خانه سیاه نیست

سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۱۲


«ابد و یک روز» یکی از فیلم های مورد توجه و مورد بحث امسال سینمای ایران بوده و قطعاً تا سالها بعد به عنوان فیلمی خاص و توجه انگیز از آن یاد خواهد شد. در مقایسه ای که دل شیر می خواهد (به دلیل شرایط موجود و ملاحظه ی بسیاری از منتقدان و اهل سینما از احتمال "پررو شدن" کارگردان جوان این فیلم و ترس از این که مبادا بر اثر تحسین ها و تمجیدهای ناگهانی خودش را ببازد) در چند سال اخیر فقط فیلم های اصغر فرهادی چنین موجی به راه انداخته اند، این همه محل توجه و بحث و تحلیل بوده اند و تا این اندازه مخاطبان و منتقدان را را غافلگیر کرده اند و تازه این ویژگی شامل هیچ یک از فیلم اولی ها نمی شود.



«ابد و یک روز» بی تردید فیلم گرم و تاثیرگذار و پرجزییاتی است که ساختمان قوی و صحنه های جذابی دارد، اما فیلم شش دانگ و کاملی نیست. اجرا و موقعیت سازی فیلم چربدستانه و قدرتمند است ولی فیلمنامه با ضعف های ریز و درشتش همپای این اجرای ماهرانه نیست و البته این را باید به حساب مهارت و هوش کارگردان گذاشت که چنین فیلمنامه ای را چنان خوب اجرا می کند که تماشاگر میخکوب می شود و خرده گیری از یادش می رود. هرچند تاکیدهای گاه و بی گاه او روی بعضی جزییات و استفاده از اسلوموشن برای انتقال درماندگی محسن (نوید محمدزاده) در صحنه ی دستگیری اش در کوچه جزو وسوسه هایی بود که کارگردان باید بر آنها فائق می آمد و یکدستی رویکردش در اجرا را فدای مانورهای احساسی نمی کرد.

مهم ترین نقطه ی قوت فیلمساز، شخصیت پردازی درخشان و هدایت عالی بازیگران است. او این مهارت را داشته که علاوه بر خلق اجزای مناسب و اثرگذار، از کنار هم قرار دادن این اجزا هم کلیتی منسجم بسازد و موقعیت هایی یکه ایجاد کند. شخصیت هایی مثل مرتضی (پیمان معادی)، محسن و مادر (شیرین یزدان بخش) به خودیِ خود جذاب و درگیر کننده اند، اما مهم تر این است که مناسبات بین این شخصیت ها و سبک زندگی نکبت زده و پردردسرشان فراتر از جاذبه های فردی هر شخصیت، دورنمایی کلی پیش روی مخاطب می گذارد. از این رو سخت ترین کار برای کارگردان این بوده که توازن میان شخصیت ها را حفظ کند و اجازه ندهد که یکی بیش از دیگری در مرکز توجه باشد و دیگران از یاد بروند و یا کم تر پرداخت شوند.



اینها آدم هایی هستند که تا گردن در نکبت و بدبختی و فقر فرهنگی فرو رفته اند، اما باک شان نیست و اصلاً تصوری از زندگی به شیوه ای دیگر ندارند. به همین دلیل هم هیچ تلاشی برای بیرون زدن از این حصار فلاکت نمی کنند و به نظرشان زندگی همین است که هست. روستایی با چیدن تکه های پراکنده ای که هر یک را از یک گوشه ی جامعه برداشته، کلیتی می سازد که در درجه ی اول مخاطب را برای فهم درونیات این آدم ها کنجکاو می کند. اینها که هستند؟ از کجا آمده اند؟ ریشه در کدام فرهنگ و تربیت دارند؟ چه کسی به شان یاد داده که می توان این سبکی زندگی کرد و عار نداشت؟ وقتی سمیه (پریناز ایزدیار) به برادر کوچک ترش نوید (مهدی قربانی) می گوید راهی برای خوب زندگی کردن پیدا کند، تنها توصیفش این است که "می خوام اینا یاد بگیرن مثل مردم دیگه زندگی کنن" یعنی خواهر و برادرهای سمیه چنان غیرعادی و پرت اند که زندگی معمولی می تواند برایشان نقطه ای ایده آل و هدفی دست نیافتنی باشد. اوج تلاش مرتضی برای به راه انداختن یک کاسبی معمولی و ازدواج با دختری معمولی است. روستایی برای همان حضور کوتاه دختر هم بازیگری را انتخاب کرده که دقیقاً مفهوم "دختر معمولی" را به یاد می آورد و البته مقصود فیلم را به درستی می رساند که برای آدمی مثل مرتضی وصال چنین دختری معادل برنده بودن است. لیلا (معصومه رحمانی) برای گذران زندگی درب و داغانش همین که در قالب یک فروشنده ی معمولی با ماهی ششصد هزار تومان حقوق سر کار برود برده است. اعظم (شبنم مقدمی) با ثبت نام پژو 206 به نقطه ی اوجش می رسد و شهناز (ریما رامین فر) همین که از خانه ی دورافتاده اش در شهرک پرند به تهران برگردد احساس برنده بودن می کند. دنیای این آدم ها همین قدر کوچک است.



کارگردان نه تنها قصد ندارد تلخی و نکبت این زندگی نامتعارف را موکد کند و حس بیچارگی شخصیت هایش را به نمایش بگذارد، که آشکارا روی طبیعی بودن این زندگی برای اعضای خانواده تاکید دارد. اینها شخصیت هایی گریان و اندوهگین نیستند که مدام احساس بیچارگی کنند و خودشان را فلک زده بدانند. شهناز در دیالوگی عجیب به برادرش اعتراض می کند که چرا طوری حرف زده که انگار آنها مشکلی دارند: "وا... مگه ما چه مونه؟" اعضای خانواده خوشی ها و لذت های کوچک خودشان را دارند و اصلاً احساس بدبختی نمی کنند. در بدترین حالت برداشت آنها از زندگی خودشان این است که مثل همه ی خانواده ها آنها هم مشکلاتی دارند؛ نه بیشتر یا غیرعادی تر از بقیه. محسن در صحنه ای که جلوی آینه خودش را برانداز می کند و لباسی را که به تنش زار می زند برای شرکت در مراسم خواستگاری سمیه می پوشد، به سمیه می گوید: "خوش تیپ شدم؟ گفتم اینو بپوشم یه وقت نگین آبرومونو جلوی مهمونا برد..." و اصلاً متوجه نیست که اعتیاد شدید و لاغری و بی قوارگی اش در حد تبدیل کردنش به یک زامبی پیش رفته است. مادر می گوید هر خانواده ای یک عضو ناجور دارد و حالا "محسنِ ما" را هم می شود در ردیف همین اعضای ناجور گذاشت. حتی خودِ محسن هم فکر می کند فقط در این حد با سلامتی و زندگی معمولی فاصله دارد که به بازار عرب ها برود و یک دست دندان عاریه بگیرد و بعد هم با ترک اعتیادش چاق و چله شود. خلاصه این که هیچکس متوجه عمق بدبختی و نکبتی که در آن گیر افتاده نیست.



فیلمنامه اساساً به مجموعه ای از موقعیت ها متکی است که در هر یک از آنها قدری بیشتر با فضای زیستی و فرم زندگی شان آشنا می شویم و شخصیت ها را بهتر می شناسیم. ولی وحدت ارگانیک بین همه ی این موقعیت ها وجود ندارد و در برخی موارد یک موقعیت بدون ربط به پیش و پس اش لابه لای موقعیت های هم سو گنجانده شده که البته به تنهایی ممکن است جذاب باشد اما تناسبی با سایر موقعیت ها ندارد. در فیلمنامه موقعیت هایی از قبیل حضور مرتضی و محسن و سمیه در خانه ی شهناز طراحی شده که صرفاً بهانه ای است برای کتک خوردن دایی از خواهرزاده اش و خُب جور کردن در و تخته، باید چند ثانیه قبل از بیرون آمدن خواهرزاده ی لات و قلچماق، محسن خمار شود و برای خرید مواد به پارک نزدیک خانه ی شهناز برود که مرتضی تنها شود. این سکانس عملاً هیچ ربطی به قبل و بعدش ندارد و در ادامه هم استفاده ای از آن نمی شود، چون حتی سکانس رویارویی مرتضی و محسن با دوست خواهرزاده شان هم بیشتر در امتداد برخوردهای پرخاشگرانه ی این دو قرار می گیرد؛ این آدم ها برای حل مشکلات روزمره شان و رسیدن به خواسته ها و حتی برای گرفتن جواب پرسش هایشان، راهی جز عربده کشیدن و دعوا بلد نیستند و به همین دلیل از همان اول یقه ی دوست خواهرزاده شان را می گیرند که حقیقت را از زیر زبانش بیرون بکشند. موضوع رفتن برادر کوچک تر سمیه (نوید) – آن هم در روزی که ممکن است خواهرش را ببرند – هم جزو موقعیت های تحمیلی فیلمنامه است، در حالی که قبلش نوید گریه کنان التماس می کرد که نرود. بعید است چنین بچه ای در چنان موقعیتی ناگهان دنبال بازی و اصلاح مو برود و نگرانی اش از احتمال رفتن خواهر بزرگ تر و تنها حامی اش را فراموش کند.

صحبت های مشکوک و زیرزیرکی اعظم هم جزو کاشت های بدون برداشت فیلمنامه است. در صحنه ای که اعضای خانواده در ماشین مرتضی نشسته اند، وسط مجادله ی پرتنش مرتضی و مادر درباره ی دستگیری محسن و پیامدهایش، تلفن اعظم زنگ می خورد و او یواشکی به مخاطبش می گوید: "زنگ می زنم..." این نما با تاکیدی گرفته شده که قاعدتاً به تماشاگر سرنخ بدهد که در ادامه منتظر نتیجه ی این تماس باشد، ولی در عمل هیچ اتفاقی نمی افتد؛ این که یکی از اعضای خانواده چنین تلفنی را جواب بدهد در حالت عادی هیچ اشکالی ندارد و یکی از ده ها حرکتی است که یک شخصیت ممکن است در طول داستان انجام دهد، اما تاکید دوربین روی این تماس طوری است که در تماشاگر انتظار ایجاد می کند و در ادامه این انتظار بی نتیجه می ماند.



فرض تحمیلی دیگر در فیلمنامه، این است که زمان وقوع رویدادهای داستان قاعدتاً چند روز پیاپی بیشتر نیست، اما مرتضی در همین چند روز بقالی محقرش را (که در طول دو ماه از رد کردن جنس هایش عاجز بوده) می بندد و فلافل فروشی راه می اندازد. در اینجا خط زمانی قصه به هم می ریزد، اما به این نکته توجه نشده تا توالی ماجراها مخدوش نشود. حتی در دیالوگ ابتدای فیلم، در اتاق محسن، مرتضی طوری از آمدن قریب الوقوع نظیر (خواستگار افغانی) و خانواده اش حرف می زند که گویی فقط یکی دو روز تا این اتفاق مانده و بعد هم در روز بردن محسن به کمپ ترک اعتیاد خواستگارها در راه اند، اما تا این زمان فلافل فروشی راه افتاده است.

شخصیت پردازی با این که جزو اصلی ترین امتیازهای فیلم است اما درباره ی همه کیفیت یکسانی ندارد. شخصیت ها با جزییات و ظریف کاری هایی پردازش شده اند که خود منبع جاذبه و گیرایی فیلم اند و هر یک هویتی مستقل و قابل تشخیص دارند، اما سمیه که شخصیت مرکزی درام و چشم ناظر وقایع است، بر اساس الگوهای تیپیک طراحی شده و به تمامی تیپ است؛ دختر خوب و وظیفه شناس خانه که مثبت فکر می کند و مثبت عمل می کند و هیچ خطا و لغزشی در او راه ندارد. اتفاقاً اگر شخصیت هایی مثل لیلا و شهناز باورپذیر و جذاب اند به دلیل لغزش ها و ضعف های شخصیت آنهاست، نه تکامل و مثبت بودن شان. مادر با همین ضعف هاست که چنین ملموس و طبیعی از کار درآمده، و گرنه او هم می شد یکی از هزاران مادر ایرانی مثبت اندیش و اخلاق مدار و دلسوزی که در فیلم ها و سریال های تلویزیونی فت و فراوان دیده ایم. توضیحی که سمیه برای توجیه کارهایش به نوید می دهد خیلی سست و سرهمی به نظر می رسد و قضیه ی ازدواجش هم کاملاً مشکوک است.



روستایی در شخصیت پردازی زن های فیلمش طوری عمل کرده است که هر یک از خواهران سمیه، فرجام یکی از سناریوهای احتمالی یا راه حل ها و مسیرهای پیش پای او را بازتاب دهند. سمیه چند انتخاب دارد که نتیجه ی احتمالی هر یک از این انتخاب ها در قالب سرنوشت و حال و روز یکی از خواهرانش دیده می شود. اگر سمیه ازدواج کند و به نقطه ای دوردست بکوچد و تنها و دور از خانواده اش سر کند، می شود شهناز که در شهرک پرند ساکن است و شوهرش آدم بی خاصیتی است و اصلاً در فیلم حضوری ندارد و در زندگی پسرش هم نقشش در حد صفر است: "اون بدبخت صبح می ره سرِ کار، شب می آید..." اگر سمیه قید ازدواج را بزند و مثلاً به ارتباط های بی قید و تکیه ی مالی به مردان هوسران اطرافش دل خوش کند، می شود اعظم که قرار است 206اش دربیاید، ولی زندگی اش سروسامان ندارد: "اگر آقام نبود الان اعظم دختر خیابونی شده بود." و بالاخره اگر سمیه زیر همه چیز بزند و لج کند و خانه نشین شود و به ازدواج و روابط آزاد و هر امکان دیگری نه بگوید، می شود لیلا که افسردگی گرفته و روزی سه بار حمام می کند و نگهداری از گربه های پاشکسته ی مردم را کورسوی رستگاری اش می داند. از همه بدتر شمایل درهم شکسته ی مادر است، که مثل آینه ی دِق روبه رویش نشسته و مرگش را آرزو دارد، اما همزمان هوس فسنجان هم می کند و دلش برای سهم نرسیده اش از دیگ غذای دخترش ضعف می رود. به این ترتیب سمیه به هر مسیری برود یک شمایل خردوخمیر کنارش هست که عواقب رفتن به آن مسیر را به او هشدار دهد. او چاره ای ندارد جز این که انتخابی جداگانه کند، و این انتخاب را با نوعی طغیان شخصی درهم آمیزد و حاصلش بازگشت شبانه به خانه ی پدری می شود. اما آیا این بازگشت به معنای رستگاری سمیه یا حتی تضمین آینده ی نوید است؟ یا معنای بازگشت سمیه این است که او به تسلسل پوچ و دردناک خانواده اش تن داده و آماده است که از فردا دوباره پای دعواها و متلک ها بنشیند و روز از نو، روزی از نو.

این که روستایی برای جان بخشی به این شخصیت ها چنین ماهرانه از بازیگرانش بازی گرفته، نشان از فهم و تیزهوشی کارگردان دارد که می دانسته دینامیسم ارتباط بازیگران و بده بستان بین آنها، چه از لحاظ فرم و شیوه ی اجرا و لحن و بیان و چه از نظر زمان بندی و هارمونی، در چنین فیلمی واجب ترین فاکتور است. بازی نوید محمدزاده با آن صدای سوخته و نازک شده که انگار زخمیِ شیشه است و با اندام نحیف و تکیده ی صاحبش تناسب کامل دارد برگ برنده ای است که هر فیلمی را به تنهایی قابل توجه می کند. پریناز ایزدیار بهترین بازی اش را در این فیلم ارائه داده و حرکاتش چنان کنترل شده است که گویی پیش از فیلمبرداری هر سکانس ساعت ها تمرین "تکان نخوردن" کرده است؛ و پیمان معادی که اگر صدا و لحن دیالوگ گفتنش طنین بورژوایی همیشگی را نداشت قطعاً می شد کارش را در «ابد و یک روز» بی نقص ارزیابی کرد، اما با وجود بازی درخشانش همین که دهن باز می کند صدای نادرِ «جدایی نادر از سیمین» به گوش می رسد و این لحن و شیوه ی حرف زدن تناسب چندانی با خاستگاه طبقاتی شخصیت مرتضی ندارد.



«ابد و یک روز» فیلم مهمی است و حالا حالاها به تحلیل و نقدش پرداخته خواهد شد. گنجاندن هرچه از تماشای یک باره ی فیلم به ذهن می رسد در یک نوشته، ضرورتی ندارد و می توان از ذکر بسیاری از استنباط ها و برداشت های بدیهی چشم پوشی کرد. اما به عنوان نکته ی آخر بد نیست به این نکته اشاره شود که فیلم سعید روستایی بطلان آشکار نظریه ی سیاه نمایی است و اگر پس از تماشای این فیلم هنوز کسانی معتقد باشند که نشان دادن فقر و عقب ماندگی و نارسایی های اجتماعی به هر شکل و در هر قالبی وهن فرهنگ ایرانی و لطمه ای به حیثیت ملی است، باید ارجاع شان داد به مرور دوباره ی این واقعیت که اکثر تماشاگران جدی سینما با دیدن این حجم از فلاکت و بدبختی و فقر و انحطاط در «ابد و یک روز» نه تنها دچار بدحالی و برداشت های رادیکال اجتماعی نمی شوند که جهان تصویر شده در این فیلم را به عنوان زیستگاه آدم هایی دوست داشتنی و ملموس می پذیرند. همین که با این آدم ها می خندیم، بغض می کنیم، درگیر مسائل و مشکلاتشان می شویم و با همه ی ضعف ها و عیب هایی که دارند باز هم ته دل مان خواهان رستگاری شان هستیم نشان دهنده ی این واقعیت است که هیچ تصویری در هیچ نقطه ی سینما، سیاه نیست.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  3
  • |
  •  6
  • |

    من هنوزم تو کف بازی نوید محمدزاده ام. بازیش فوق العاده ست. شخصیت خیلی باحالی هم داره. با وجودی که معتاده اما بیشتر برادر بزرگترش حواسش به خواهرش هست و براش کلی عجز و ناله و التماس می کنه که نرو و با این افغانیه ازدواج نکن. یعنی آخر معرفته. من خیلی باهاش حال کردم. امیدوارم تا حالا اعتیادش خوب شده باشه و برگشته باشه سر خونه و زندگیش!!!

    پوریای ولی
    •  1
    • |
    •  5
    • |

      خُب، کار بی عیب و نقص که پیدا نمیشه. آقای شجری کهن تمام ایرادات شما درست و منطقیه اما با توجه به این که این اولین فیلم سینمایی سعید روستایی هست و با توجه سن و سال کمش، باید به او هزازان آفرین گفت. فیلمی ساخته ذره ای احساس خستگی نمی کنی و فقر موجود در فیلم برات سئوال برانگیز یا عذاب آور نیست. تا لحظه آخر علاقه مند به سرانجام و سرنوشت شخصیت ها هستی و بعد از پایان فیلم هم تا مدت ها ذهنت درگیر داستان و شخصیت های اونه. اینها همه باعث میشن تا خیلی راحت از نقایص و مشکلات ریز و ... فیلم بگذریم.

      اویتسا افشارطوس
      •  3
      • |
      •  5
      • |

        امتیاز بزرگ فیلم که جزو جذابیت فیلم هم محسوب میشه بازی های به یادماندنی مجموعه بازیگرانش هست و گرنه به نظرم با وجود گرفتن جایزه در بخش فیلمنامه از این حیث دچار اشکالات فراوانی هست.

        Pedram
        • Pedram
        • .
        • ۱۳۹۵/۹/۲۷ ساعت ۵:۲۳
        •  3
        • |
        •  4
        • |

          موافقم. پیمان معادی با همه تلاشی که کرده صداش همه چیز رو خراب می کنه. یک صدای شیک و لحن شناخته شده ای داره که اصلا به آدمی از همچین طبقه لمپن و سطح پایینی نمی خوره.