- نویسنده : مهرزاد دانش
رضا مقصودی فیلمنامه نویس «من سالوادور نیستم» از همان رهیافتی استفاده کرده است که بیست سال قبل در ترسیم بافت کمدی «لیلی با من است» از آن بهره گرفته بود: حضور ناگهانی یک آدم در محیطی که با فضایش هم سنخ نیست. صادق (پرویز پرستویی) در آن فیلم به دلیل نیاز به وام راهی جبهه شده بود، و اینجا ناصر (رضا عطاران) به خاطر رفع دلخوری همسرش که تا به حال او را به سفر نبرده عازم برزیل می شود. اگر صادق روحیه اش با جنگ سازگار نبود و از خمپاره و مرگ و انفجار می ترسید، ناصر هم اعتقاداتش با نمودهای فرهنگی و اجتماعی برزیل نمی خواند و در برابر پوشش های بی پروا و مشروب و گوشت خوک دافعه دارد. اگر صادق در نهایت به نوعی همدلی با آدم های جنگ می رسد و تحت تاثیر منش اخلاقی و ایثارگرانه قرار می گیرد، ناصر هم در فرجام کار، متاثر از کار خیر برای کودکان یتیم برزیلی می شود و برایشان تبلیغ می کند.

اما با وجود این نکته ها، «من سالوادور نیستم» در سطح بسیار نازل تری از «لیلی با من است» قرار می گیرد؛ چه آن که جدا از تم کلی طرح، گسترش بافت کمیک متن عمدتاً استوار بر شوخی های دم دستی و غیرمرتبط با هم است و افزون بر این، در کارگردانی و اجرا هم فضا آشفته تر و ساده انگارتر از آن است که بتوان جلوه ی قابل توجهی را جست و جو کرد. نموهای کمدی این فیلم بر عناصر زیر تکیه زده است:
1.لقلقه های گفتاری: مثلاً ناصر در برنامه تلویزیونی به جای عبارت "دست اندرکاران" می گوید "دست اندرداران" یا علیخانی (مجری برنامه «ماه عسل» تلویزیون) را "علی خالی" نام می برد. این سخیف ترین نمونه ی کمدی ای است که می توان در سینما تصور کرد.
2.استفاده ی نادرست از زبان خارجی: ناصر انگلیسی بلد نیست و کلمات و عبارات محدودی را با توالی نامرتب واژگان به کار می برد (مثلاً به جای این که بگوید اتوموبیل حرکت کند، می گوید ... کند تا لابد از صنعت ایهام تناسب در نسبت با اصطلاحات توالتی هم بهره ببرد) یا حتی همسرش هم که کمی به زبان انگلیسی آشنا است اصطلاحات عامیانه ی فارسی را تحت اللفظی ترجمه می کند؛ مثل "چشماتون قشنگ می بینه" که می شود Your Eyes See Beautuful و این ایده ها نیز از فرط تکرار در سینما و تلویزیون قابلیت و جذابیت خود را از دست داده اند؛ به ویژه آن که همین پارسال در «رد کارپت» بارها این نوع شوخی ها از زبان همین بازیگر نقش ناصر مطرح شده بود.

3.ناهمگونی رعایت متکلفانه ی تقیدات آیینی با محیط واقعی زندگی: این که ناصر به سمت دختر خردسالش یورش می برد که مبادا نوشیدنی مشکوک بنوشد یا ژامبون های داخل یخچال را فوراً داخل سطل زباله می اندازد که مبادا گوشت خوک باشند، یا همسرش را به جای نام بردن اسمش، با نام خانوادگی خودش آن هم با پیشوند آقا خطاب مب کند، نمونه ای از همین تعارض های معطوف به کمدی است. اما تکرار بیش از حد این شوخی ها، که در رستوران و همچنین خانه ی مادربزرگ هم با آن مواجه می شویم، از لطف اولیه شان می کاهد و رسماً لوث شان می کند.
4.بلاهت شخصیت اصلی: ناصر ظاهراً یک معلم جاافتاده است، اما مشنگ بازی ها و ساده لوحی هایش نسبتی با متانت اولیه و شغل و سازه های عقیدتی اش ندارد. فیلم پیش زمینه ای برای متقاعدسازی این بلاهت ارائه نمی دهد (مقایسه کنید با بلاهت معلم شیمی در «ورود آقایان ممنوع» با بازی همین بازیگر که به دلیل مجرد بودن و حضور نامتناسبش در دبیرستان دخترانه، رفتار بلاهت آمیزش باورپذیر می شود. اما اینجا معلوم نیست چرا او در صحنه ای جدی است و دو دقیقه بعدش رسماً مشنگ می زند و...).

5.شوخی های جنسیتی: زن در خواب هایش مکرر ناصر را در حال خیانت می بیند، رفتار اغراق آمیز ناصر در مواجهه با زن ها و تلاشش برای عدم تماس جسمانی با ایشان، ماجرای صیغه کردن آنجلا، شوخی با جفت گیری میمون های باغ وحش ریودوژانیرو، درگیری دو جوان لات برزیلی بر سر ناموس پرستی و.... بی آن که هر یک از این شوخی های موردی ربط ارگانیک با یکدیگر یا با مایه ی داستان فیلم داشته باشند.
6.تفاوت های فرهنگی: قرار است از دل این تفاوت ها، تضادهایی شکل گیرد که مایه ی اصلی فضای کمدی داستان باشد؛ مثلاً انجام رقص محلی تربتی به جای رقص برزیلی سامبا، یا به کارگیری شعارهای افراطی فرهنگی همچون کودتای خزنده در برابر ادعای شکایت زن برزیلی؛ به همین بیفزایید بهره گیری از نمودهای غیررسمی فرهنگی/اجتماعی (مثلاً اشاره به نام برخی خوانندگان ایرانی ساکن خارج...).

به نظر می رسد در همین حد محدود کفایت می کند که «من سالوادور نیستم» را فیلمی عاری از ظرافت ها و خلاقیت های کمدی بدانیم. افزون بر این، فیلم اجرایی شتابزده نیز دارد که صرفاً معطوف به صحنه های خارج از ایران هم نیست تا بتوان بهانه ی مشکلات مربوط به سفر دور و اسکان نامناسب و... را دلیلی برای این شتابزدگی دانست. نمونه اش سکانس حضور در برج میلاد است که معلوم نیست اینسرت از قابلمه ها و ماهیتابه های غذا وسط حرف زدن سیامک و ناصر قرار است چه کارکردی داشته باشد؛ یا زمانی که ناصر با هیبت جدید به هتل برمی گردد، بارها از زبان زن در اعتراض به شمایل عجیب و غریب مرد حرف های مشابه شنیده می شود که انگار کارکردی هم جز طولانی کردن فیلم نداشته است. به جز این، فیلم در سطح گل درشتی شعاری است و صدور آن همه پیام اخلاقی در سکانس های نهایی در باب لزوم کمک به کودکان فقیر، واقعاً حیرت آور است؛ مخصوصاً که ناگهان حدیثی اخلاقی هم به زبان عربی در ستایش راستگویی از دهان ناصر شنیده می شود. آیا این که ابلهی تمام عیار همچون ناصر – که در کنار دریا شعار می دهد داعشی نیست یا چهار جمله ی غلط انگلیسی را اصرار دارد به برزیلی های پرتغالی زبان بفهماند – ناگهان پیام اخلاقی ای را با زبان عربی قرائت کند، نقض نقض غرض نیست؟
فیلم در مواردی ظرفیت های خوبی دارد که تبدیل به فیلم کمدی متوسطی بشود؛ مثلاً این که ناصر خود را شبیه به یک خلافکار برزیلی کرده، خود می توانست مایه ی یک ایده ی خنده دار بشود و هر جا که می رفت به دلیل شباهتش با یک جانی، دچار دردسر می شد. اما در شکل کنونی، فقط یک اثر ناموزون، شعاری و فاقد کارکرد خنده آفرینی است.
دیدگاه ها
واقعا سر کاری بود. به عنوان یک فیلم کمدی اصلا خنده دار نبود.
ما که کلی حندیدیم. به خوبی "نهنگ عنبر" نبود اما خنده دار و بامزه بود. رضا عطاران همیشه بیسته.
نقشی که عطاران بازی می کنه تکرار همه نقش های قبلیش هست و فقط داره خودش رو تکرار می کنه. فیلم هم به لحاظ داستانی هیچ چیز جالب و تازه ای نداره.
واقعا نامیدکننده بود. رضا عطاران که با هزار و یک زحمت همچین جایگاهی رو در سینمای ایران پیدا کرده نباید اینقدر الکی با چنین فیلمهایی خودش را خراب کنه.