طغیان شوک آور خشونت

پنج شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۱۷


شاید عنوان فیلم را نتوان به راحتی بدون توضیحات اضافی به فارسی ترجمه کرد. اما «آب و آتش»، «آسمان به زمین آمده» یا «اگر از آسمان سنگ ببارد» را شاید بتوان کوتاه ترین و نزدیک ترین ترجمه به عنوان فیلم در نظر گرفت. نام فیلم که ترجمه تحت الفظی آن «جهنم یا  سیلاب» معنی می دهد اشاره به موقعیت بسیار سخت و خطیر دارد.



فیلم داستان جذاب دو برادر اهل تگزاس را حکایت می کند که برای نجات دادن زمین خانوادگی خود که در رهن یک بانک محلی بوده است و در آستانه مصادره به خاطر بدهی به همان بانک قرار دارد, دست به سرقت آن بانک در شعبه های مختلف غرب تگزاس می زنند. مادر خانواده به تازگی در گذشته و ملک در آستانه از دست رفتن است. آنها به دنبال پول زیادی نیستند تنها می خواهند بدهی خود را که حدود صدهزار دلار است را صاف کنند, و در این میان با رفتن به کازینو های ایالت اکلاهاما در شمال تگزاس (تاسیس یا به راه انداختن کازینو و هر گونه محل قمار در ایالت تگزاس غیرقانونی  است) و در پوشش قمار پول ها را به روش قانونی دوباره به شکل چک و سفته به بانک برگردانند.

نام فیلم در اشاره به گفت و گوی مهم میانه ی فیلم است جایی که دو برادر, توبی هاوارد (کریس پاین) و تانر هاوارد (بن فاستر) با وکیل شان مشغول صحبت هستند . طرح اصلی ماجرا که توسط توبی برنامه ریزی شده در این صحنه آشکار می شود. وکیل آنها که گویا دوست قدیمی توبی است از جریان ماجرا آگاه است, در میان صحبت هایش با به کار بردن عنوان فیلم از دو برادر می خواهد که هرچه می خواهد بشود (چه جهنم به پا شود یا سیل ویرانگر همه جا را بگیرد) برای انجام کارهای اداری در آخرین روزی که از مصادره خانه مانده است در بانک حاضر شوند و گرنه همه چیز بر باد می رود.



مهم ترین نقطه قوت فیلم, فیلمنامه حساب شده و از همه بهتر دیالوگ های تراشیده و موجز فیلمنامه نویس تایلور شریدان است. این دومین فیلنامه شریدان پس از فیلم ستایش شده «سیکاریو» است. فیلم نامه شریدان از نظر دیالوگ نویسی و ایجاز در نوشتن گفت و گوهای دونفره, یک شاهکار تمام عیار ارائه می دهد. در کنار گفت و گو ها, شخصیت پردازی و رابطه ها در طول فیلم عمیق تر شده و به نحو موثری شکل می گیرند. شخصیت پردازی آدم های درگیر ماجرا به ظرافت گسترش می یابند و لایه های متفاوتی را در بر می گیرد. نام اولیه فیلمنامه «کمانچرو ها» بوده است که سرانجام با عنوان فعلی آن توسط کمپانی سیدنی کیمل به مرحله تهیه و تولید رسیده است و کمپانی سی بی اس پخش و توزیع جهانی آن را بر عهده داشته است.

فیلمبرداری «آسمان به زمین آمده» را گیلس ناتگنز بریتانیایی بر عهده داشته, و در چهارمین همکاری مشترک با دیوید مکنزیِ کارگردان, پس از «آدام جوان» (2003), «پناهنده» (2005) و «هالم فوی» (2007) کار با کیفیت و شایسته ای را ارایه نموده است, که نشان از پختگی سبک فیلمبرداری و البته هماهنگی با کارگردان را با خود دارد. استفاده ی به جا از لنزهای تله, واید و معمولی, آن هم در سیستم پرده عریض, نشان از توانایی های ناتگنز می دهد. پس از سالها همکاری پرثمر با دیپا مهتای کارگردان در سه گانه «آتش» (1996), «زمین» (1998) و «آب» (2005) و همچنین در فیلم مشکل و پر سروصدای «بچه های نیمه شب» (2012), به نظر می رسد که ناتگنز همکاری ثمربخش دیگری را با مکنزی ادامه داده است.



مولفه های آشنای فیلم وسترن همچون داستان‌ مزرعه و تهدیدهای بانکداران یا زمینداران بزرگ که در تلاش برای بیرون انداختن صاحبان زمین‌ها هستند, داستان انتقام, داستان گنگسترهای یاغی, داستان چالش‌ها و جدال های کلانتر و حتی اشاره به بومیان سرخ پوست، همه و همه در فیلم مورد اشاره قرار می گیرند و شکل دراماتیک ماجرا را به جلو می‌برند. در این میان استفاده از لنز واید و و پرده عریض هم حال و هوای فیلم را تشدید می کنند و رنگ بوی وسترن های کلاسیک را به آن می دمند.

داستان فیلم «آسمان به زمین آمده» در مناطق دور افتاده غرب تگزاس می گذرد اگرچه که فیلم در ایالت مجاور غربیِ تگزاس, در نیومکزیکو فیلمبرداری شده است اما حال و هوای غرب تگزاس در طول فیلم منعکس شده است .سرقت های بانک در در شهرک های مختلف روی می دهد و داستان فیلم به زمین خواری اشاره مستقیمی دارد. اتفاقات فیلم در دوران معاصر رخ می دهد, اگرچه که فیلم به زمان خاصی اشاره نمی کند اما هرچه هست همه جا آثار بی رونقی و رکود اقتصادی به چشم می خورد. جا به جا بوردهای تبلیغاتی به رهن و قرض و وام های بانکی اشاره دارند. زمین ها بایر و خشکیده هستند و حضور ماشین های حفاری نفت چشمگیر و مهاجم به نظر می رسند. به نظر نمی رسد از قِبَل چاه های نفت سود و منفعتی به مردم محلی رسیده باشد. به ندرت اثری از جوانان دیده می شود و در رستوران ها و خیابان ها ی رخوت آلود تنها سالمندان هستند که همه جا حضور دارند, حتی در کازینوها هم ردیف پیرمردان و زنانی دیده می شوند که با تاکید در مقابل دوربین قرار می گیرند.



داستان فیلم به خودیِ خود جذاب می نماید و می تواند فیلم را به جلو ببرد اما خودِ فیلم چیز دیگری است. فیلم بدون شک روحی دوباره در قامت ژانر وسترن دمیده است و مولفه های این ژانر قدیمی و پرطرفدار را به خوبی در داخل خود باز می پروراند, اما «آسمان به زمین آمده» تنها یک وسترن مدرن پرقدرت با بازی های درخشان نیست. دیوید مکنزیِ کارگردان به همراه فیلمنامه نویس فیلم تایلور شریدان و مجموعه بازیگران فیلم شاهکاری جمع و جور و درخشان را خلق می کنند. فیلم در بیشتر  جوانب بی نقص و کامل به نظر می رسد. ریتم فیلم در اکثر موارد فرم دراماتیک فیلمنامه را به خوبی پی می گیرد و تاکیدها و وقفه ها در صحنه های گفت و گو که دارای ریتم کندتری است به خصوص مکالمه های دو برادر به جا می نماید. البته بعضی لحظات به نظر می رسد که بیش از حد ریتم کند می شود که از معدود نقص های فیلم می باشد.

فیلم با دو سرقت پرشتاب از دو بانک آغاز می شود .در ابتدای فیلم حرکت پیوسته و نرم دوربین بدون هیچ قطعی موجز و سرراست موقعیت کارمند بانک, خودِ بانک و دو سارق را به تصویر می کشد. در همین صحنه اول فیلم, موسیقی مغموم و ردیف صلیب هایی که در دیوار طرف مقابل خیابان, در طی حرکت دوربین با تاکید کافی جلوی آن قرار می گیرند, حال و هوای هشدار دهنده ای را برای این صحنه رقم می زنند, یک حس تراژیک و غم گرفته که در کل طول فیلم نیز جریان می یابد. نگاه کنید به تیتراژ فیلم هنگامی که دو برادر در حال گریز از صحنه سرقت از میان خیابان های خلوت و بی رونق شهری نیمه تعطیل عبور می کنند. همه جا ماشین های اوراق شده و برچسب های تعطیلی مغازه ها و نشانه های بی رونقی دیده می شود. ماشین دو برادر از میان ماشین های انبوه پمپاژ نفت در دو طرف جاده حرکت می کند و سپس در یک لانگ شات بسیار زیبا به سمت دشتی حرکت می کند که در انتهای آن ستون عظیمی از دود حاصل از مزارع در حال سوختن دیده می شود.



فیلم دو طرف  ماجرا را به شکلی موازی تعقیب می کند و با جلو رفتن فیلم و و برآمدن اوج و فرودهای دراماتیک, آدم ها بیشتر ملموس و باورپذیر می شوند. دزد و پلیسِ ماجرا هرکدام داستان های خود را دارند و حرف هایی برای گفتن. در واقع بار معنایی فیلم و لایه های مختلف داستان از طریق گسترش دادن این دو رابطه روایت می شود.

در یک طرف ماجرا دو رنجر ایالتی در تعقیب سارقان بانک هستند و در نقش معمول کلانتر و معاونش را در قالب ژانر وسترن ایفا می کنند. مارکوس (جف بریجز) یک تگزاسی سفید به تمام معنا, یک رنجر کهنه کار و سن و سال دار و در آستانه بازنشستگی و آلبرتو (گیل برمینگهام) همکار میانسال وی با پس زمینه ای سرخپوست/مکزیکی در تعقیب سارقان فیلم هستند. در طول فیلم و در حین گفت و گوهای مارکوس و آلبرتو تفاوت های رفتاری و شخصیتی آن دو به  شکل استادانه ای با تضادهای ساختاری جامعه آمریکایی و و تفاوت های نژادی گره می خورد.



در طرف دیگر دو برادر هستند که قرار است شخصیت های بد ماجرا باشند. همان سارقان بانک اما نه از نوع معمولی آن. آنها دلایل خود را برای این کار دارند. زمین پدری, و نجات خانواده از بحرانی که دامنگیر آن شده است. آن دو هابیل و قابیلی هستند که گرد هم می آیند تا خانواده در هم شکسته ی خود را کمی سر و سامان دهند. تونی یا همان برادر خوب داستان در نقش حفظ کننده میراث خانواده  ظاهر می شود. او آن برادر باهوش داستان است که از مادر بیمار مراقبت کرده و همه عمر خود را بدون هیچ انحرافی از قانون زحمت کشیده و اکنون شاهد آن است که چگونه میراث خانواده توسط بانک های محلی بلعیده می شود و آنها را به روز سیاه می نشاند. جا یی از فیلم توبی می گوید: "فقر مثل یه مرض می مونه, همیشه دنبالته ". از طرف دیگر تانر فرزند ناخلف خانواده است. یک مجرم سابقه دار که از سرقت و دردسر به شکل بیمارگونه ای لذت می برد. اما او نیز داستان خود را دارد. او کسی بوده که در برابر پدری سوء استفاده گر و بدکردار ایستاده و به خاطر آن به زندان افتاده، از خانواده رانده شده و  راه دیگری در پیش گرفته است.

صحنه های وقت گذرانی دو برادر و دیالوگ های محشر و موجزی که بین آن دو رد و بدل می شود بی شک جزو بهترین قسمت های فیلم هستند. ارتباط دو برادر در طول فیلم گسترش می یابد و به تکامل می رسد, ارتباط آن دو عمیق تر و جدا افتادگی آنها از یکدیگر کمتر می شود. گذشته از گفت و گوهای موثر, سیر تحول ارتباط دو برادر به شکلی بصری و در قالب کادربندی هوشمندانه ی صحنه های دونفره  مورد تاکید قرار گرفته است. در نیمه ابتدای فیلم فاصله گذاری معنی داری چه از نظر زاویه دوربین و چه از نظر میزانسن, بین دو برادر دیده می شود. همواره یکی نشسته و دیگری را ایستاده می بینیم. اجزای مختلف صحنه از تخت نمادین مادر بیمارِ درگذشته گرفته, تا ستون های روی ایوان خانه پدری بر این فاصله تاکید می کنند.


پس از صحنه های پرشتاب دو سرقت ابتدای فیلم, جایی که تانر را شخصیتی بی پروا و نامتعادل می یابیم, در سکانس پرقدرت اولین حضور دو برادر در مزرعه پدری ما کم کم با شخصیت دو برادر آشنا می شویم. صحنه گفت و گوی دو برادر در فضای خارجی داخل مزرعه در این قسمت از فیلم, از پرداخت استواری برخوردار هست. آسمان نیمه ابری و خانه کهنه در پس زمینه تصویر قرار دارند و در نور مناسب دو برادر در پیش زمینه تصویر یکی نشسته و دیگری  ایستاده است,  در حالی که ماشین کهنه حمل بار بین آن دو فاصله می اندازد. صدای غژغژ بادنما و لحن حزین دو برادر که درباره خانواده و زمین و گذشته و حال صحبت می کنند, به همراه فضاسازی, استفاده از پرده عریض و کادربندی مناسب غنای بصری و حس تراژیک مثال زدنی را به این صحنه منتقل می کنند.



در نزدیک قسمت انتهایی فیلم در شب قبل از آخرین سرقت, جایی که سرانجام دو برادر به درک و تفاهم متقابل می رسند آن دو را در کنار هم در ایوان خانه پدری نشسته و بی خیال از فردای پرآشوبی که در انتظار آنهاست می بینیم. این نگاه پر از تاکید بر جزییات و استفاده از اشیای صحنه جزو نقاط قوت فیلم است و تقریباً در کل فیلم جریان می یابد. به عنوان مثال رنگ لباس  چهار شخصیت اصلی فیلم فکر شده و در خدمت کنش دراماتیک و موضوع قالب ژانر است, و در ادامه نحوه تغییر رنگ لباس ها در طول فیلم موازی با تحول شخصیت ها نمادین و پر معنی می نماید. در ابتدای فیلم لباس دو رنجر همان کلیشه ی لباس سفید مردان قانون است در حالی که تانر به عنوان برادر شرور ماجرا لباسی تیره پوشیده است. لباس توبی که برادر خوب ماجراست اما کماکان در طرف مقابل قانون ایستاده است, به رنگ خاکی است و روشن تر از رنگ لباس برادرش می نماید. این نحوه پوشش تا نیمه فیلم ادامه می یابد .لباس آلبرتو تا پایان حضور او در فیلم کماکان لباس سفید مرد قانون می ماند و البته لباس تانر در قالب آن کومانچیِ خون ریز و انتقام جو به قرمز تغییر پیدا می کند. کم کم که شخصیت ها گسترش می یابند و پیچیدگی شخصیت مارکوس در قالب رفتار طعنه زن, ایرادگیر و مخالف خوانش آشکار می شود رنگ لباس او نیز از سفید به رنگ خاکی تغییر می کند. اینجاست که در کنار تشابه رنگ لباس بر هم گذاری دو شخصیت تونی و مارکوس هم آغاز می شود .در  صحنه های مختلف فیلم نماهای این دو شخصیت دایم به یکدیگر قطع می شوند. به عنوان مثال نگاه کنید به جایی که هر دو بی خواب و شاکی از رفتار شریک خود هستند و به راه فراری از موقعیتی که در آن گرفتارند می اندیشند. در واقع هر دو شخصیت، مردانی باهوش و متفاوت هستند و سعی کرده اند که کار درست را نجام دهند و این موضوع آنها را به هم شبیه می سازد. همین تشابه است که آنها را در صحنه نهایی فیلم روبه روی یکدیگر قرار می دهد. در صحنه انتهای فیلم لباس هر دو به رنگ سیاه درآمده است. توبی با زرنگی و هوش خود کار را تا به آخر انجام رسانده, خانواده خود و زمین پدری را نجات داده است, اما چیزی برای خودش باقی نمانده است. از خودراضی نیست و بار گناه کشته شدگان ماجرا را به دوش می کشد. از آن طرف مارکوس که بالاخره از نقش توبی در سرقت ها سر در آورده است, خونِ هم قطار خود را بر دستان خود و صد البته توبی می بیند و از بیهودگی کل ماجرا آزرده است. مارکوس پس از این که در انتها مقصود اصلی توبی را برای سرقت ها می یابد و همسر دو فرزند توبی را ملاقات می کند, چشم خود را بر گناه وی می بندد و به نوعی در آن شریک می شود. همین جاست که به توبی می گوید که کاری که تو کردی تا ابد هر دوی ما را آزار خواهد داد. لباس سیاه هر دو نشانی از موقعیت شخصیت ها دارد.



ریتم سکانس پایانی فیلم, دیالوگ ها و زاویه های دوربین تعلیق و هیجان یک دوئل نهایی در تقابل دو قهرمان ماجرا را در خود می پروراند. نمای پایانی فیلم همان فرم کلاسیک فیلم وسترن را دنبال می کند, مارکوس (کلانتر قهرمان فیلم) به سمت غروب آفتاب در امتداد جاده می راند و دوربین در حرکتی آشنا با دور شدن وی به سمت آسمان اوج می گیرد , اما پس از دور شدن او با حرکتی آرام به سمت زمین حرکت می کند و در میان علف های مزرعه توبی (مزرعه ای که کل ماجرا برای حفظ کردن آن رُخ داده) متوقف می شود. به نظر نمی رسد که کارگردان پایانی رستگاری بخش را برای قهرمان فیلم به تصویر کشیده باشد.

در کنار دیگر نکات قوت فیلم  باید به موسیقی فیلم و به خصوص به انتخاب آهنگ های آن نیز اشاره نمود. نیک کیو و وارن إلیس استرالیایی که کار موسیقی فیلم و انتخاب آهنگ های متن را بر عهده داشته اند استفاده موثری را ازموسیقی کانتری در لا به لای فیلم ارایه می کنند , آنچنان که شاید حتی کسانی که چندان علاقه مند به موسیقی سبک کانتری هم نیستند را به شنیدن آنها در این فیلم تشویق می کند.

«آسمان به زمین آمده» از مجموعه بازی های پر قدرت و استثنا یی برخوردار است. کریس پاین بازی خوبی را در یک نقش چالش برانگیز ارایه می کند. اما جف بریجز و بن فاستر بدون هیچ تردیدی بهترین بازی های فیلم را به نمایش گذاشته اند. شخصیت مارکوس پیچیده و جذاب تصویر شده است, پیرمردی خسته و در انتهای راه و در عین حال واقع بین و هوشیار. بازی هنرمندانه جف بریجز با آن لهجه جنوبی/تگزاسی خسته و یک رگه از طنزی نیمه پنهان, عمقی دو چندان به شخصیت این پلیس کهنه کار داده است. جذاب ترین صحنه های فیلم با حضور بریجز و صد البته بن فاستر رُخ می دهند. فاستر آنچنان جانی به شخصیت تانر (همان برادر خلافکار ماجرای فیلم) داده است که دیگر "بن فاستر دیده نمی شود, تنها تانر پرخروش و خشمگین را می بینیم که می خواهد همچون یک "کومانچی" ارباب دشت ها باشد. در طول فیلم کم کم با شخصیت به آخر خط رسیده و آشفته تانر احساس همدردی می کنیم, او به طور آشکاری می خواهد که به شکلی "کلکش کنده شود". صحنه درگیری یکه و تنهای تانر در بالای تپه با ارتشی از نیروهای پلیس ها و گروه ضربت, در حالی که برادر کوچک ترش را فراری داده است و احساس رهایی می کند, با آن پیراهن پرکنتراست قرمز رنگش همچون یک فرشته انتقام و جنون زده, پایانی قابل انتظار را برای وی رقم می زند.



«آسمان به زمین آمده» در کارنامه حرفه ای مکنزیِ کارگردان یک تجربه درخشان و بهترین کار وی تا به حال محسوب می شود و از آن مهم تر, فیلم در قالب یک وسترن مدرن, همچون خون تازه ای است در رگ های یکی از قدیمی ترین ژانر های تاریخ سینما.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

بابک نیک طلب
  •  2
  • |
  •  3
  • |

    به نظرم فیلم جزو پدیده های غیرمنتظره سال گذشته سینما بود و من از تماشای اون فوق العاده لذت بردم. و ممنون آقای دهزنگی از نقد بسیار خوب و جامع و کامل تون.

    آریان تاج
    •  2
    • |
    •  7
    • |

      یکی فیلم کاملا غافلگیرکننده برای همه دوستداران سینما. یک وسترن شهری امروزی با شخصیت هایی که حتی نمونه هاش رو توی ایران خودمون هم می توان دید. این قضیه بانک ها چقدر جهانی و ملموس هست. آیا کسی هم توی دنیا پیدا میشه که از دست این بانک ها راضی باشه؟ اعتراضات و نارضایتی هموطنانمون در این چند ماه اخیر من رو بارها به یاد دو کاراکتر اصلی فیلم با بازی بن فاستر و کریس پاین انداخت.

      اویتسا افشارطوس
      •  1
      • |
      •  11
      • |

        آقای دهزنگی به نظرم همین اسم "آسمان به زمین آمده" درست تر و مناسب تره. برای دو قهرمان و برادر فیلم انگار که آسمان به زمین آمده و انگار قرار نیست فرجام خوشی در انتظار باشد. به هر دری می زنند تا ملک شان را حفظ کنند و مال مفت به بانک ندهند اما این کار یک قربانی خواهد داشت. آسمان به زمین هم بیاید باید پول بانک را بدهی اما دو برادر به جایش خون می دهند که بهای سنگین تری ست. برای دو پلیس فیلم هم داستان به همین شکل است. یکی باید قربانی این تعقیب و گریز باشد و این موش و گربه بازی در دل بیابان های تگزاس بریچز پیر و خسته را به نفس نفس انداخته و دوست دورگه اش را نگران از عاقبت کار. و آقای دهزنگی شما چقدر خوب به فیلم پرداختید. "آسمان به زمین آمده" از آن دسته فیلم ها بود که قحطی فیلم های خوب به دادمان رسید و کمی حالمان را خوب کرد.