ریچ کیدز آو تهران!

یادداشت های جشنواره

دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۴۲


فیلم های شهری قرار نیست همیشه فیلم هایی باشند که جایی به اسم شهر را نشان می دهند؛ قرار است ساکنانِ جایی به اسم شهر را به عنوان شخصیت های اصلی انتخاب کنند و داستان را به کمک این شخصیت ها پیش ببرند؛ داستان روزمره ی ساکنان این شهر. «فِراری» علیرضا داوودنژاد هم چنین فیلمی ست؛ فیلمی کاملاً شهری درباره ی امروزِ تهران و وضعیت پیچیده ی فاصله ی طبقاتی بین طبقه ی متوسط و طبقه ی سرمایه دار که گاه و بی گاه در شبکه های اجتماعی درباره اش می نویسند. بحثِ داشتن و نداشتنِ پول و سرمایه نیست؛ بحث این است که بخش عمده ی جامعه به طبقه ی متوسطی خاکستری بدل شده و در این طبقه طبعاً کسانی هستند که از آنچه دارند راضی نیستند و چشم به جایگاه و طبقه ی دیگر دوخته اند؛ طبقه ای که همه چیز دارد و دست کم تلفن همراهش اعتباری نیست و با تمام شدن اعتبار لازم نیست از اولین دکه ی روزنامه فروشی شارژ بخرد، یا تلفن همراه کسی را قرض بگیرد. «فِراری»، به خاطر توجه به چیزهایی که بخشی از زندگی روزمره ی شهری ست، قاعدتاً یکی از بهترین و کامل ترین فیلم های داوودنژاد از کار درآمده؛ فیلمی که از کارگردانی با سلیقه و نگاه او توقع داریم؛ داستانی شهری (اجتماعی) که به جذاب ترین شکل ممکن روایت شده؛ بی آن که نسخه بدلِ واقعیت باشد، قرار است تفسیری از جهان ارائه دهد تا راه را برای تغییرِ آن باز کند. «فِراری» فیلمی ست درباره ی شهری که ساکنانش یکدیگر را نمی شناسند.



گلنار، دختر نوجوانی که از شهری شمالی برای دیدن تنها فِراریِ تهران آمده، همان ابتدای کار می فهمد یک جای کار ایراد دارد و دوستی هم که اطلاعات مربوط به این فِراری را داده تلفنی اقرار می کند هیچ آشنایی ای با صاحب آن سواریِ گران قیمت ندارد. این چیزی ست که در پنج دقیقه ی اولِ فیلم می بینیم. اما همه چیز از جایی شروع می شود که گلنار تصمیم می گیرد به راننده ی آژانسی که همان جا ایستاده و کارش مسافرکشی با پیکانی کهنه در شهرِ شلوغ است اعتماد کند و به جست و جوی پسر پولداری برآید که با سن و سالی اندک ظاهراً بیشترِ دنیا را دیده و هر کاری که خواسته کرده و خلاصه آرزوی هیچ چیز را ندارد؛ درست برعکس گلنار که آرزوی دیدن فِراری و البته صاحبِ این فِراری را دارد و به نظر می رسد تقریباً همه چیز را درباره ی سجاد می داند؛ از جمله این که متولد آبان است و همین کافی ست که آرزوهایش را با صدای بلند اعلام کند و بگوید آبانی ها خوب می توانند با دختری متولد بهمن کنار بیایند. برنامه ی گلنار برنامه ای بلندمدت است و ظاهراً از مدت ها قبل برایش برنامه ریزی کرده.



این سفر شهری، این اُدیسه ی زمینی در روزِ روشن و البته تماشای آدم های مختلفی که با گلنار همسفر می شوند، ظاهراً باید دختری را که از حانه اش فرار کرده و به تهران آمده منصرف کنند، اما هیچ چیز جلودارِ گلنار نیست. سرِ حرفش می ماند چون دلش می خواهد زندگیِ دیگری را از نزدیک ببیند؛ یا درست تر این که مثل آدم هایی دیگر زندگی کند؛ زندگی ای که شاید تصویرش را در صفحه ی "ریچ کیدز آو تهرانِ" اینستاگرام دیده؛ صفحه ی ساکنان جزیره ای در دل این شهر که سبک زندگی شان هیچ شباهتی به زندگی مردمِ عادیِ طبقه ی متوسط ندارد. تفریحات خودشان را دارند و معمولاً با کسی که از طبقه ی خودشان نباشد هم کلام نمی شوند، چه رسد به این که دعوتش کنند به خوشگذرانی و تفریح و باقی چیزهایی که مخصوص خودشان است.



با این همه فیلم داستانش را به شکلی خطی و سرراست تعریف نمی کند و تجربه ی فیلم های غیرخطیِ قبلیِ داوودنژاد کمک کرده که در «فِراری» داستان را به واسطه ی یک متهم و چند شاهد رو به دوربین روایت کنند؛ اعترافات و اطلاعاتی دست اول؛ چیزهایی که ندیده ایم و از زبان گلنار نشنیده ایم. قرار است آدم هایی که در این سفرِ شهری حضور داشته اند حقایق را تا جایی که می دانند بگویند و دست آخر این ماییم که تصمیم می گیریم کدام بخشِ این حرف ها را باید پذیرفت و از کنار کدام بخش باید گذشت. وضعیت گلنار هم دست کمی از ماجراها ندارد. درست است که همه ی فیلم را با او همسفریم و ظاهراً همه ی حرف هایی را که زده شنیده ایم و خوب می دانیم که برای چه سر از تهران درآورده، اما خیلی هم نباید روی دانسته ها حساب کرد. تقریباً هیچ چیز درباره اش نمی دانیم؛ چیزهایی را که می دانیم مهم نیستند و چیزهایی که نمی دانیم طبعاً مهم ترند؛ مهم تر از آن که خیال می کنیم. این چیزی ست که پس از تمام شدن فیلم می فهمیم.

منبع : فیلم نگاه
  • محسن آزرم
  • |
  • سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۵:۵۰
  • |
  • ۰
  • |
  • ۱۰۷۰
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...