و اجتماعی حاکم بر اسکار امسال نه تنها باعث موفقیت سیاهپوستان در این دوره شد بلکه فیلمی از سویه ی اجتماعی و به تعبیری غیررویایی هالیوود بر بخش رویاپرداز این سینما چیره شد.



...اما وارد فیلم که می شویم، تردیدآمیز است که به چنین فیلمی تا چه حد می شود عنوان "اجتماعی" داد؟ تمامی شخصیت های اصلی و فرعی فیلم سیاهپوست هستند و جز در چند جا سفیدپوستی حتی به عنوان رهگذر هم دیده نمی شود (یک جا در رستورانی که کوین کار می کند انگشت شمار مشتری سفیدپوست می بینیم). جامعه ای که می بینیم یکدست سیاه است و دبیرستانی که شارون در آن درس می خواند حتی یک دانش آموز سفید ندارد. ما که در آن سرزمین زندگی نمی کنیم نمی دانیم واقعاً چنین ترکیبی واقعیت دارد یا این که همه چیز چیده شده است. از سویی فیلم بیشتر درباره ی یک انسان است و از سوی دیگر "سیاه"ی مطلق در فیلم نمی تواند خالی از انگیزه های اجتماعی یا سیاسی باشد؛ هرچند که در فیلم به دلیل غیبت سفیدها و اصولاً غیبت "سیستم" یا نمایندگانش اشاره ای حتی گذرا به موضوع تبعیض نژادی و ستم بر رنگین پوستان هم مطرح نیست. حتی وقتی شارونِ نوجوان در دبیرستان دستگیر می شود، دو پلیسی هم که او را کت بسته با خود می برند سیاه هستند؛ ضمن این که "سیاه" (با انواع کلماتی که در همین معنا در انگلیسی وجود دارد) در فیلم فراوان در اشاره به نژاد و رنگ پوست آدم ها به کار می رود. کارگردان فیلم هم که خود یک سیاهپوست است با شناخت و تعمد همه ی این عوامل را در کنار هم چیده است.



...اما –و باز اما- به قول ادبا چون نیک بنگری «مهتاب» فیلمی درباره ی تنهایی انسان است که از قضا اینجا یک سیاهپوست است. البته فیلمساز تا پایان دستش را رو نمی کند و با این که مدام نشانه هایی آشنا از فیلم های مشابه در آن می بینیم، فقط در پایان ضربه ی نهایی نواخته می شود. فیلم روایت سه دوره از زندگی شخصیت اصلی اش شارون –کودکی، نوجوانی و جوانی- است. او آدمی منزوی و کم حرف است، با مادری معتاد و فاحشه. هیچ معاشر و دوستی ندارد. با مرد جوانی به نام خوآن هم که آشنا می شود یک گَردفروش است و جالب است که مادر معتادِ شارون تمایلی به این ارتباط ندارد، ضمن این که شغل خوآن تاثیری بر رابطه اش با شارون هم ندارد (که مثلاً بخواهد معتادش کند یا از او برای توزیع مواد مخدر بهره بگیرد)؛ شغل او فقط یک شغل است. انگار که -فرض کنیم- راننده تاکسی باشد. حتی خوآن به جای سوءاستفاده از شارون به او شنا یاد می دهد و مهربانی می کند. اعتیاد مادر و به فحشا کشیده شدن او هم بیشتر حاصل تنهایی است تا فقر. در فیلم اصولاً نشانی از فقر و ستم اجتماعی و فشار سیستم و تبعیض نژادی نیست. در یکی از مهم ترین سکانس های فیلم که تنها صحنه ی خشن آن است (و شارون چند مشت از کوین می خورد و بعد ترل سردسته ی گنگی که به کوین ماموریت کتک زدن شارون را داده هدف حمله ی غافلگیرانه ی شارون قرار می گیرد) اصولاً این اتفاق حاصل درگیری های کودکانه است. هیچ انگیزه ای برای چنین اقدامی وجود ندارد. شارون که آدمی آرام و منزوی است هیچ مزاحمتی برای ترل و دارودسته اش ندارد و کوین هم که از زمان کودکی با شارون دوست بوده و اخیراً به او نزدیک تر هم شده معلوم نیست چرا ماموریت کتک زدن شارون را می پذیرد.



با دستگیری شارون، هنگامی که او را به مقر پلیس می برند، از تصویر درشت از چهره ی او که به کوین خیره شده چنین برمی آید که کینه ای عمیق به دل گرفته. پس از این نما هم که ده سال بعد و دوران جوانی آنها روایت می شود، پیداست که شارون چند سالی در زندان بوده و حالا که آزاد شده به توزیع مواد مخدر مشغول شده و وضعیت و روحیه ای شبیه خوآن دارد که چند سال فوت شده است؛ گردفروشی به عنوان یک شغل. و کم و بیش رفتاری شبیه خوآن با نوجوانان تحت امرش دارد. هنوز آدمی ست کم حرف (فاقد توانایی در حاضرجوابی) و منزوی که با کسی خشونت نمی کند (چه به اقتضای شغلش و چه در موارد دیگر). هنوز هم با کسی معاشرت ندارد. به دیدار مادر که حالا در یک مرکز بازپروری ست می رود، مادر مهرطلبانه می گوید: "دوست ات دارم" و شارون خیلی ساده می گوید: "ازت متنفرم"؛ هرچند که به نظر می رسد با وقوف به مهری که خودش هم در طلب آن است، انگار مادرش را درک کرده و او را بخشیده است.



سفر شارون به میامی برای دیدن کوین در پی تماس غیرمنتظره ی او پس از ده سال، سرانجام ما را با حقیقت وجود شارون روبه رو می کند. در جریان ملاقات آن دو، وقتی که از گذشته شان یاد  می کنند، در پس چهره ی آرام شارون (در آن نماهای درشت) و سکوت او، هر آن انتظار داریم به شیوه ی مالوف سینما که نمونه های آشنایش را فراوان در فیلم هایی دیده ایم، واکنش خشن و نامنتظر از شارون ببینیم که حاکی از انتقام و عقده گشایی او باشد. اما چنین نمی کند و حرف های نهایی شارون که می گوید از ده سال پیش و بعد از شبی که آن دو در کنار هم در ساحل گذرانده اند کسی او را لمس نکرده و بعد آن دو را کنار هم می بینم به واقع تکان دهنده است. نمای پایانی فیلم که شارون در کودکی رو به دریا ایستاده و بعد به سوی دوربین برمی گردد و در آن خیره می شود یادآوری نمای مشابه پایان «چهارصد ضربه» تروفو و نماهای مکرر مشابه «دونده» امیر نادری است؛ با کارکردی همسان.



«مهتاب» پرداخت فوق العاده و صحنه های خیلی تاثیرگذاری ندارد و قدرتش حاصل همین جهت گیری نامتعارفش است که البته برای رسیدن به آن باید تا پایان فیلم منتظر بمانیم.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...