کدام عشق؟

شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۱:۰


من تا به امروز مشغول فهرست کردن فیلم های محبوبم در جشنواره ی کن 2012 بودم. «عشق» آخرین ساخته میشائیل هانکه در صدر بهترین های منتقدان جشنواره ی امسال قرار دارد، اما من که نتوانستم فیلم را تا به آخر تحمل کنم. دو ساعت را به شکل کسالت آوری به تماشای این فیلم خسته کننده که کمترین نشانی از شور و شوق یا خلاقیت در آن بود نشستم، و هنوز هم از آن حالت خارج نشده ام. در پایان از شنیدن صدای هِق و هِق، و گریه ی دوستان، اطرافیانم و حاضرین در سالن کاملا گیج شده بودم. آخر چرا؟ آیا مردم واقعا این فیلم را دوست داشتند؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟ شاید من خیلی جوان و خام تر از آن هستم که بخواهم رسیدن به پیری و در انتظار مرگ ماندن را به درستی درک کنم. شاید هم این یک بیانِ تک گویانه و حدیث نفسی از نگرانی های هانکه باشد که حالا به مرز 70 سالگی رسیده است. هرچه بود من که از آن خوشم نیامد. آیا فیلم تاثیرگذاری بود؟ نه، به هیچ عنوان.

«آمور» یا به زبان ساده تر در انگلیسی «لاو» (عشق)، آخرین فیلم میشائیل هانکه، کارگردان اتریشی – آلمانی ست که چهار بار برنده ی نخل طلای کن شده است. باید اعتراف کنم که سینمای هانکه زیاد مورد علاقه و پسندِ من نیست و تنها از تماشای دو فیلم «بازی های مضحک» (نسخه ی دوم- 2007) و «روبان سفید» (2009) لذت بردم. «عشق» در مورد یک زن و شوهر سالخورده است که به دوران پیری و کهولت رسیده اند و واپسین روزهای پیش از مرگ را در کنار یکدیگر سپری می کنند. فیلم فقط در همین مورد است. فیلم فقط تصویری ست از پیری و لجاجت و سرسختیِ این زوج که برای پذیرفتن واقعیت مرگ دست و پا می زنند. بار دیگر باید به این نکته اشاره کنم که شاید من با چنین تجربه ای ناآشنا باشم، بنابراین ممکن است در موردم گفته شود که به درستی فیلم را درک نمی کنم.

ممکن است به نظر برسد که من یکی از همان علاقه مندان به سینمای عامه پسند باشم و به سینما فقط از جنبه ی سرگرمی و وقت گذراندن نگاه می کنم، و سلیقه و دیدگاهی کاملا متفاوت با دوستداران سینمای هنری دارم (در واقع چنین نیست). بدیهی ست که من هم به گستره ی وسیع و بزرگی از سینما، از سینمای مستقل گرفته تا سینمای تجاری، چه انگلیسی و چه زبان های دیگر، علاقه مندم و با آنها بزرگ شده و رشد کرده ام، و در واقع عاشق فیلمسازان خارجی و صاحب نامی همچون ژاک اودیار، خاویر دولان، نیکلاس ویندینگ رفن و بانگ جون هو (و خیلی های دیگر) هستم. اما فقط نمی توانم این نوع سینما را تحمل کنم. این نوعِ کسالت آوری از سینماست که تا به پایان فقط به یک شکلِ روایت بصری اصرار می ورزد. فیلم دو ساعت از زندگیِ کسالت آور زوج مسنی را روایت می کند که با واقعیتی چون بیماری و مرگ مواجه هستند اما تلاش می کنند آن را نادیده بگیرند و تا آنجایی که می توانند از آن فاصله گرفته یا آن را به تاخیر اندازند. خُب، این نمی تواند روایتی جذاب و هیجان انگیز یا دلچسب و شیرین باشد، و سرتاسر فیلم هرچه هست روایتی ست کُند و یکنواخت با حرکت های ساده ی دوربین که به شدت ملال آور و بی روح از کار درآمده.

بازی ها همه خوب و تقریبا بی عیب و نقص هستند. فیلمبرداری، نورپرداردازی و طراحی صحنه هم خیلی خوب و حرفه ای ست. اما یک فیلمِ خوب به چیزی بیشتر از همه ی اینها نیاز دارد. متاسفانه در مجموع چیزی حاصل نشده است. به معنای واقعی کلمه، هیچ. نتیجه ی کار صفر است. من که هرچه تلاش کردم اشکم درنیامد. «عشق» برای من عاری از هرگونه احساسات بود. باز هم باید تکرار کنم، شاید من موضوع فیلم را خوب متوجه نشده ام، چون که من یک شخص 80 ساله و یا نزدیک 80 سال نیستم. شاید هم به خاطر این است که ازدواج نکرده ام. اما با این حال در تلاشم تا یک نتیجه گیری یا استنباطی از فیلم داشته باشم اما نمی توانم. شما با فیلم های دیگری با موضوعات مشابه این فیلم حتی اگر ارتباطی هم برقرار نکنید به هر حال بخشی از عواطف و احساسات شما را تحریک خواهند کرد، اما در مورد «عشق» هیچ تاثیری بر روی خودم مشاهده نکردم. فکر می کنم موضوع فیلم با تمهیدات غلط کارکردان ازدست رفته است. من تا پایان فیلم را به زحمت توانستم تحمل کنم، درستش این بود که از جای خود بلند شوم و به دنبال فیلم دیگری در کن بروم که بتوانم از تماشای آن لذت ببرم.

خلاصه اینکه بهترین راه برای توضیح اینکه چرا من از «عشق» خوشم نیامد این است که فیلم تنها صحنه هایی از زندگی یک زوج پیر و مسن را نشانمان می دهد که روز به روز پیرتر و از کار افتاده تر می شوند. بله، آنچه که فیلم به آن پرداخته بسیار واقعی ست. در واقع یک واقعیت محض است. اما یک تصویر ابتدایی و یکنواخت از این گونه زوج های سالخورده و اینکه چگونه عشق دردِ نزدیک شدن به مرگ را در آنها تشدید می کند و برای آنها وضعیتی دردناک فراهم می سازد و در نهایت آنها را در شرایطی سخت و طاقت فرسا قرار می دهد، هیچکدام همدردی یا دلسوزی من را بر نمی انگیزد و برایم هیچ اهمیتی ندارد. اصلا چرا باید نگران آنها باشم؟ آنها کیستند؟ شاید آنها زندگی شاد، سالم و سرشار از موفقیتی داشته اند، و اگر چنین است، پس چرا من باید تا این اندازه نگران تقلای آنها باشم؟ بدیهی ست که هیچکس آرزوی مرگ کسی را ندارد و یا از مرگ یک انسان دیگر شادمان نمی شود، و این قابل درک است. این یک احساس جهان شمول است. اما مرگ همیشه و همه جا همراه ما بوده و هست، احساس ترس از مرگ همیشه وجود داشته و همه ما بالاخره روزی مرگ را تجربه خواهیم کرد (چه از طریق پدربزرگ و مادربزرگ، یکی از اعضای خانواده، دوستان، آشنایان و...). و از آنجایی که مرگ همیشه و همه جا وجود دارد، هیچ علاقه ای به اهمیت نشان دادنِ بی مورد به فیلمی که هیچ نکته خاصی درباره ی این موضوع ندارد و یا چیز خاصی به چنین تجربه ای نمی افزاید، ندارم.

یکی از دلایل نقد تند و تیز من بر این فیلم می تواند این باشد که تماشای آن برای من شبیه خوردن یک تکه نان بیات و بی مزه است. موضوع فیلم اصلا مهم نیست، مهم این است که این نان بیات نمی تواند برای شما بهترین وعده ی غذایی باشد که تا به حال خورده اید. البته برای من قابل درک است که شما پس از یک هفته گرسنگی کشیدن بخواهید از این نان استفاده کنید. آن وقت است که برای شما حکم یک غذای لذیذ خواهد داشت. یا اینکه شما به خوردن لذیذترین و متنوع ترین غذاهای دنیا عادت کرده باشید و این تکه نان برای شما حکم یک تغییر خوشایند محسوب خواهد شد و به دهان شما بسیار مزه خواهد کرد. اما من بر خلاف شما در این نقطه از زندگی ام ترجیح می دهم که یک غذای خوشمزه را که دارای طعم های مختلف و گواراست نوش جان کنم تا یک تکه نان که تنها از یک نوع غلات پخته شده است.

«عشق» نه درون مایه دارد، نه سبک خاصی، و نه بن مایه. و حتی شور و شعفی نیز در آن دیده نمی شود. من به شخصه فیلم هایی را ترجیح می دهم که دارای داستان، مفهوم، درونمایه و سبک باشند یا دارای موضوعی باشند که برایم تازگی داشته باشند و من را به دنیای دیگری ببرند، برایم جذاب و سرگرم کننده باشند، چیزی به من بیاموزند، به من انگیزه بدهند و از تماشای آنها احساسی به من دست بدهد که قبلا آن را تجربه نکرده ام. اما در «عشق» هیچکدام از اینها نیست و تنها احساس ناامیدی، حقارت و خشم از آن تراوش می کند. هزاران هزار فیلم دیگر وجود دارد – حتی آنهایی که من بدم می آید- که ترجیح می دهم یکبار دیگر آنها را ببینم تا این که یکبار دیگر به تماشای این فیلم بنشینم. از تماشای این فیلم چیزی عاید من نشد که هیچ، هیچ نکته خاصی هم برای من در پی نداشت جز یک سری احساس بد و ناخوشایند. بنابراین به سرعت می خواهم آن را به دست فراموشی بسپارم.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

Sara Art 2
  • Sara Art 2
  • .
  • ۱۳۹۲/۱۰/۱ ساعت ۲۳:۱۶
  •  13
  • |
  •  20
  • |

    عجب آدم بی انصافی فقط به فیلم بد و بیراه گفته! یعنی یک نکته مثبت تو همچین فیلم هم نبوده که بنویسه؟