یک داستان عاشقانه برای سالمندان

شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۱:۰


"دوران پیری زمان نازک نارنجی بودن نیست" این را بت دیویس می گوید تا گفته باشد که هرچه پیرتر می شوی، بایستی مقاوم تر باشی. صحنه آغازین فیلم «عشق» میشاییل هانکه آتش نشانی را نشان می دهد که در آپارتمان زیبایی در پاریس را می شکند. چیزی در مورد افرادی که آنجا زندگی می کنند نمی دانیم و حرفی زده نمی شود مگر با پانتومیم، مانند آتش نشانی که بینی اش را گرفته. در اتاق خواب جسد زنی بر روی تخت در حالی که با گل های خشک احاطه شده پیدا می شود.

"بودنی زود گذر و خاطرات رنگ و رورفته ای از زیبایی ها" اینها چیزهایی است که نشان داده می شود. اما اینها تنها برای غریبه ها، برای مرده و برای مرد آتش نشان صِدق می کند. برای تماشاچی ها تماشای این صحنه حس شگفت انگیزی به همراه دارد. یکی دیگر از صحنه های آغازین فیلم صحنه ای است که ردیف های جلوی یک سالن کنسرت را می بینیم؛ تماشاچیانی که در حال تماشای یک تک نوازی هستند. ما هرگز صحنه را نمی بینیم. موضوع تنها عمل دیدن است. موسیقیِ پر احساس، مخاطبانِ قدرشناس و تمام آنها به نظر می رسد می دانند که چرا آن موسیقی خوب است و آنها دوستش دارند. کسانی که در طول زندگی شان مفهوم افتخارِ بودن در بین این مخاطبان را درک کرده اند.

چه ترفندی چشمان من را به یک زوج خاص پیر جلب می کند؟ یک کارگردان می تواند صحنه را طوری بچیند که ما را مجبور کند آن چیزی را ببینیم که او می خواهد، اما در اینجا هانکه عمدا بی طرف است. با این حال من متوجه دو موضوع دیگر هم شدم. این دو نقش توسط امانوئل ریوا و ژان لویی تزینتینان اجرا شده است، که هر دوی آن ها در 80 سالگیِ خود هستند، و همچنین هر دوشان از غول های سینمای فرانسه برای چند دهه بوده اند، و نمی توانم بگویم که آنها را در این سن شناختم. چیزهایی که باید من را به سمت این ویژگی های خاص کشیده باشد: متانت آن دو، آرامش درونی شان، این حس که آنها حق با هم بودنشان را به دست آورده بودند. نام آن ها "آن" و "ژرژ" است. ما متوجه می شویم که آنها زندگی خود را با اجرا و تدریس موسیقی می گذرانند. در ادامه متوجه می شویم که کنسرت به وسیله جوانی (الکساندر تارو) اجرا می شود که شاگرد "آن" بوده است. به یک معنا، آنها این زیبایی را به زندگی خود وارد کرده اند.

«عشق» برنده نخل طلای کن، یکی از شاهکار های دور از انتظار هانکه است، کارگردانی که فیلم هایی چون «پنهان» (2005) و «روبان سفید» (2009) را ساخته است. انتظار چنین کار جدی و عمیقی را از هانکه نداشتم. بر خلاف یک فیلم رازآلود مانند «پنهان»، که درباره ی چگونگی اتفاقات آن هنوز مخاطب ها  بحث و جدل می کنند، در این فیلم عامل تباه کننده ی زندگی کاملا آشکار است. در اصل صحنه آغازین به ما می گوید که فیلم چگونه پایان می پذیرد.

حالا به نزد آن و ژرژ برمی گردیم، در وقت صبحانه ی روز بعد از کنسرت. ژرژ حتی متوجه انجماد مغزی لحظه ایِ "آن" نمی شود. "آن" به نظر می رسد، حواسش جای دیگری است. صحنه های این سکانس بسیار استادانه ساخته شده. سپس او به خود می آید، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، اما چیزی پیش آمده و سکته مغزی "آن" آغازی است برای پایان دوران با هم بودنِ آنها.

در صحنه هایی که همه ی آن ها فلاش بکی از صحنه آتش نشان هستند، ما "آن" و "ژرژ" را در حال ملاقات با شاگردِ "آن"می بینیم و در ادامه ملاقات های دخترشان اوا را می بینیم که خودش را بسیار نسبت به دل شکستگی آنها که به واسطه سکته مغزی به وجود آمده، ناراحت نشان می دهد. "ژرژ" و "آن" یک عشق بزرگ را با هم به وجود آورده اند و اکنون "ژرژ"، در طول یک سری اتفاقات تلخ، به یکی از تماشاگرانی بدل شده است که به تماشای آنچه "آن" و "ژرژ" ساخته اند و اکنون به نابودی کشیده می شود نشسته است.

نه پیری و نه این فیلم به درد افراد نازک نارنجی نمی خورد. تیرینتینان و ریوا شجاعانه این نقش ها را بر عهده گرفته اند، کاری که در کنار همه ی زرق و برق زندگی طولانی و حرفه ای آن ها قرار می گیرد (ترینتینیان در «یک مرد و یک زن» و ریوا در «هیروشیما، عشق من» بازی کرده اند). زیبایی آن ها کمرنگ  شده اما از درون می درخشند. این فیلمِ جدی واقعیت پیری را پذیرفته است، و همینطور شکست و فروپاشی نفس.

بله، و برای تماشای «عشق» ما را هم دعوت کنید – مخاطبی دیگر- تا ما هم آنها را بپذیریم. هنگامی که «هیروشیما، عشق من» (آلن رنه -1959) را دیدم، جوان، مشتاق و هیجانزده بودم که یکی از اولین فیلم های هنری فرانسه تا آن زمان را دیدم. فیلم به من کمک کرد بیاموزم آن چه بود و من که بودم. حالا من فیلمی را می بینم که  بازیگرهای آن و معنایش کار خود را به درستی انجام داده اند و می فهمیم آن آتش نشان یکی از همین روزها دیر یا زود به دنبال تک تک ما خواهد آمد.

و اکنون؛ از خوشبینی و انتظار پر شده ام. چرا باید یک چنین فیلمی را با وجود ساخت درخشان آن ببینیم؟ من فکر می کنم به خاطر این که فیلمی مانند «عشق» درسی برای ما دارد که تنها سینما می تواند به ما یاد دهد: سینما، با بی پروایی از زمان گذر می کند و از زندگی ها فراتر می رود و معنای تماشاچی ابدی انسان ها بودن را به نمایش می گذارد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...