چهره ی واقعیِ عشق در پایان زندگی

شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۱:۰

  • نویسنده : مانولا دارجیس
  • |
  • ترجمه : سمیرا توکلی
  • |
  • منبع : نیویورک تایمز

یک شاهکار درباره زندگی، مرگ و هر چیزی در این بین. «عشق» میشاییل هانکه، نگاهی است مفصل، سخت و لطیف به زندگی یک زوج سالخورده فرانسوی، ژرژ و آن (که به وسیله دو غول سینمای فرانسه ژان لویی ترنتینیان و امانوئل ریوا در آخرین روزهای عمر هنری شان، بازی می شود). فیلم در پاریس معاصر از در جلویی خانه این زوج که به وسیله گروهی از آتش نشان ها شکسته شده است، آغاز می ­شود. مردی به درون خانه می­ رود و با ظرافت یکی از دستانش را به سمت بینی ­اش بلند می­ کند، قبل از آنکه چندین پنجره بزرگ را باز کند. شاید او سعی دارد تا در وحله اول بویی را که احتمالا آتش نشان ها را به اینجا کشانده است بزداید و همچنین چیزی را که این آپارتمان روشن و مطلوب و دلپذیر را تبدیل به یک دخمه کرده است.

آیا من اشاره کردم که این یک داستان عاشقانه است؟ همین طور است به علاوه نوعی فیلم رازگونه شبیه تعدادی از فیلم های کلاسیک نوآر و سریال های کاراگاهی که رازهایشان را با بازگشت به گذشته و سپس حرکت به جلو تا رسیدن به زمان حال آشکار می­ کنند. فیلم با آن و ژرژ آموزگاران سابق موسیقی شروع می­ شود که در حال تماشای کنسرت یکی از دانش آموزان برجسته اشان هستند. پیانیست جوان مذکور الکساندر تارو است که نقش خودش را بازی می کند. بعد از کنسرت، آنها در پشت صحنه با او دیدار می ­کنند (آقای تارو خیل جمعیت هوادارش را می­ شکافد تا آن را ببوسد) و بازگشت به خانه. میان پرده انتخاب شده برای اجرای او بداهه نوازی (اپرای 90 شماره 1) از شوبرت است، از آن نوع موزیک­ هایی که بخشی از شخصیت را نشان می­ دهد و به منظور انتقال جو و فضا یا ایده به کار می رود.

موسیقی به طرح ریزی یک فضای آرامش بخش و آلایش ظرافت ها کمک می­ کند همانطور که آقای هانکه در ترکیبات سنجیده و وسواس گونه ­اش و فریم بندی های پویا و بی عیب و نقصش و هارمونی چیدمان افراد و اشیاء انجام می­ دهد. همه چیز به نظر خیلی درست و مناسب می رسد و حامل یک حس نظم و ترتیب است، که در این بین جریان دارد. تا اینکه این زوج به آپارتمانشان می رسند و متوجه می ­شوند که قفل در جلویی شکسته است. ظاهرا شخصی سعی کرده به زور وارد شود. گمان یک مزاحمت احتمالی لرزه بر اندام فیلم می­ اندازد و در امتداد ستون فقرات شما پیش می رود. این به دلیل بازتاب تصویر اول از هجوم آتش نشان ها به داخل آپارتمان است و همچنین به این دلیل که شما هرگز نمی دانید آقای هانکه (کارگردان فیلم های «روبان سفید» و «پنهان» به اضافه نسخه اتریشی «بازی های مضحک» و بازسازی آمریکایی آن) قصد دارد چه شوک ها و بیرحمی هایی را نشان دهد.

یک بهت خشونت در «عشق» وجود دارد که هیچوقت به ترس تبدیل نمی­ شود (یا اجرا نمی شود). در حالی که هیچ چیز به نظر غیر عادی نمی رسد، فردا صبح ژرژ و آن در گوشه آشپزخانه شان صبحانه می خورند و در بین صدای ظریف کارد و چنگال ها صحبت می­ کنند. ژرژ متوجه می شود که نمکدان خالی است، بلند می­ شود تا آن را پر کند و همچنان به حرف زدن ادامه می­ دهد و آگاه نیست که آن روی صندلی خودش مثل سنگ خشک شده است. مرد سردرگم یک دستش را در مقابل چشمانش که به نظر نمی­ بینند تکان می­ دهد. پس از چند لحظه مرد لباس می­ پوشد، احتمالا برای آوردن دکتر اما آن به طور ناگهانی به وضعیت عادی برمی ­گردد. آن مرد را با ملایمت سرزنش می­ کند (زن چیزی را که کمی پیش اتفاق افتاده، به خاطر نمی ­آورد) و سپس او چای می­ ریزد اما نمی­ تواند فنجان را پر کند.

دفعه بعدی که شما آنها را با هم می ­بینید، آن روی صندلی چرخدار است. او یک جراحی برای انسداد سرخرگ کاروتید داشته و در حالی که پروسه شانس موفقیت بالایی دارد، دچار بد شانسی مرگباری شده است. "همه چیز به طرز مخوفی تحریک کننده است." ژرژ به طور آشکار با قیافه خشک و بی روح و بدون هیجان برای دخترشان اوا (ایزابل هوپرِ خارق العاده) توضیح می دهد. اوا به طرز عجیبی خودخواهانه درباره جراحی فقط بعد از اینکه درباره کارش (او یک موزیسین است)، شوهر و بچه ها پرحرفی می­ک ند، می ­پرسد. ممکن است او درباره بیماری مادرش دستپاچه یا آشفته شده باشد اما زمانی که اوا می ­پرسد، او چه کاری م ی­تواند انجام دهد، کلماتش پوچ و توخالی می­ نمایند. "ما همیشه از عهده ­اش برآمدیم، مادرت و من"، گفته های ژرژ ممکن است خودش را به قدر دختری که می ­توان احساس کرد شبیه یک غریبه است، خاطر جمع کند.

این فاصله بین اوا و والدینش یک نکته ظریف این فیلم است، یک بیگانگی که نوعی نیش و کنایه به صدایش زمانی که او با ژرژ صحبت می­ کند، اضافه می ­کند و ژرژ هیچگاه به او توضیح نمی­ دهد. آقای هانکه کاراکترهایش را در دسترس قرار نداده، ویژگی های اخلاقی آنها را پیشکش نکرده تا بتوان به راحتی آنها را اسکن و دسته بندی کرد. به عنوان یک نتیجه، کاراکترهایش می­ توانند لمس ناشدنی، مات و مبهم باشند؛ حتی می­ توانستند ناامیدکننده باشند، اگر تا این اندازه معنی دار در مکالمه های روزمره شان و حرکات و اشاراتشان شامل آنچه که ناگفته می­ گذارند، یکدست نشده بودند. در مراحل اولیه آن، ژرژ را اذیت می­ کند (سرانجام به نظر می رسد او شوخی می کند)، بخصوص با هیولا خطاب کردن ژرژ. نه تنها او خودش توضیح نمی­ دهد بلکه آقای هانکه اجازه می­ دهد مفهوم کلامش طنین انداز شود، به طور یکنواخت رشد کند و بلندتر شود تا ژرف و پر پژواک شود.

بعد از آنکه آن به خانه برمی­ گردد، به تدریج از بد به سمت وضعیتی بدتر می­ رود. ژرژ سعی دارد تا خودش به تنهایی از او مراقبت کند اما زودتر از آنچه انتظارش می رود مجبور می­ شود تا یک پرستار استخدام کند. آنچه که باید اتفاق بیفتد اجتناب ناپذیر است. اما در این فیلم همچنین به خاطر وضوح نگرش آقای هانکه شگفت انگیز است. اینجا یک معامله بزرگ وجود دارد که تماشایش سخت است، تحقیر حاصل از بیماری و به همان اندازه محنت ناگوار مشاهده یک عشق عظیم، یک تعامل ماندگار که به آرامی محو و نابود می ­شود. اجراهای متاثرکننده، زیرکانه و درخشان خانم ریوا (شناخته شده برای «هیروشیما عشق من») و آقای تیرینتینیان («یک مرد و یک زن») از این نقطه نظر یک قریحه خاص طبیعی است. بعد از همه این حرف ها هر دو خیلی زود در فیلم هایشان پیوسته جوان جاودانه شدند و به اندازه پدربزرگ و مادربزرگ هایمان برای ما آشنا هستند.

نمایش درد می ­تواند واقعا برای تماشا سخت باشد، که اغلب آنها نیز بی­ معنی هستند. اما «عشق» علیرغم موضوع دردناکش شما را به کلی راضی نگه می­ دارد. یک راهنمایی برای تفهیم آنچه که در آغاز فیلم اتفاق می ­افتد: هنگامی که شما ژرژ و آن را در کنسرت می­ بینید، جای گرفته بین شنوندگان که رو در رو به سمت جلوی صحنه هستند گویی به دوربین نگاه می ­کنند و یا به طرز آشفته ای به ما نگاه می­ کنند، دیدن آنها سخت است اما آنها آنجا هستند جایی در مرکز و به سمت چپ منتظر و سپس در حال کف زدن. این حس غریب که کاراکترهایی که شما آنها را تماشا می ­کنید به طور منظم به شما نگاه می­ کنند و حتی برای شما کف می ­زنند می­ تواند به عنوان یک نمونه بیگانگی برتولد برشت توصیف شود. که به معنای شکستن تاثیرات ظاهر فریبنده و تضعیف یک نگرش انتقادی در شنوندگان است. ساده تر شنوندگان تئاتر مستقیما بازتاب کننده مخاطبین فیلم و فرسایش فاصله صوری بین آنها هستند.

این فرسایش فاصله، عملا قدرت احساسیِ فیلم را تقویت می­ کند. مخاطبینی که با کارهای آقای هانکه آشنایی دارند ممکن است «عشق» را بسیار بی روح و حتی ظالمانه ارزیابی کنند و ترسیم رنج و عذابش را یک مجازات، ژست آشنا از کارگردانی که از دیرباز علاقمند بوده تا تماشاگرها را از یک مصرف کننده ساده به سوی یک منتقد متفکر سوق دهد، می ­یابند. مطمئنا در اینجا بحث هایی درباره اینکه آیا تماشای فیلم بسیار ساده یا بدون نیاز به نقد است، به وجود می ­آید. هنوز یک نکته دیگر اینجا باید گفته شود و آن اینکه خشونت در «عشق» برای نازک بینی آقای هانکه، نگرش جهانی غیراحساساتیِ آزادان ه­اش، کسی که مرگ را با خونسردی مثل زندگی نگاه می­ کند، بسیار ظالمانه است. همه اینها یعنی: دستمال ها را در آورید. این فیلمی است که اشک شما را در خواهد آورد، نه تنها به خاطر پایان زندگی بلکه به خاطر به کمال رسیدن آن.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

Sara Art 2
  • Sara Art 2
  • .
  • ۱۳۹۲/۱۰/۱ ساعت ۲۳:۱۳
  •  11
  • |
  •  13
  • |

    یک نقد تحلیلی خوب. اینجور نقدها رو خیلی رو دوست دارم. مرسی.