- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی

اصطلاح "تعلیق ناباوری" در فیلمی معنا پیدا می کند که از تماشاگرانش می خواهد تا از پیش قبول کنند که اتفاقات فیلم در "دنیای واقعی" و نه در دنیای موازی که قوانین عقلی "و گاهی قوانین فیزیک" به تعلیق در آمده، روی می دهد. در فیلمی مثل «جان سخت» کسی نگران "تعلیق ناباوری" نیست چرا که ما می دانیم که این فیلم تماماً فانتزی و غیرواقعی است و مخصوصاً برای ایجاد هیجان و بالا بردن آدرنالین تماشاگران ساخته شده است. از سوی دیگر، «هیولای پول» حاوی پیامی است و برای این که تماشاگر پیام فیلم را بپذیرد. دنیایی که فیلم در آن روی می دهد باید حس باورپذیری حوادث را ایجاد کند و این همان چیزی است که فیلم در آن شکست می خورد. به نسبتی که تمهیدات فیلم همچون خانه ی پوشالیِ متزلزلی روی هم قرار داده می شوند، دنبال کردن فیلم سخت تر می شود.

فیلم گیرایی خیلی خوبی دارد. تصور کنید چه می شد اگر مرد مستأصلی که همه ی دارایی اش را در نتیجه ی پیروی از پیشنهادات یک مشاور اقتصادی از دست داده، مجری همان برنامه ی اقتصادی را در برنامه تلویزیونی زنده به گروگان بگیرد. جورج کلونی نقش لی گیتس، شومن برنامه ی «هیولای پول»، را بر عهده دارد. سخنرانی های گیتس که با صدای بلند و ادای سریع کلمات انجام می شود به او بیشتر شخصیت یک جارچی کارناوالی را می دهد تا یک مشاور اقتصادی. تهیه کننده ی برنامه، پتی فِن (جولیا رابرتز) آنقدر از کار روزانه اش و از خودِ گیتس خسته است که وقتی مرد مرموز در هیبت یک قاصد با چند بسته وارد استودیو می شود از قبل پایش را بیرون از در گذاشته است. با چرخش دوربین، کایل بودول (جک اوکانل) بر روی گیتس تفنگ می کشد و مجبورش می کند تا جلیقه ی انفجاری را بر تن کند. پس از توضیح دادن این که چگونه تمام دارایی اش را به خاطر مشاوره های غلط او از دست داده، از گیتس درباره ی آن مشاوره ها توضیح می خواهد. گیتس ناتوان در بیان این توضیح با کاتریونا بالف رئیس بخش روابط عمومی شرکت تماس برقرار می کند اما او پیشنهادی جز "حرف زدن با مجرم" ندارد. تلاش های کاتریونا بالف برای ارتباط با والت کَمبی رییس CEO بی ثمر است و گیتس را به این فکر می اندازد که سقوط سهام نتیجه بزهکاری اداری است تا یک فساد احتمالی در وال استریت.

با همه ی حرف هایی که درباره ی "الگوریتم" و "مشکلات نرم افزاری" زده می شود، فیلم در زمان هایی تماشاگر را در ورطه ی دو پهلویی گرفتار می کند. با این که فیلم در تلاش است که بنا و فرهنگ وال استریت را متهم کند اما در این کار هم شکست می خورد. در واقع، نهایتاً این فیلم درباره ی حرص و طمع یک فرد است تا ضعف یک سیستم (با این حال فیلمنامه این فکر را در ذهن تماشاگر می اندازد که خودِ سیستم سبب فساد است). در فیلم، وجهه ی پلیس نیویورک هم زیر سوال می رود: مأمورین پلیس، همچون یک گروه آماتور وارد می شوند و در مدیریت بحران نیز ناتوان اند.
کارگردان فیلم جودی فاستر با ایجاد تعلیق در زمانی که حوادث دست به دست هم می دهند تا کایل به لبه ی پرتگاه نزدیک تر شود، تنش و هیجان را از موقعیت دور می کند. فاستر از یک فضای بسته ی تلویزیونی، سکانسی پر تنش می سازد که در آن بازیگران اصلی - گیتس، پَتی (که فقط صدایش شنیده می شود) و یک فیلمبردار - در تلاشند تا کایل را از منفجر کردن بمب منع کنند و زمانی که گیتس به مقصر بودنش در آنچه برای کایل اتفاق افتاده پی می برد، دچار عذاب وجدان می شود. فاستر احتمالاً در فیلمش از سیدنی لومت تأثیر پذیرفته - نشانه هایی از فیلم «بعدازظهر سگی» در این فیلم مشهود است.

گیتس، فروشنده ای خوش بر و رو و جذاب است که حرکات او جلوی دوربین انعکاسی از شخصیت جذاب اما نامطبوع او پشت دوربین است. کلونی دوست داشتنی بودنش را با خود به درون نقش می آورد. بازی او دقیق و قابل توجه است. جولبا رابرتز وظیفه ی نشستن در اتاق مجزا و تماشای کلونی در مانیتور و زمزمه کردن دستورالعمل ها در گوش او را دارد. جک اوکانل، نقش کایل، را همچون یک مرد بی سوادِ غیرقابل کنترل ایفا می کند که (همانطور که در صحنه ای دوست دخترش بی رحمانه بر سر او فریاد می کشد، دیده می شود) مشکلاتی فراتر از باختن 60 هزار دلار در یک معامله ی بد دارد. همانطور که فیلم آشکار می کند ما (به مانند گیتس) می خواهیم که بیشتر با کایل احساس همدردی و همزاد پنداری کنیم اما او غالباً رفتاری تهاجمی دارد و مانع می شود.

تا زمانی که درام در تلویزیون اتفاق می افتد و همه ی دنیا در حال تماشای آن هستند، فیلم مردم را متقاعد به تماشا کردن می کند اما زمانی که مأموران پلیس نقشه ی نجات ساده لوحانه ی شان را اجرا می کنند و گیتس، تحقیقات طولانی خود درباره ی سقوط سهام را آغاز می کند، فیلم جذابیت خود را از دست می دهد. واقع نمایی با پوچی و یک سری اراجیف بی سروته مضمحل شده است. «هیولای پول» سعی دارد تا تریلری هوشمندانه باشد اما به خاطر فیلمنامه اش در رسیدن به این هدف شکست می خورد. فیلمنامه ای که در حین داشتن اعتراضی مشروع در حد تمهیدات غیرمنطقی و شخصیت های گنگی که همه چیز را به سمت یک نتیجه می برد، باقی می ماند.
دیدگاه ها
شعاری ترین فیلمی هست که تا حالا دیدم. جودی فاستر رو آنقدر دوست دارم که به احترامش تا آحر فیلم رو تحمل کردم اما واقعا فیلم خوبی نبود.
آخه کجای دنیا پلیس اجازه میده گروگان گیری به صورت زنده از تلویزیون پخش شه؟
فیلم برای تماشاگر باورپذیر نیست. شعاری بودنش تو ذوق می زنه.