- نویسنده : هوشنگ گلمکانی
سایه ی شوم یازدهم سپتامبر، تروریسم، اسلام هراسی و بیگانه ستیزی مضمون های اصلی فیلم تازه ی مایکل بِی هستند. «13 ساعت» یکی از کم هزینه ترین و ضمناً کم فروش ترین فیلم های اوست که البته با توجه به هزینه اش فیلم نسبتاً سودآوری بوده، اما جزو بلاک باسترهای فیلمساز نیست. فیلم هیچ ستاره ای ندارد و چهره و نام هیچ یک از بازیگران فیلم را به یاد نیاوردم. منهای مجموعه ی «تغییرشکل دهندگان» که ستاره شان ماشین ها و موجودات مکانیکی و در واقع جلوه های ویژه هستند، کمتر فیلم مایکل بی از این نظر چنین خالی بوده است. فیلمنامه بر اساس کتابی نوشته شده که شرح واقعه ای است که شامگاه یازدهم سپتامبر 2012 در بنغازی لیبی رُخ داده بود. یعنی "بر اساس یک ماجرای واقعی". این سخت ترین نوعِ فیلمسازی است، زیرا چیزی به اسم "واقعیت" وجود دارد و تطبیق فیلم با آن، مهم ترین جنبه ی فیلم می شود و این بحث اهمیتی بیشتز از خودِ سینما پیدا می کند.

افزایش حضور نظامی آمریکا طی سالهای اخیر در کشورهای مختلف (چه به صورت لشکرکشی و چه حضور محدود نیروهای مسلح) گذشته از جنبه های سیاسی لااقل برای سینما منبع سرشاری از سوژه فراهم کرده است. اما برخی از فیلمسازها در این زمینه تخیل می کنند، برخی از رویدادهایی الهام می گیرند و تعدادی هم مدعی فیلم ساختن "بر اساس رویدادی واقعی" می شوند. رابطه ی سینمای آمریکا و دولت آمریکا در این زمینه بسیار پیچیده است. چنانچه به تئوری های محلی مبنی بر این که هالیوود از دولت خط می گیرد تکیه کنیم، «13 ساعت» مثال نقض این فرضیه است. «سی دقیقه بامداد» (کاترین بیگلو-2012) ماجرای موفق کشتن اسامه بن لادن در پاکستان و یکی از "پیروزی"های دولت اوباما در این زمینه بود، اما «13 ساعت» روایت یک شکست مطلق است. به هر حال نگاه فیلمسازان آمریکایی به پیروزی است. آنها حتی از دل هر شکست نیز در نهایت پیروز ی می سازند. خودِ مایکل بی فیلمسازی مثالی و نمونه در این زمینه است. قهرمانان او در «آرماگدون» (1998)، جهان را از خطر نابودی توسط سنگ های عظیم آسمانی نجات می دهند . و در «پرل هاربر» (2001) هم که باز "بر اساس یک رویداد واقعی" ساخته شده، گرچه ماجرای حمله ی نیروی دریایی و هوایی ژاپن به نیروهای آمریکایی در بندر پرل هاربر یک شکست و سرآغاز ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم بود، اما به روایت فیلم، آمریکایی ها این شکست را انگیزه ی پیروزی های بعدی کردند.

در «13 ساعت» از این خبرها نیست. هرچه هست، شکست است. در نهایت هم شکست است. این شکست مقدمه ی هیچ پیروزی و حماسه ای هم نیست. منتقدان آمریکایی و محافل سیاسی آمریکا در نگاه شان به این فیلم، دنبال تطبیق داستان با واقعیت ها هستند. بخصوص مخالفان دولت از آن به عنوان سندی علیه دولت استفاده می کنند. بحث چندوچون نسبت داستان فیلم با واقعیت، در حال حاضر که هیلاری کلینتون نامزد ریاست جمهوری در انتخابات آتی آمریکا شده (او در زمان حادثه وزیر امور خارجه بود) داغ تر هم شده. پرسش این است که زود برای نجات محاصره شدگان نیروهای کمکی فرستاده نشد. در فیلم هم یکی از محورهای دراماتیک فیلم، همین موضوع است. اصلاً اتفاق عجیبی است که به فاصله ی کوتاهی پس از واقعه ی بنغازی کتابی در باره ی آن نوشته و منتشر شود، بعد هم به سرعت فیلمی از آن ساخته شود که دونالد ترامپ در تبلیغاتش از آن استفاده کند.

جدا از تسلط تکنیکی مایکل بی و وجه صنعتگرانه ی معمول سینمای آمریکا در از کار درآوردن صحنه های اکشن جنگی، شتاب زدگی از فیلم پیداست و مشخص است که کار چندانی روی فیلمنامه نشده. ضعیف ترین بخش فیلم درام آن است؛ شخصیت پردازی، روابط آدم ها و چفت و بست رویدادها. شخصیت های اصلی فیلم هویت و تشخصی ندارند. ناشناخته بودن بازیگران هم این امر را تشدید کرده است. همه ریش نسبتاً انبوهی دارند که احتمالاً منطقش حضور در یک کشور عربی است برای شبیه تر شدن به افراد محلی (در هیچ فیلم جنگی آمریکایی، این تعداد کماندوی ریشو به یاد نمی آورم)، که این هم بیشتر همه را شبیه یکدیگر کرده است. تنها تلاش – آن هم کلیشه ای – برای نزدیک تر شدن به آنها، اشاره های گذرا به ارتباط افراد با خانواده هایشان است. در قطب منفی داستان هم همین اوضاع برقرار است. یکی از جذابیت های چنین فیلم هایی کار روی شخصیت های منفی و بخصوص سرکرده ی آنهاست. در اینجا جز چند بار حرکت دوربین به دور سرکرده ی گروه انصارالشریعه که موهای بلند مجعدی با چپیه ای بر سر دارد و تقریباً کلامی از او نمی شنویم، ایجاد چنین جذابیتی کاملاً به هدر رفته است.

تنها جلوه گری فیلم در همان وجه صنعتگرانه ی فیلم خلاصه می شود، به اضافه ی فیلمبرداری و صحنه آرایی. در کنار لوکیشن اصلی فیلم که محلی درگیری هاست (و در جزیره ی مالت، در دریای مدیترانه فیلمبرداری شده)، سوله ای هست که گویا زمانی گلخانه ای بوده با پوشش پلاستیکی که حالا به دلیل درگیری ها جرواجر شده. استفاده از اسکلت فلزی این محل در ترکیب با ورقه های پلاستیکی که در آن نورپردازی شبانه در باد تکان می خورند، جلوه ای از یک "دوزح زیبا" را تجسم می بخشند.
دیدگاه ها
یادمه که همون موقع هم در خبرها مدام به نعلل و سومدیریت هیلاری به عنوان وزیر امور خارجه آمریکا در رخ دادن چنین اتفاقی و کشته شدن سفیر آمریکا اشاره می کردن.
"13 ساعت" بهترین فیلم مایکل بی هست. چون ترانسفرمرزها و آرماگدون و... واقعا فیلم های احمقانه ای هستند که جز جلوه های ویژه هیچی تو اونها یافت نمیشه. فقط برای فروش ساخته شدن. اما "13 ساعت" با هر نیتی که ساخته شده کاملا با فیلم های قبلی مایکل بی فرق می کنه و حقایقی از سومدیریت خانم کلینتون رو بازگو می کنه که متاسفانه همین امر شده حربه تبلیغاتی دیوانه چوت دونالد ترامپ.
چون این اتفاق در زمان وزارت هیلاری کلینتون رخ داده مسئولیتش گردن ایشونه. ظاهرا هیلاری با این تصمیم گیری های بد و نادرستش انتظار داشته که خیلی راحت و بی دغدغه وارد کاخ سفید هم بشه.