نفسم گرفت از این شب...*

یادداشت های جشنواره

چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۱۶


برای کسانی که دوستدار سینمای اجتماعی و فیلم های گزنده اند و معتقدند فیلمساز باید انگشتش را دقیقاً روی نقطه ی درد فشار دهد و سکوت جامعه را به فریادی جگرخراش بشکند، تماشای این فیلم واجب غیرکفایی است؛ یعنی یکان یکانِ آن کسان باید به تماشای ساخته ی جدید منوچهر هادی بنشینند و تحمل شان را در مواجهه با مفهوم درد به محک بگذارند. فیلم اساساً تست اعصاب است و جامعه ای عصبی و بحران زده را عریان پیش چشم تماشاگر می گذارد: آدم هایی که همه در حال گلاویز شدن با یکدیگرند و مثل نقل و نبات ناسزا نثار یکدیگر می کنند و در غرقاب طعنه و توهین و پرخاش فرو رفته اند.



در همان ده دوازده دقیقه ی ابتدای فیلم، فضایی ترسیم می شود که در آن "اوستا" گوش شاگردش را بی خود و بی جهت می پیچاند و به کمتر بهانه ای او را به باد فحش و تشر می گیرد، مرد در گفت و گو با زن هرچه از دهنش درمی  آید می گوید و هیکل زن گریان و ملتمس را به گِل می کشد، همان مرد پای تلفن با سرکارگر ساختمانی که مسئول بنایش است دعوا می کند و بعد از دوسه دیالوگ کوتاه به تهدید و توهین متوسل می شود، شاگرد مغازه با همسایه دست به یقه می شود، صاحب ملک گریبان اجاره نشینش را می گیرد و.... هولناک این است که موقع تماشای این آوار سهمگین، ذره ای حس نمی شود که کارگردان اغراق کرده و به اصطلاح "شورَش را درآورده"، چون ته ذهن هر تماشاگری که تجربه ی زیستن در این تهرانِ درندشت را داشته باشد و گذارش به خیابان ها افتاده باشد این واقعیت می رقصد که آنچه می بیند دقیقاً بازتابی از زندگی روزمره است.



کنار هم گذاشتن این حجم از خشونت کلامی و فیزیکی طبیعتاً حال تماشاگر را می گیرد، اما توامان شاید هشداری باشد درباره ی واقعیتی هولناک از زندگی روزمره در این کلانشهرِ هیولاوشِ تهران که ساکنانش روی مرز فروپاشی روحی و روانی قدم برمی دارند. نمی دانم تا کجای روایت فیلم را می توان با این بهانه که کژی ها را دستچین کرده و آشش شور است زیر سئوال برد، اما هرچه هم که به تصویر ارائه شده خرده بگیریم نمی توان منکر واقعیت نهفته در دلِ ماجراها و موقعیت ها شد. شخصیت های فیلم همان آدم هایی هستند که در زندگی روزمره ی اطراف خودمان می بینیم؛ با همان ادبیات و لحن پرآژنگی که دل آزارمان است اما گاه بی آن که حواس مان باشد خود نیز به همان آهنگ حرف می زنیم و پرخاش می کنیم. البته کارگردان آن مایه زیرکی و ظرافت داشته که در دل همین موقعیت های دل آزار و تلخ و خشن، جلوه هایی از مفاهیمی زیباتر را نیز بگنجاند و زیبایی را در پیله ی زشتی جست و جو کند. دل دادگی ها و رفاقت ها و دلسوزی ها و قهر و مهر آدم هایی که در میانه ی پنجه کشیدن به صورت یکدیگر، ناگهان بر شانه ی هم به گریه می افتند و دل سبک می کنند. عیناً همان طور که در زندگی عادی شان رفتار می کنند.



برای کارگردان «من سالوادور نیستم» شاید این فیلم دورترین گزینه ی ممکن برای ساخت اثر بعدی باشد، اما اگر آن کمدی پرفروش و پرزق و برق را استثنا حساب کنیم، «کارگر ساده نیازمندیم» در تناسب با ساخته های قبلی منوچهر هادی قرار می گیرد. چربدستی کارگردان در نحوه ی بازی گرفتن از بازیگران (که اغلب خوب و مناسب با نقش انتخاب شده اند) نیز مشهود است؛ از سیامک صفری و مهران احمدی که مثل همیشه عالی اند تا یکتا ناصر که تماشای بازی اش لذتی کم یاب است و آتیلا پسیانی و بهرام افشاری. اما قطعاً شگفتی بزرگ فیلم تماشای بازی غافلگیرکننده ی سحر قریشی در نقشی پر از آه و ناله است. مطمئن باشید که سال آینده قریشی را در نقش های جدی تر و فیلم هایی وزین تر از آنچه تا کنون در کارنامه اش ثبت شده خواهیم دید. کارگردان گوشه هایی از توانایی قریشی را کشف و آزاد کرده که تا کنون به فکر کسی نرسیده که حتی ممکن است وجود داشته باشند؛ از صداسازی دقیق و یکدست بازیگر گرفته تا اکت های ریز و بازی با اعضای صورت و نوع گریستن و حرکت های بدن و دست ها... سحر قریشیِ این فیلم تکه ی مهمی از جشنواره فجر امسال است که باید دید.



«کارگر ساده نیازمندیم» فیلم خوش ساخت و تاثیرگذاری است که قصه ی تلخش را به خوبی روایت می کند و صحنه ها و لحظه های به یادماندنی کم ندارد. از نظر وجوه تکنیکی و ساختار بصری نکته های زیادی در کارگردانی و فیلمبرداری و تدوین وجود دارد که واکاوی اش در این مجال نمی گنحد، اما لااقل باید به فضاساری منسجم و فرم روایی خلاقانه ی فیلم، شخصیت پردازی ماهرانه و دیالوگ های پرمایه و طبیعی (با استفاده از ظرفیت های زبان و لهجه) اشاره کرد و البته بحث درباره ی ضعف ها و ناکامی های فیلم را به فرصتی مبسوط تر موکول کرد.


*نیم مصراعی از غزل فاخر استاد شفیعی کدکنی با عنوان "در حصار شب"

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...