- نویسنده : رابی کالین
- |
- نویسنده : آرش دهزنگی
- |
- منبع : تلگراف
راه رفتن در یک پارک معمولی کاری نیست که هرگز برای یک رهبر جهان آزاد قبل تصور باشد, اما ریچارد تانی کارگردان «با تو در ساوت ساید» یک قدم زدن در پارک را مبدل به تمرینی برای آن راه رفتن می کند. این کمدی رمانتیکِ جذاب و نافذ, داستانی نیمه تخیلی از اولین قرار باراک و میشل اوباما در شیکاگو در 1989 و رفتن آنها به سینما برای دیدن فیلم «کار درست را انجام بده» اسپایک لی و خوردن بستنی با یکدیگر است, اتفاقی که در کتاب «بی پروائی امید» نوشته رییس جمهور پیشین امریکا در سال 2006 به شکل غیردراماتیکی توصیف شده است. اما در فیلم این واقعه ی ساده به شکل سزاوار دیدنی همراه با درخشش چشم نوازی تصویر شده است.

«با تو در ساوت ساید» از ما می خواهد تا همه ی خطوط و اشاراتی که تصویر آینده ی این زوج را منعکس می کنند را از ذهن خود محو کنیم, و در جای خود به اولین فیلمنامه و کارگردانی تانی - و البته به همان اندازه به انتخاب بی نقص بازیگران زن و مرد اول, پارکر سایر و تیکا سامپتر- ارزش و اعتبار بدهیم. فیلم نه تنها سر پای خود می ایستد بلکه می تواند با موقیت این اعتبار و ارزش را تثبیت کند.
به عنوان یک داستان عاشقانه ما دقیقاً می دانیم که چه اتفاقی خواهد افتاد, اگرچه که چنین چیزی را شاید بتوان درباره همه فیلم های عاشقانه ای که تا به حال ساخته شده اند گفت. اما به عنوان یک بررسی چند جانبه در باره یک زوج, یک ملت یا یک هویت نژادی, در هر گوشه فیلم می توان یک مفهوم جالب و غافلگیرانه یافت.
فیلم با دنبال کردن میشل (سامپتر ) شروع می شود, در حالی که او حسابی خود را آماده رفتن سر قرار می کند, لباس تر و تمیز می پوشد, موهایش را مرتب می کند و حاضر می شود تا به قول مادرش (ونسا بل) "خود را به دردسر زیادی بیاندازد, آن هم فقط برای دیدن یکی دیگر از آن آدم های خوش سر و زبان". از همان اول, برای روشن کردن موضع خود ما با میشل می ایستیم که این به طور خود به خود باراک (سایر) را در موقعیت شخص مجهول قرار می دهد. به همین ترتیب وقتی کارگردان صحنه را به نمایی از او (باراک) قطع می کند در حالی که توی صندلی راحتی خود لم داده و حریصانه سیگار می کشد, چیز زیادی برای فهمیدن درباره او وجود ندارد, تا آنجایی که سایر قیافه خاصی را به خودش می گیرد, چهره ای با ابروهای نیمه اخم و حالت سری که اندکی متمایل به عقب شده است, اینجاست که همان ژست آشنا ی اوباما خود را می شناساند و ناگهان شخصیت به یک ما به ازای واقعی تبدیل می شود. سایر برای اجرای شخصیت در طول فیلم, به شکل هوشمندانه ای از تقلید اغراق آمیز "اوباما" دوری می کند (سامپتر نیز به همین ترتیب در اجرای شخصیت میشل اوباما عمل می کند, که البته بین این دو بازیگر, سامپتر کمی غیر طبیعی به نظر می رسد). سایر زحمت زیادی برای در آوردن شکل حرکت ها و اشارات بدن شخصیتی که قصد اجرای آن را دارد (باراک اوباما ) می کشد به طوری که چندی نمی گذرد که ما به عنوان تماشاگر به خوبی می پذیریم که داریم به یک شخصیت واقعی می نگریم (این شباهت از سوی دیگر در طراحی لباس او نیز به خوبی کُدگذاری شده است, پیراهن آستین بلند با آستین های تا زیر آرنج بالازده در حالی که زیر پیراهنیِ وی از زیر پیراهن کمی قابل دیدن است, و چند چیز دیگر....).

در اولین مکالمه ی میشل با پدر و مادرش متوجه می شویم که او یک دانشجوی سرسخت سال دوم وکالت است که در یک شرکت حقوقی کار می کند و باراک هم در این شرکت در یک دوره تابستانه به عنوان یک کارآموز حقوقیِ بسیار فعال همزمان مشغول به کار است. میشل به شکل محتاطانه ای -هم نسبت به پدر و مادرش و هم به باراک - اصرار دارد که دیدار او با اوباما یک قرار عاشقانه نیست, و دلیل آن را بعدتر در طول فیلم توضیح می دهد, این که او نمی خواهد در چشم روسای خود در محل کارش چنین به نظر بیاید که "با اولین مرد سیاه جذابی که وارد شده" روی هم ریخته است. در یک مکالمه کوتاه, فیلم به شکل ملموسی تلاش یک زن سیاه را به تصویر می کشد برای این که در یک محیط شغلی که به شکل سنتی توسط مردان سفید اداره می شود, جدی گرفته شود - که البته این گفتگو لحن سرزنش آمیز شعاری به خود نمی گیرد و سامپتر حرف خود را به شکل بسیار روان و طبیعی بیان می کند انگار که از یک تجربه کاملاً شخصی بر آمده است.
در بین راه آن دو به یک نمایشگاه هنری سری می زنند که نقاشی های ارنی بارنز - نقاش سیاهپوست آمریکایی - از زندگی روز مره سیاهپوستان آمریکا را تماشا کنند, و همانجا باراک شعری معروف با عنوان "ما خیلی سرحالیم" را از گوندولین بروکس - شاعر سیاهپوست آمریکایی - را بازخوانی می کند. در اینجا تلاش باراک برای تحت تاثیر قرار دادن دختری- که به قولی با او قرار عاشقانه هم نداشته - کمی صحنه نمایشگاه هنری را کم اثر می کند, اما منظور اصلی که همانا به چالش کشیدن جایگاه سیاهپوستان در جامعه آمریکاست کماکان جذاب و به جا می نماید.

دریافت از فیلم و شناخت نکات مستتر در آن به نرمی و بدون تلاشی مضاعف از طرف ما حاصل می شود. در واقع «با تو در ساوت ساید» اصلاً شبیه فیلم های سیاسی زندگینامه ای نیست, بلکه بیشتر با فیلم خوب کمدی رمانتیک «پیش از طلوع» ریچارد لینکلیتر راجع به گشت و گزار یک زوج در وین پهلو می زند. حقایق و واقعیت های پراهمیت هر دم در گوشه و کنار فیلم مورد اشاره قرار می گیرند و تاثیر مهمی بر جا می گذارند.
صحنه ی جلسه با انجمن محلی در کلیسا به عنوان نقطه مرکزی داستان دراماتیک فیلم به نظر می رسد. هنگامی که باراک برای طرح ریزی یک برنامه ساخت و ساز ساختمان انجمن محلی برای غلبه بر شرکت های بساز و بفروش سخنرانی می کند, می گوید: "جایی که همه ی کارها به انجام می رسند جایی است که نیازهای آنها با نیازهای ما همسو می شود", اینجاست که چهره اوباما به عنوان شخصی عملگرا, پی گیر و در عین حال واسطه ای برای برقرار کردن مصالحه های ضروری آشکار می شود (این توانایی ها بعداً دوباره به کمک او می آید هنگامی که به همراه میشل می خواهد یک موضوع چالش برانگیز را درباره فیلم اسپایک لی در جواب سؤال با یکی از روسای خود در شرکت حقوقی- که مردی میانسال و سفیدپوست است - توضیح دهد).

صحنه ی مهم جلسه انجمن در کلیسا همان جایی است که باراک نظر میشل, و البته تماشاگران «با تو در ساوت ساید», را به طرف خود جلب می کند. البته باید گفت که همزمان که ایده یک سخنرانی کوتاه و آتشین درباره مشکلات و فرصت های موجود در جامعه امریکا کمی نخ نما به سبک هالیوود به نظر می رسد, اما اجرای این صحنه نشانه هایی از خلوص و صداقت را در خود دارد.
شاید تنها برای منتقدان دیرباور و سرسخت اوباما که این فیلم را پس از صدسال هم تماشا نمی کنند, ممکن باشد که تحت تاثیر این صحنه قرار نگیرند و این البته راجع به کل فیلم هم صادق است. فیلم مطمئناً شرح زندگی قدیسان نیست, اما به طور حتم یک داستان عاشقانه است.
پی نوشت:
نام فیلم اشاره به محله های سیاهپوست نشین جنوب شهر شیکاگو دارد که داستان فیلم در آن می گذرد.
دیدگاه ها
فیلم ساده و بی ادعا ولی جذابی هست. من دیدن فیلم رو چند بار به تاخیر انداختم اما وقتی دیدمش پشیمون شدم که چرا زودتر ندیدمش. شاهکار نیست اما دوست داشتنی و جذابه.
داستان ساده و روانی داشت. بازی ها خیلی خوب بود. بیشتر از قبل براک و میشل اوباما خوشم امد.