لکه ای از نور روی چادر سایه

چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۳۱


«قصه ها» بیانیه ی رسمی رخشان بنی اعتماد در واکنش به اوضاع پیرامونش و وضع حال جامعه ی امروز است. در نگاه اول به نظر می رسد برای فیلمساز مسئولی مثل بنی اعتماد، که حتی در روزهای بهتر از این هم نگاهی نقادانه به اوضاع اطرافش داشت و جامعه را با تاکید بر ناهنجاری ها نظاره می کرد، هر اظهارنظری درباره ی امروز سرشار از تلخی و تندی و حتی ناامیدی باشد، اما بر خلاف انتظار، روایت بنی اعتماد با این که انباشته از اشاره هایی صریح به معضلات اجتماعی وکژی های اخلاقی رایج در محیط پیرامون است، به هیچ وجه تلخ اندیشانه و سیاه و مایوس به نظر نمی رسد.


فیلمساز واقعیت ها را چنان که هست، چنان که با چشم هایش دیده و با عقل و جانش تجربه کرده، در قالب داستان هایی جان دار و واقعی و بی تعارف به تصویر می کشد و "آنچه هست" را پیش چشم تماشاگر می گذارد، اما در عین حال موضعش این نیست که در دل این تیرگی سرنوشت محتوم همه نابودی است و راه نجاتی وجود ندارد. بلکه به جای تاکید روی این برداشت که "دیگر برای جامعه ی منحط و ویران ما دیر شده و کار از کار گذشته" مبنای اندیشه اش را بر این باور می گذارد که هنوز روزنه ی امیدی برای رسیدن به روشنی وجود دارد؛ مثل بذر کوچکی که در دست های جوان نسل های آینده ممکن است سبزینه شود و بار دهد و ویرانه را گلستان کند. اپیزود پایانی «قصه ها» (با آن طول و تفصیل به جا و سزاوار) نشانه ای از خوشبینی درونی فیلمساز نسبت به نسل آینده است و گویی نوید می دهد که بذر عشق و امید و آرامش در دستان جوان هایی است که اتفاقاً در دل همین آشفتگی ها و تیرگی ها بالیده اند ولی قرار نیست تخم تیرگی باشند و بدبختی های پدران و مادرانشان را با خود به فردا حمل کنند. از دید بنی اعتماد، فردا روز دیگری است، بهتر از دیروز، نه به این زشتی و نه به این تیرگی.



نکته ی دیگر در شیوه ی بیان و روایت کارگردان، خودداری او از غلیظ کردن مایه های سانتی مانتال است. با این که فیلم به معضلاتی از قبیل اعتیاد، بیکاری، فساد اداری، فقر، بی سوادی، محرومیت فرهنگی و ده ها پدیده ی آزاردهنده ی دیگر می پردازد، اما لحنش طوری نیست که با درشت نشان دادن معضلات و افزودن به چاشنی های احساسی، روی عواطف تماشاگرانش تاثیر مستقیم بگذارد. نحوه ی برخورد فیلمساز با پدیده های ناخوشایند اطرافش اساساً مستندگونه است و – جز یکی دو مورد مثل صحنه ی مربوط به نقد بوروکراسی و فساد اداری – لحن روایت از فرم معقول و واقع گرایانه اش خارج نمی شود. در صورتی که می شد برای هر یک از معضلات مطرح شده در فیلم و برای هر کدام از شخصیت هایی که با فقر و فلاکت و مشکل دست به گریبان هستند مرثیه سر داد و فیلم را به مقاله ای احساسی درباره ی مردم فقیر و بیمار و فلک زده ی طبقات محروم جامعه تبدیل کرد. البته در آن صورت، گرچه مایه های تند و تغلیظ شده ی فیلم به مذاق عده ای خوش می آمد و شاید جایزه های جهانی فیلم افزون می شد، اما تاثیرگذاری حسی و عاطفی «قصه ها» به شدت پایین می آمد. در حالی که در شکل کنونی (شاید به دلیل همین مشی معقول و خوددار پایبند به واقعیت) اثرگذاری حسی فیلم بسیار بیشتر است.



محدود بودن فضا در اغلب سکانس ها هم بر این تاثیر عمیق احساسی افزوده است. چون خیلی از نماها و صحنه ها در فضای بسته و محدود می گذرد که باعث شده تقارنی بین فضای بسته ی صحنه و فضای تنگ و تحت فشار زندگی آدم ها ایجاد شود؛ انگار همه در محیطی کوچک و محاصره شده، به طرزی منقبض و خفقان زده زندگی می کنند و اندک مجالی برای نفس تازه کردن و کاستن از فشار ندارند. طبعاً چنین اشاره هایی از طریق بیان بصری بهتر به مخاطب منتقل می شوند تا این که مفهوم خفقان یا محدودیت به طور مستقیم مورد اشاره قرار بگیرد. از این جهت بافت تصویری و ساختار سینمایی فیلم کاملاً در خدمت انتقال حس ها و دریافت های مفهومی است و نیازی به دیالوگ یا اشاره ی مستقیم و تاکید وجود ندارد. به همین دلیل شخصیت مستندساز (حبیب رضایی) این قدر اضافه و تحمیلی به نظر می رسد. چون برای پیوند دادن قصه ها و شخصیت های فیلم به یکدیگر، نیازی به یک حلقه ی واسط به این واضحی نبود و کارکرد دراماتیک این شخصیت هم جز ربط دادن هر تکه به تکه ی بعدی چیز دیگری نیست. فیلم بدون دخالت این شخصیت هم می توانست انسجام روایی اش را حفظ کند و در جریانی سیال و روان، از نقطه ای به نقطه ی دیگر برسد.



تجربه گرایی و جسارت بنی اعتماد در انتخاب ساختار و الگویی که حتی در سینمای جهان هم کمتر نمونه ای دارد (جز چند استثنا مثل سه گانه ریچارد لینکلیتر، «پیش از طلوع»، «پیش از غروب» و «پیش از نیمه شب») جزو اصلی ترین جاذبه های «قصه ها»ست. در دل این الگوی ریزبافت و منعطف، چندپاره بودن فیلم و عدم تجانس قطعه های پراکنده اش با یکدیگر چندان به چشم نمی آید. شاید همه حس کنند که اپیزود عاشقانه و زنده و پرجزییات پایانی با آن ساختار ماهرانه و اجرای دقیق (که گاهی از فرط تکامل و انسجام و در عین حال طبیعی بودن، بداهه به نظر می رسد) نقطه ی اوج فیلم است و حسابش از بقیه ی بخش های این موزاییک خوش ساخت و خوش رنگ و جلا جداست، اما کمتر کسی ناهمگونی اپیزودهای ابتدایی نسبت به بخش پایانی را حس می کند؛ این که در ابتدا لحن فیلم بیشتر به سمت بیان مستقیم میل می کند و کم کم به نوعی توازن در بیان حسی مفاهیم مورد نظرش می رسد امتیاز مهم «قصه ها»ست.



نقطه ی فرود روایت بسیار خوب انتخاب شده و تاثیر فیلم را مضاعف می کند؛ این که مسیر فیلمساز از دل این حجم عظیم و تودرتوی تیرگی و مشکل، به نقطه ای امیدبخش ختم شده نشان از مثبت اندیشی بنی اعتماد دارد و یادآور انتشار دلپذیر نور و رنگ در انتهای تونل سیاه و سفید «خون بازی» است. این یعنی همه ی راه ها بسته نیست و هنوز می توان منتظر اتفاق های خوب بود. برگ برنده ی «قصه ها» همین نقطه ی نورانی در قلب تیرگی پیرامون است که تماشاگر را به جای انفعال در برابر نسخه ی نهایی شده ی همه چیز، به تفکر درباره ی آینده ای که هنوز نابودی اش قطعی نشده، وامی دارد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

حامد ستاری
  •  4
  • |
  •  3
  • |

    اصلا این "سیاه نمایی" یعنی چی؟ مردم باید فیلم رو دوست داشته باشن که به قول شما دوست داشتن.