- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی

مجموعه ی تلویزیونی «سایه های سیاه» اواخر دهه ی 1960 از شبکه ی ABC پخش می شد و نمایش آن مدت پنج سال ادامه داشت. 1225 قسمت از این مجموعه ساخته شد و به عنوان آخرین سریال خانوادگی عصرگاهی این شبکه روی آنتن رفت. با وجود این که هرگز ادعایی درباره ی محبوبیت فوق العاده ی این مجموعه مطرح نشد، اطلاعات به دست آمده از نظرسنجی ها محبوبیت آن را بین گروه سنی 18 تا 35 سال تأیید کردند و این سریال هم مانند مجموعه ی «سفر ستاره ای» طرفداران پرشوری پیدا کرد. اوایل دهه ی 1990، یک مجموعه ی تلویزیونی کوتاه به نام «احیای سایه های سیاه» ساخته شد که همان داستان را بازگویی می کرد و از بخش شبانگاهی برنامه های تلویزیون پخش شد. در این مجموعه ی فوق العاده جدی و پر هزینه، بن کراس در نقش شخصیت اصلی (بارناباس کالینز) ظاهر شد و در کنار او بازیگرانی مانند جوآنا گوینگ، جین سیمونز، جوزف گوردون لویت به ایفای نقش پرداختند. بعد از گذشت دو دهه ی دیگر، دو تن از هواداران پروپا قرص مجموعه، تیم برتون و جانی دپ تصمیم به آوردن این داستان بر روی پرده ی سینما گرفتند. گرچه آنچه در اواخر دهه ی 60 و اوایل دهه ی 70 جدی و مهم تلقی شده بود، امروزه نوعی کمدی سطح پایین به نظر می رسد. تقریباً غیرممکن است که در سال 2012 به تماشای مجموعه ی اصلی «سایه های تاریک» بنشینیم و به خنده نیفتیم. به هر حال با وجود این که به نظر می رسد بازگویی طنزآمیز داستان مجموعه های تلویزیونی قدیمی (مانند آنچه در فیلم های «استارسکی و هاچ» و «خیابان جامپ شماره 21» انجام گرفت) با موفقیت همراه باشد، برتون تصمیم گرفت «سایه های سیاه» را به شیوه ای سرراست و ساده روایت کند که هر از گاهی مقداری طنز و صحنه های اغراق آمیز و عجیب به آن تزریق شده است. اما این موارد به جای آن که هنرمندانه با یکدیگر تلفیق شوند، حالتی دلمه بسته، منجمد و بی روح پیدا کرده اند.

پس از پیش درآمد داستان که در اواخر قرن هجدهم رُخ می دهد، بخش عمده ی فیلم در سال 1972 می گذرد. مدیره ی جوانی به نام ویکتوریا وینترز که قبلاً مگی ایوانز نام داشته (بلا هیثکوت) در آستانه ی یک عمارت اربابی با معماری سبک گوتیک که در ایالت مین واقع شده، حضور پیدا می کند تا به پسر نوجوانی که اشخاص مرده را به چشم می بیند، کمک کند. عمه ی پسرک، الیزابت کالینز استودارد (میشل فایفر) به گرمی از او استقبال می کند اما پدرش راجر کالینز (جانی لیر میلر) و پزشک خانگی اش جولیا هافمن (هلنا بونهام کارتر) برخورد سردی با او دارند. کمی بعد از رسیدن ویکتوریا، تازه وارد دیگری در آستانه ی عمارت کالین وود ظاهر می شود. او بارناباس کالینز (جانی دپ) است، خون آشام 200 ساله ای که از قبر خود گریخته تا به وضعیت خانواده ی سابقاً باشکوهش رسیدگی کند و ایام را به کام آنها گرداند. از بخت بدِ بارناباس، آنجلیک بوچاردِ جادوگر (اوا گرین)، همان معشوقه ای که بارناباس رهایش کرده بود و تمام این سالها به طلسم او گرفتار بود، زنده و سرحال است و اشتیاق شدیدی دارد تا ارتباط شان را از همانجا که قطع کرده بودند، دوباره از سر بگیرند.

نمی توان گفت «سایه های سیاه» به کلی از لحظات جذاب و هوشمندانه بی بهره است. یک نمونه ی برجسته ی آن استفاده ی عجیب و طعنه آمیز از موسیقی ست. ترانه ی "شب های اطلس سفید" از گروه راک انگلیسی «مودی بلوز» روی تیتراژ آغازین پخش می شود، تصاویری از خواننده و درامر آمریکایی کارن کارپنتر در تلویزیون پخش می شود، و آلیس کوپر خواننده ی راک آمریکایی نیز چند دقیقه ای از فیلم را با حضور در نقش خودش مزین می کند. یک صحنه ی پرشور و بانشاط از روابط جنسی ( که با یکی از ترانه های بری وایت همراهی می شود) هم وجود دارد که از لحاظ حالت ویرانگرانه و شدت جنب و جوش صحنه بیننده را یاد سکانس مشابهی در فیلم «مرد قدبلند» (1989) می اندازد. اگر موارد برجسته ی این چنینی در «سایه های سیاه» بیشتر به چشم می خورد، امکان داشت فیلم فوق العاده ای بشود (یا حداقل نقدهای مثبت بیشتری برایش نوشته شود) اما متأسفانه برتون بیش از حد تمایل داشته تا یاد و خاطره ی مجموعه ی اصلی را زنده کند. او آنقدر داستان های فرعی و شخصیت های متفاوت از داستان مجموعه ی اصلی در فیلم گنجانده که دنبال کردن پیچ و خم های روایت خسته کننده و طاقت فرساست. با این همه تغییرات عمده که در شخصیت ها و روابط داستان رُخ داده، پیش بینی این که هواداران مجموعه از دیدن فیلم هیجان زده خواهند شد یا خیر، کار سختی ست. چهار نفر از بازیگران مجموعه ی اصلی «سایه های سیاه» نیز در این فیلم حضور پیدا کرده اند، از جمله جاناتان فرید که نقش بارناباس اصلی را بر عهده داشت و کمی بعد از فیلمبرداری صحنه ی کوتاه حضور خود در این فیلم درگذشت.

جانی دپ یکی از طرفداران همیشگی و پر و پاقرص این مجموعه بوده و بازی در نقش شخصیت بارناباس برای او در حکم به واقعیت پیوستن یکی از رؤیاهایش است و به همین دلیل ذکر نواقص نقش آفرینی او قطعاً برای او دلسردکننده خواهد بود. جانی دپ که در دهه ی 90 و اوایل دهه ی 2000 بازیگر فوق العاده ی به شمار می رفت، جای خود را به آدمی داده که علاقه ی مفرطی دارد تا عجیب و غریب به نظر برسد. تصویری که او از بارناباس ارائه می دهد بی روح و بی عاطفه است، اما نه به این دلیل که او یک خون آشام است. دلیل این موضوع حالت بی روح و اشرافی مانندی ست که دپ برای تصویر کردن او به کار برده است. این حالت در صحنه های اولیه ی فیلم که عجیب و اغراق آمیز هستند جواب می دهد، اما لحظاتی را که قرار است جدی گرفته شوند خراب می کند. بارناباسی که دپ تصویر می کند برای مجموعه های تلویزیونی کمدی - فانتزی دهه ی 60 مانند «مانسترها» یا «خانواده آدام» مناسب است و نه فیلمی سینمایی در سال 2012.
اوا گرین سرسختانه تلاش می کند تا بازی خود را در سطح جانی دپ نگه دارد و عمدتاً موفق می شود که این خود جای تحسین دارد. در صحنه هایی که هر دو حضور دارند، روی پرده می درخشند. بقیه ی بازیگران به حال خود رها شده اند تا به نوعی خود را مشغول کنند. بازی هلنا بونهام کارتر طوری ست که انگار هنوز دارد نقش بلاتریکس لسترنج در مجموعه ی «هری پاتر» را ایفا می کند. کلوئی گریس مورتز در قالب شخصیت نوجوان دمدمی مزاجی که مشکلات ماورائی دارد کلیشه شده است. فوق العاده ترین ادای دین «سایه های سیاه» به فیلم های خون آشامی قدیمی در صحنه ی حضور کوتاه کریستوفر لی در نقش یک کاپیتان کشتی دیده می شود. موجب حسرت است که مدت زمان حضور او بر صحنه حتی از آلیس کوپر هم کمتر است.

شاید بزرگترین مشکل «سایه های سیاه» توقعات و انتظاراتی باشد که از آن می رود. اکران این فیلم در ابتدای تابستان 2012، آن را به اشتباه در رده ی فیلم هایی قرار داده که انتظار می رود فروش فوق العاده ای داشته باشند. اما در واقعیت ما با فیلمی مواجه هستیم که یکدست نیست و بیش از حد طولانی است و برای از نو زنده کردن یاد و خاطره ی یک مجموعه ی تلویزیونی ساخته شده که هواداران آن در حال حاضر از حقوق بازنشستگی خود امرار معاش می کنند و به ندرت به سینما می روند. علاوه بر این، برتون که به تغییر رویه های ناگهانی خود شهرت دارد، پس از موفقیت غیرمنتظره ی آخرین فیلم خود «آلیس در سرزمین عجایب» که اثری اصیل بود، سطح انتظارات مخاطبان را بالا برده است. با در نظر گرفتن نرخ تورم، این فیلم بعد از «بتمن» پرفروش ترین فیلم برتون است. اگر «سایه های سیاه» فصل دیگری اکران می شد و از شر این همه رقیب سرسخت در امان بود، موفقیت بیشتری در گیشه کسب می کرد و راحت تر می شد از نواقص بی شمار فیلم چشم پوشی کرد. اما در وضع حاضر، از نظر جلب رضایت تماشاگران و موفقیت در گیشه، احتمالاً با وضعیتی شبیه به فیلم «اسپید رِیسِر» (برادران واچوفسکی-2008) مواجه خواهد شد.
دیدگاه ها
این فیلم متعلق به دوره افت و نزول برتون هست اما با این وجود اصلا فیلم بدی نیست و باز هم امضای برتون پای فیلم دیده میشه.
یک فیلم متوسط از تیم برتون و جانی دپ.
جانی دپ، میشل فایفر و اوا گرین خیلی خوبن اما بقیه خیلی چنگی به دل نمی زنن. شوخی برتون با فیلم های خون آشامی فوق العاده ست.
با وجود همه این ایرادات باز هم فیلم خوبیه. من که عاشق تیم برتون و دنیای اون هستم.