مزرعه حیوانات

دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۰


«زوتوپیا» یکی از بامزه ترین و خوش ساخت ترین انیمیشن های سال است و این قابلیت را دارد که مخاطبانی از هر سن و سلیقه ای را راضی کند. فیلم ساختار روان و ریتم سریعی دارد و پر است از شخصیت های بانمک و حیوانات سخنگوی جذاب. مایه های کمیک با چنان طراوتی لا به لای موقعیت های دراماتیکِ پرتعداد فیلم گنجانده شده اند که تماشاگر ناخودآگاه این تمایل را در خود می یابد که به جای تعقیب داستان اصلی و رسیدن به فرجام جست و جوها و تعقیب و گریزها، با شخصیت های فرعی بیشتری آشنا شود و شاهد لحظه های کمیک کوچک باشد. و البته این موقعیت های گذرا و خنده آور هیچکدام توخالی و بی منظور نیستند و لایه های زیرین شان حامل مفاهیمی بس جدی و اشاره هایی معنادار در نقد ساختار قدرت و هنجارهای اجتماعی رایج در حامعه ی مدرن اند. نمونه اش سکانس بسیار دیدنی درخواست مجوز است که جودی (خرگوشکی که در جامعه ی قدرت سالار و فاسد می خواهد به عنوان پلیسی وظیفه شناس جدی گرفته شود) با همراهی نیک (روباه جذاب و حقه بازی که مدام در حال کلک زده به همه است) وارد اداره ای می شوند که کارمندانش به طرزی متناقض "تنبل"ها هستند؛ حیواناتی که به خاطر حرکت های کُند و کشدارشان مشهورند و برای انجام یک فرمان ساده دقایقی طولانی وقت صرف می کنند. ناکارآمدی و کُندی آشکار آنها علاوه بر با مزه بودن در سطح ظاهری اش، در لایه ای دیگر نقد نیشداری ست نسبت به بوروکراسی ناکارآمد رایج در اغلب جوامع مدرن و نیز نشان می دهد که منابع قدرت معمولاً تصمیم گیرندگان احمقی هستند و انتخاب هایشان درست و معقول نیست.



به همین سیاق سراسر فیلم با تمام سادگی و خوش آب و رنگی اش محملی است برای طعنه زدن به سیاسیون و قدرت مداران. این که تنها پلیس سالم و ظیفه شناس شهر خرگوشک مونثی است، این که سیاستمداران همگی ابله و فاسدند، این که بوروکراسیِ پیچیده به یک منشی ناچیز اجازه می دهد که در سرنوشت مردم یک شهر دخالت کند و امیال فاسدش را پیش ببرد، این که سردسته ی مافیای مخوف و قدرتمند شهر در واقع جونده ی کوچکی است که با کل خانواده ی پرشمارش در کف دست یکی از نوچه هایش جا می شود ولی همه مثل دیو از او می ترسند و حساب می برند، چون پول و سلاح دارد، این که تمام مقام های شهر – خواسته و دانسته یا نه – به نوعی در کار شست و شوی مغزی مردم اند و گوشتخواران را خطرناک و مرگ آور جلوه می دهند تا با استفاده از هراس عمومی بتوانند مردم را با توجیه امنیت کنترل کنند و... همین مورد آخری راحت فضای پس از یازدهم سپتامبر و اصرار دولتمردان برای ترس پراکنی و هیولا ساختن از مهاجمان را به یاد می آورد و نقدی است بر استفاده ی سیاسیون از هراس حاصل از آن ماجرا که در نهایت به گسترش قدرت آنان و نفوذشان روی همه ی شئون جامعه – حتی حریم خصوصی شهروندان – منجر شد.

«زوتوپیا» سرشار از دلالت های اجتماعی و سیاسی است و تازه در حاشیه ی موقعیت های داستانی اش هر جا فرصت می یابد به هشدارهای جهانی مثل ضرورت حفظ محیط زیست و پرهیز از پیش داوری و مذمت نژادپرستی و... هم گریزی می زند. اما فارغ از این دلالت های مستقیم و معنادار، داستان فیلم و شخصیت های ریز و درشتش آنقدر جذاب و تماشایی اند که با نادیده گرفتن آنها هم می توان از دیدن فیلم لذت برد. الگوی کلاسیک دزد و پلیس (از نوع «مخمصه» مایکل مان)، آن هم در قالب در دو شخصیت متضاد که بر اثر همراهی ناخواسته کم کم دلبسته ی هم می شوند و نسبت به یکدیگر احترام حس می کنند (از نوع «در یک شب اتفاق افتاد» فرانک کاپرا) در این انیمیشن سرگرم کننده با حفظ تمام فواعد و اصول ژانری به کار گرفته شده و تناظر میان ذات هیولاوار شخصیت های منفی و جثه ی حقیرشان نیز نوعی غافلگیری ایجاد می کند که از دیگر جاذبه های فیلم است. طرح توطئه ی داستان به طرز مفرحی یادآور دسیسه ی سیاسی مشهور «محله چینی ها» (رومن پولانسکی) است و الگوی همراهی دو شخصیت ناهمگون نیز مستقیماً «48 ساعت» (والتر هیل) را به ذهن متبادر می کند؛ ترکیب نیک نولتی و ادی مورفی در آن فیلم به برگردان کمیک و حیوانی تبدیل شده که خرگوش و روباه نماینده ی اجزایش هستند.



اگر معاصر بودن و تاکید روی جنبه های مدرن اجتماعی را وجه مشترک انیمیشن های پیشروی والت دیزنی بدانیم، «زوتوپیا» از همین جا مسیرش را از فانتزی های خیال انگیز و خوش آب و رنگ مشهور به "پیکساری" جدا می کند. فیلم آشکارا از لحاظ تکنیکی نسبت به نمونه های تحسین شده ای چون «درجستجوی نِمو» (و حالا «در جستجوی دوری») ساده تر و کم جزییات تر است، اما مثل هر کمدی رمانتیک دیگری از محصول های دیزنی سرشار از موقعیت های جذاب، شخصیت های بامزه و از همه مهم تر یک قصه ی قوی و درگیرکننده است که کمبود حرکت های پیچیده و جزییات فراوان در پس زمینه و حاشیه ی تصویرها را جبران می کند.

آنچه «زوتوپیا» را برجسته می کند فضای دلپذیر داستانی اش، طنز قوی، استفاده از بازیگران مشهور و نقد جدی و فکربرانگیزش بر نژادپرستی و انحصارطلبی در قدرت است. با وجود تعدد شخصیت های جالب، هنوز این انیمیشن خوش ساخت را از لحاظ رنگارنگ بودن و فراوانی جزییات چشمگیر نمی توان با نمونه هایی چون «ماشین ها»، «در جستجوی نمو» و «رالف داغون کن» مقایسه کرد. اما قاب های وسیع و نوع استفاده ای که از حضور شخصیت های اصلی در مرکز قاب شده یادآور انیمیشن های موفقی چون «شرک» و «شگفت انگیزها» است. این ساختار کلی، با هندسه چشمنواز خطوط و چینش رنگ ها و اشیاء در گوشه و کنار هر قاب، غنی تر شده و نوعی وحدت فرمی در سراسر فیلم ایجاد کرده که جز در دقایقی کوتاه هرگز مخدوش نمی شود.



شخصیت شجاع و خستگی ناپذیر جودی هاپس، خرگوش ظریفی که می خواهد توانایی اش را به دنیا اثبات کند معادل شاهزاده خانم های آشنای دیزنی است و گرچه قالب انسانی ندارد اما نمی توان تفاوتی میان او و مثلاً شخصیت اصلی انیمیشن «شجاع» (2012) پیدا کرد؛ آنجا هم با دختر زیبا و سرسختی رو به روییم که نمی خواهد هنجارهای قالبی جامعه و سنت های مردسالارانه ی اطرافش را بپذیرد و به نقشی که خانواده برایش تعیین کرده تن بدهد. همین شباهت را در «مولان» (یکی از قهرمانان مونث دیزنی و پروتاگونیست انیمیشنی به همین نام، 1998) نیز می بینیم و با کمی تفاوت در شخصیت تیانا در «شاهزاده خانم و قورباغه» (2009). اما تفاوت اصلی جودی هاپس با پرنسس های پرآوازه ی دیزنی این است که جودی بر خلاف اغلب پروتاگونیست های انیمیشن های دیزنی دغدغه های رمانتیک ندارد و وابستگی اش به آرمان هایی چون وفاداری به خانواده چندان محسوس نیست. در عوض او به دنبال اثبات شایستگی فردی است و رویای نامتعارف شخصی اش را دنبال می کند. او علاقه ای ندارد که به دست شاهزاده ی دلربا (پرنس چارمینگ) نجات داده شود، بلکه خودش می خواهد نحات دهنده باشد و به شهر و مردمش خدمت کند.

دغدغه ی شغلی جودی و تلاشش برای دست و پا کردن هویت حرفه ای آن هم در فضا و جامعه ای که رسیدن به چنین هدفی را برای خرگوشی مونث نامحتمل می داند نشان دهنده ی رویکرد آگاهانه ی دیزنی در گریز از نقدهای فمینیستی به رفتار پروتاگونیست های مونث کلاسیکش است؛ رویکردی که از «دیو و دلبر» (1991)، «مولان»، «گیسوکمند» (2010) و «شجاع» تا همین «زوتوپیا» ادامه داشته و به سیاست کلی و جهت گیری جنسیتی کمپانی تبدیل شده است. مقایسه کنید با مثلاً اورورا شخصیت اصلی انیمیشن «زیبای خفته» (1959) که در داستان نقشی شیءوار و خنثی دارد و بیشتر جایزه ای است که به برنده ی مذکر (شاهزاده ی دلربا یا معادل هایش) داده می شود. قطعاً قهرمانان مونث انیمیشن های متاخر دیزنی - حتی بیش از مردان – کنشگر، قائم به نفس و مبارزه جو هستند و به هنجارها و قالب های تحمیلی تن نمی دهند. این که جودی به جای دل بستن به لباس پرنسس ها و جمع کردن عروسک های موطلایی زیبا، از کودکی دلبسته ی لباس پلیسی است پیامی آشکار در خود دارد: رویای دخترها تغییر کرده است (البته برای رسیدن به حکم و استنتاجی قطعی آمارگیری دقیق لازم است، اما در حد یک پیشنهاد تصور می کنم تعداد شخصیت های مونث انیمیشن های اخیر دیزنی افزایش یافته و مثلاً در همین «زوتوپیا» نسبت شخصیت های مونث به مذکر قطعاً بیش از سه به دو است).



طراحی شخصیت ها و کار دقیق و پرجزییاتی که برای نمایش دادن خز و پوست حیوانات انجام شده نشان از موشکافی و وسواس سازندگان دارد. فراموش نکینم که آخرین انیمیشن حیوانیِ دیزنی «بولت» بود که تولیدش به سال 2008 برمی گردد و با نرم افزارهای آن زمان نمی شد به این کیفیت بصری دست یافت. و ضمناً در این فیلم باید ده ها نوع خز و پوست با رنگ ها و جنس ها و فرم های حرکتی مختلف تصویر می شد و چاره ای جز جان بخشی به تک تکِ جزییات زیستی واقعی وجود نداشت. فهم جزییات تکنیکی خاصی که در این روند جان بخشی صورت گرفته برای کسانی مثل نگارنده که در حوزه ی انیمیشن تخصص ندارد دشوار است، اما به عنوان تماشاگر عادی می توان فهمید که همه چیز مطابق با نمونه های واقعی است و تنوع عظیمی در حرکت ها و فرم ها وجود دارد.

جهان خیالی «زوتوپیا» با اغلب انیمیشن های دیگری که به شخصیت های حیوانی متکی اند تفاوت دارد. در این نوع فیلم ها معمولاً حیوانات یا در دنیای طبیعی شان (جنگل و کوهستان) زندگی می کنند یا شمایل انسانی به خود می گیرند و در دنیایی انسانی جای خالی آدم ها را پر می کنند، اما در «زوتوپیا» با جهانی مواجهیم که نوعی آرمانشهر حیوانی است و از اساس بر مبنای ویژگی ها و هویت حیوانی ساکنانش بنا شده است؛ یعنی شهر مدرنی است که ساکنانش حیوانات هستند. نمای این شهر در واقع تلفیقی است از شهرهای بزرگ و مشهور جهان از جمله نیویورک، سن فرانسیسکو، برازیلیا، پاریس، شانگهای، برلین، لندن و.... و چون از اول برای سکونت حیوانات طراحی شده قابلیت های ویژه ای دارد که در هیچ شهر انسانی ای دیده نمی شود؛ مثلاً جانوران کوچک در مجتمع های مسکونی خاصی زندگی می کنند که با پارک و محوطه ی بازی و غیره به اندازه ی یک ساختمان معمولی فضا اشغال کرده و پا گذاشتن خرگوشی کوچک به آن مثل فرود آمدن گالیور در لیلی پوت فاجعه بار است.



فیلم ستایشگر اعتماد در زمانه و جهانی بی اعتماد است و عشق و برابری را تبلیغ می کند، و سازندگانش در این مسیر دقت کرده اند که اتوپیا که نه نقطه ی عزیمت داستان باشد و نه مقصد و نقطه ی فرود آن. شهر آرمانی در نگاه سازندگان «زوتوپیا» شهری است که همه ی فرایندهای مربوط به قدرت در آن شفاف باشد و طیف های ناهمگون اجتماع بتوانند در کنار هم سازه ای یکدست را شکل دهند و به همزیستی و صلح و سازگاری برسند. رویکرد کلی فیلم قطعاً مبلغ تنوع نژادی و فرهنگی است و تناطر میان موقعیت های جانوری و نمونه های معادلش در جامعه ی مدرن انسانی آشکارتر از آن است که حتی از سوی مخاطبان خردسال هم ادراک نشده رها شود. در جایی از فیلم جانوران کوچکی که در واقع ساکنان شهرند و تحت تاثیر تبلیغ های گسترده ی سیاستمداران قرار گرفته اند با خشم و نفرت فریاد می زنند: "به خانه برگرد، گوشتخوار!" و امنای شهر سرزنش می شوند که چرا به بره ی نحیفی آن میزان قدرتِ کنترل نشده اعطا کرده اند که امکان دسیسه چینی و سوءاستفاده از اختیارهایش را پیدا کند. آیا از این واضح تر می شد این مفهوم را منتقل کرد که قدرت منشاء فساد است و حتی بره ها هم وقتی به صندلی ریاست نزدیک شوند ممکن گرگ شوند و سودای دیکتاتوری به سرشان بزند؟!

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

عاطفه
  • عاطفه
  • .
  • ۱۳۹۵/۱۱/۲۵ ساعت ۰:۴۴
  •  5
  • |
  •  5
  • |

    این فیلم فوق العاده ست. یکی از قشنگ ترین و حذاب ترین کارتون هایی که تو تمام عمرم دیدم.

    حامد ستاری
    •  3
    • |
    •  6
    • |

      بهترین انیمیشن امساله. گلدن گلوب رو که گرفت به احتمال خیلی زیاد اسکار هم مال خودشه.

      ناصر علیزاده
      •  9
      • |
      •  7
      • |

        داستان جدیدی که نداره اما خیلی خوش ساخته. روی هم رفته فیلم بدی نبود.

        پوریای ولی
        •  6
        • |
        •  7
        • |

          از هر نظر کارتون و انیمیشن فوق العاده ای هست. تا اینجای کار بهترین انیمیشن ساله.

          اویتسا افشارطوس
          •  5
          • |
          •  9
          • |

            به گمانم به خاطر لحن انتقادی و همینطور شخصیت پردازی جذابی که داره اسکار رو بگیره.

            Pedram
            • Pedram
            • .
            • ۱۳۹۵/۹/۲۷ ساعت ۵:۲۰
            •  4
            • |
            •  9
            • |

              یکی از بهترین انیمشن های یک دهه اخیر هست. من که با لذت فیلم رو دیدم و از هر نظر برام جالب بود.