- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی

«آلیس آن سوی آینه» بعد از مدت نامشخصی از پایانِ فیلم قبلی آغاز می شود. چندین سال است که آلیس (میا واشیکوفسکا) در دنیای واقعی ناخدای کشتی شده است. بعد از مدتی، آلیس با حالتی پیروزمندانه به خانه باز می گردد تا دریابد در غیبت او کسب و کار پدرش در چه حال و روزی است. در آن لحظه ی مایوس کننده، او ترغیب می شود که به سرزمین عجایب بازگردد، جایی که تمام دوستان قدیمی اش در آنجا منتظر او هستند. اما در آنجا یک مشکل به وجود آمده است، کلاهدوز دیوانه (جانی دپ) غیرعادی و دیوانه وارتر از همیشه رفتار می کند و آلیس باید راه حلی برای مشکل او را پیدا کند. او برای این که از راز ناپدید شدن خانواده ی کلاهدوز پرده بردارد، باید کرانوسفیر که یک دستگاه برای سفر در زمان و بازگشت به گذشته است را پیدا کند، دستگاهی که در اختیار تایم یا ارباب زمان (ساشا بارن کوهن) است. تایم با ملکه سرخ (هلنا بونهام کارتر) که سقوط و نابودی خواهرش ملکه ی سفید (آن هاتاوی) و آلیس را می خواهد، متحد شده است.

«آلیس آن سوی آینه» داستانی دارد که به راحتی صحنه را برای سکانس های اکشنِ بی معنی مهیا می سازد. این همه هیاهو برای هیچ است. جلوه های ویژه ی زیاد فیلم هم باعث ایجاد حتی ذره ای تعلیق و احساس خطر نشده است. واقعاً آیا کسی طبق شرایط فیلم می تواند قبول کند که آلیس در معرض خطر قرار دارد؟ کسی باور می کند که اگر این انرژی آزاد شود کل هستی را نابود می کند؟ علاوه بر شکست فیلم در زمینه ی برانگیختن حس همذات پنداری با کاراکترهایش، «آلیس آن سوی آینه» برای عوامل جلوه های ویژه ی فیلم هم یک کار ضعیف محسوب می شود. تصاویر، هیچ حس و روح و ویژگی خاصی ندارند (که این برای فیلمی با تهیه کنندگی تیم برتون عجیب است). فیلم بیشتر به دنیای «تغییرشکل دهندگان» شبیه است تا دنیایی که لوییس کارول خلق کرده است که مطمئناً اکنون با این فیلم تنش در گور به لرزه افتاده. این سرزمین عجایبِ دلپذیر و زیبای او نیست بلکه یک تقلید کهنه و دستِ چندم از دنیای اوست که توسط شخصیت هایی که دیالوگ هایشان شعارزده است تصرف شده.

به نظر فیلم این ایده ی خوبی است که آلیس بر خلاف این که در قرن 18 زندگی می کند، زن مدرنی باشد که جهان بینی و ذهنیتش همانند انسان های 100 سال بعد از خودش است. من خودم به شخصیت های زنانه محکم و قوی علاقه دارم اما اگر قرار باشد مسئله ی "توانمندی زنان" در فیلمی مطرح شود، باید با زمانه ای که فیلم در آن سیر می کند، همخوانی داشته باشد. آلیس می توانست توانمندی هایش را با رفتارش نشان دهد نه فقط با دیالوگ، چون این گونه کارساز نخواهد بود.
ساشا بارون کوهن هنوز در حال و هوای فیلم های کمدی است. تلاش کوهن برای آمیزش کمدی اسلپ استیک با اهداف خبیثانه ی تایم، ناموفق از کار درآمده. جانی دپ در تمام طول فیلم کنترل شده و مناسب بازی می کند. جیمز بابینِ کارگردان، خلاقیت تیم برتون را خصوصا هنگام تلفیق موثر ایده های عجیب با خصوصیات کاراکترها، کم دارد که نمونه بارزش در کاراکترِ تایم نمود پیدا می کند. تصمیم اضافه کردن ارتش روبات گونه جهت بامزه تر کردن ماجرا نیز نتیجه منفی داشته است.

کاش می توانستم ارزیابی خوش بینانه تری نسبت به این فیلم که مسلماً بدترین اثر پرهزینه دیزنی در چند سال اخیر است، داشته باشم. انتظار می رفت با توجه به موفقیت «آلیس در سرزمین عجایب» و پتانسیل نوشته ی لوییس کارول دنباله ای برای این اثر ساخته شود که حتی نقایص اندک قسمت اول را هم نداشته باشد. در عوض لیندا وولوِرتون این گونه عمل کرد و نتیجه ی کار را هم می بینید که چه چیز از آب درآمده است. من نمی دانم این فیلم برای چه رده ی سنی ساخته شده است. نه کودکان می توانند آن را تماشا کنند چون برای آنها گیج کننده و ترسناک است و نه بزرگسالان می توانند صحنه های اکشنِ خسته کننده و تناقض های مسئله ی سفر در زمان را تحمل کنند. «آلیس در سرزمین عجایب» یک غافلگیری خوشایند و ماجراجویی لذت بخشی بود. بیایید تصور کنیم که در سال 2016، آلیس در آینه فقط نگاهی به خودش انداخت و هیچ وقت درون آن قدم نگذاشت.
دیدگاه ها
اینقدرها هم فیلم بدی نبود که همچین نقد منفی برای این فیلم کار کردین. درسته که در بعضی قسمت ها کمی کشدار و خسته کننده میشه اما در مجموع فیلم سرگرم کننده ای هست.
فقط تنها یک نفر می تونه دنیای عجیب و غریب و فانتزی کارول رو ته خوبی تبدیل به فیلم کنه و اونم کسی نیست جز تیم برتون.
واقعا ساختن همچین فیلمی یکی سخت و دشوارترین کارهای دنیاست. نشستن بیرون گود و نقد کردن و غرر زدن که کاری نداره.