روایت ارسطویی و دنیای کهنه ی نو

یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۰


کودک که بودم مادربزرگم گاهی به آسمان نگاه می کرد و می گفت: "ای خدا! این دنیا، کهنه دنیاس." یعنی دنیایی که به نظر شما تازه به نظر می رسد، از نظر من کاملاً کهنه است، هر اتفاقی که شما را به تعجب وامی دارد، از دید من بارها در گذشته مکرر شده و تعجبی برنمی انگیزد.

اکنون می اندیشم که مادربزرگم چندان بیراه نمی گفته است. به قول سعدی آنچه جوان در آینه می بیند، پیر می تواند در خشت خام ببیند. البته جهان از نظر فناوری مدام نو می شود، دوران دیجیتال و اینترنت بی گمان انقلابی در رسانه ها پدید آورده اند. چند دهه قبل تر چنین دنیایی در وهم انسان نیز نمی گنجید، در دهه های دورتر حتی در فیلم های علمی/تخیلی نیز هرگز شاهد چنین فناوری پیچیده و شگفتی نبوده ایم. اما آیا توانسته ایم به کمک ابزارهای جدید زندگی بهتری برای خود بسازیم؟ رسانه ها باز هم از خشونت می گویند، از جنگ های منطقه ای و فرامنطقه ای، از داعش، از ترور، از کودتا، از مرگ، از ویرانی. البته گاهی نیز سخن از عشق به میان می آید: "اگر زمان و مکان در اختیار ما بود/ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم/یکصدسال به ستایش چسمانت می گذشت/و تازه در پایان عمر به دلت راه می یافتم" (م.موید). اما صدای عشق در میان صدای خشونت گم می شود و به قول شاعر: "مدام دهانت را می بویند که مبادا گفته باشی دوستت می دارم." اما در هر صورت عشق و خشونت داستان تازه ای نیست و بارها در این دنیای کهنه طرح شده و همچنان نیز طرح می شود. در اینجاست که می توانیم با مادربزرگ هم آواز شویم و بگوییم که: این دنیا بر خلاف ظاهرش چندان نو نیست و مدام در اشکال جدید مفاهیم کهن را بازتولید می کند. وقتی پاره ای از دوستان جوان از تجربیات بی بدیل در فلان فیلم و بهمان تئاتر سخن می گویند، بی اختیار به یاد سخن مادربزرگ خود می افتم؛ آنچه به چشم شما بدیع می نماید، ما در گذشته بارها مشابهش را تجربه کرده بودیم.



در دوران پست مدرن شکل روایت در بسیاری از فیلم ها و تئاترها و داستان ها تغییر کرده، مولف دیگر دانای کل و راویِ همه چیزدان نیست و گاهی خود به میان اثرش می آید و ترفندهای اجرایی اش را لو می دهد، یا این که جریان ساخت یک اثر را به کانون اصلی کارش بدل می سازد، دوران فراروایت ها به سر رسیده و هنرمند در این دوران با نگاهی نسبی گرایانه به واقعیت می پردازد و به جای پرداختن به کلان روایت ها بیشتر به خرده فرهنگ ها توجه نشان می دهد. روایت در این نوع آثار فاقد تداوم، یکپارچگی و بازنمایی مستندگونه است، رخدادها به شکل گسسته نقل می شوند و هنرمند حتی وقتی که به واقعیت می پردازد، بر انفکاک واقعی و واقعیت هنری تاکید می ورزد. بسیاری از ژانرها و داستان های قدیمی در این آثار احضار می شوند تا به شکل جدید، و گاه ریشخندآمیز مورد بازخوانی قرار بگیرند. مولف در این آثار به فرم ها و زیبایی شناسی پذیرفته شده و رسمیت یافته توجه ندارد و با توعی شلختگی و سبکِ رها و برگذشتن از زیباشناسی متعارف و حرفه ای اثرش را طراحی می کند. اما آیا این شیوه ها اتفاق تازه ای در جهان متکثر هنرآفرینی است؟ آیا برشت برای برگذشتن از جامعه ی کهن دست به تجربیات کمابیش مشابهی نزده بود؟ آیا تئاتر اپیک مولفه های مشترکی با تجربیات پست مدرنیستی اخیر نداشته است؟ آیا ویلیام فاکنر در دوران مدرن با رمان بلندآوازه ی «خشم و هیاهو»، و با انتخاب راویان مختلف از راوی دانای کل عبور نکرده بود؟ آیا آکیرا کوروساوا با فیلم «راشومون»، و در دورانی که نامی از پست مدرنیسم در میان نبود، با نقل داستان از طریق راویان متنوع بر نسبی بودن واقعیت انگشت نگذاشته بود؟ آیا ژان لوک گدار با برگذشتن از فرم ها و تکنیک های آکادمیک و رسمیت یافته همین سبک رهای پست مدرنیستی را تجربه نکرده بود؟

                                                                               ##############

«لانتوری» فیلمی است که ادعای نوگرایی دارد، به همین دلیل جدا از اکران آزاد، زیر سقف سینمای «هنر و تجربه» نیز به مثابه تجربه ای جدید به نمایش درآمده است. آیا «لانتوری» در واقع تجربه ای جدید در فرم و روایت و پرداخت سینمایی است؟

چنین نیست و فرم در این فیلم نه تنها بدیع و مبتکرانه نیست، بلکه آزاردهنده و جلوه فروشانه است. برای همین تا نیمی از فیلم مدام به ساعت خود نگاه می کردم تا ببینم کِی فیلم تمام می شود. آدم های فیلم به تناوب جلوی دوربین قرار می گیرند و درباره ی آنچه برایشان رُخ داده، یا برای دیگران اتفاق افتاده، سخن می گویند. البته فقط وقایع را گزارش نمی دهند و هر کدام به سهم خود می کوشند حوادث و شخصیت افراد دیگر را مورد چون و چرا قرار بدهند. این آدم ها از طیف های مختلف فکری و اخلاقی و فرهنگی گزینش شده اند و هر کدام از ظن خود یار واقعیت می شوند و پدیده های اجتماعی را ارزیابی می کنند. در واقع سئوال اصلی در فیلم این است: آیا می باید مفاسد اجتماعی را طرح کرد یا به خاطر جلوگیری از بهره برداری دشمن روی حقیقت پرده کشید؟ قصاص حق است و هر کسی می تواند مطابق قانون خواهان انتقام جویی و تلافی به مثل باشد. اما آیا بخشیدن مهم تر نیست و هر کس که ببخشد در پیشگاه خداوند عزیزتر و مقرب تر نیست؟ اما مضمون به تنهایی مهم نیست و مهم تر از آن فرم طرحِ آن است.


ارنست فیشر می گوید: "محتوا انقلابی است و فرم محافظه کار." به عنوان مثال بسیاری از مفسران بر این باورند که شعر قدمایی دیگر پاسخگوی تحولات اجتماعی انسان روزگار نو نبود، بنابراین نیما و پیروانش با توجه به این ضرورت فرم شعر نو را پیشنهاد دادند. با این که بسیاری از مکتب های هنری که در غرب پدید آمدند، هر کدام به شکلی پاسخگوی نیاز دوران مدرن بوده اند، آیا فرم جلوه فروشانه، یکنواخت و ملال آور «لانتوری» نیز از ضرورتی محتوایی ناشی شده است؟

چنین نیست و فرم این فیلم به جای آن که منجر به کارآیی و تاثیرگذاری بیشتر محتوا شود، بیشتر روی درونمایه اش پرده می کشد و مخاطب را می آزارد. در واقع فیلمساز با فرم و طراحی ملال آورش به قول جوان های امروزی مدام روی اعصاب مخاطب راه می رود. آدم ها مدام خود را جلوی دوربین تکرار می کنند و به شکل ملال آوری شرح واقعه می دهند یا آدم های داخل فیلم را روانشناسی می کنند. این تک گفتارها مدام قطع می شود به عکس های مقطع و سریعی که بخشی از وقایع را بازنمایی می کنند. صدای یکنواخت و آزارنده ی شاتر دوربین نیز به شکل گوش خراشی مدام این صحنه ها را همراهی می کنند. بیش از یک ساعت از فیلم می گذرد و همین صحنه ها مکرر می شود و به سختی تماشاگر را آزارد. آیا بیش از این می توان با حوصله ی مخاطب بازی کرد؟ فیلم بیش از آن که اثری سینمایی باشد، بیشتر شبیه مقاله ای است که انگار روی فیلمی مستند خوانده می شود، یا این که همچون میزگردی تلویزیونی است که آدم هایی با گرایش های مختلف فکری را نشان می دهد که دور هم هم نشسته اند و درباره ی پاره ای از نابهنجاری های اجتماعی داد سخن می دهند.


به ظاهر فیلمساز به اتکای این فرم می خواهد به ما بگوید که: آنچه می بینید واقعیتِ واقعی نیست و واقعیتی است که به رویدادی سینمایی بدل شده است. به این ترتیب می خواهیم از واقعیت فاصله بگیریم و به جای غرقه شدن در رخدادها و همذات پنداری با آدم ها، حقایق را با نگاه عقلانی تری مورد داوری قرار بدهیم. یا این که فیلمساز با چندآوایی گری و احضار راویان مختلف می خواهد به مخاطب کمک کند تا نگاه چندسویه تری نسبت به واقعیت های اجتماعی داشته باشند.

به راستی حق با کیست؟ آیا باید با آن مرد سنتی همسو شویم و بگوییم که: "برای جلوگیری از سیاه نمایی نمی باید نابهنجاری های اجتماعی را طرح کرد؟" آیا می باید با آن جوان امروزی هم آواز شویم که: "پاک کردن صورت مساله درست نیست و برای ازبین بردن مفاسد می باید ریشه های فساد را به درستی واکاوی کرد؟" آیا حق با آن خبرنگار است و می باید کسانی را که زیر هجده سالگی مرتکب قتل شده اند از مجازات اعدام معاف کرد؟ یا این که حق با آن مادر داغدیده است که طالب قصاص است؟ اما بر خلاف نیت فیلمساز، فرمِ مُخِلِ فیلم مانع از آن می شود که حقایق را به شکل چند لایه و منشوری بازخوانی کنیم. چرا که به هنگام تماشای لااقل نیمی از فیلم، نه فقط احساس، که عقل نیز از اندیشیدن معاف می شود و تماشاگر خواسته و ناخواسته شکنجه می شود.

با این همه فیلم مورد استقبال قرار می گیرد و به باشگاه فیلم های میلیاردی راه می یابد. چرا که فیلم قبلی سازنده اش «عصبانی نیستم!» در محاق قرار گرفته و فیلم فعلی اش نیز به پاره ای از دوایر ملتهب پرداخته است. بنابراین «لانتوری» به میوه ی ممنوعی شبیه شده که قبل از تلف شدن می باید چیده شود. بنابراین همه برای چیدنش شتاب می کنند. در عین حال فیلم، چنان که خواهیم گفت، در نیمه ی نهایی اش تماشاگر را با تجربه ی رعشه آور و گیج کننده ای رو به رو می سازد؛ تجربه ای که می تواند ملال نیمه ی نخستش را تا حدودی ترمیم کند. از سوی دیگر ما به عنوان اشخاص بیرون از فیلم به طیف های اجتماعی مختلفی تعلق داریم و هر کدام با پیش فرض های قبلی تصمیم خود را درباره ی پرسش هایی که فیلم مطرح می کند از قبل گرفته ایم. عده ای با جوان امروزی همسویی نشان می دهیم و می گوییم که: آری، طرح مفاسد اجتماعی برای اصلاح جامعه ضرورت دارد. عده ای دیگر همچون مرد سنتی به خشم می آییم که: طرح چنین مضامینی مِصداق سیاه نمایی است و آبروی ما را پیش اغیار می برد. عده ای با مادر داغدار همراه می شویم و عده ای دیگر می گوییم که: بله، حق با خبرنگار است و در عفو لذتی است که در انتقام نیست. بنابراین فیلم به علت فرم مخل خود نمی تواند بر اساس تناسبات درونی اش ما را در باورهای خود دچار تردید کند یا به درک تازه تری برساند.


فیلم بر خلاف نیت مولف، درست موقعی می تواند احساس چندآوایی گری را در ما برانگیزد که از فرم به اصطلاح نوگرایانه اش عبور می کند و به همان روایت مرسوم و ارسطویی می رسد. به این ترتیب که از نیمه ی دوم فرم به تدریج رنگ می بازد و ارتباط پاشا و دختر خبرنگار در کانون اصلی فیلم قرار می گیرد. در صحنه های نخست فیلم از پاشا جز خشونت ورزی و زورگیری و سبعیت ندیده بودیم. اما حالا داریم باور می کنیم که مرد خلافکار واقعاً می تواند عاشق شده باشد. یعنی در هر پدیده ای ضدش را باور کنیم و بپذیریم که هر آدمی می تواند بر نهاد ضدین باشد. اکنون پاشا عاشق است و شکل ابراز عشقش بدوی و صادقانه و از عمق جان است. به گونه ای که مخاطب در این صحنه ها کاملاً درگیر احساسات پاشا می شود و با او همذات پنداری می کند. نوید محمدزاده نیز در این صحنه ها ابعاد منفی شخصیتش را پس می زند و نقش منفی و بالقوه دافعه برانگیز را به شخصیتی سمپاتیک بدل می کند. حالا دل مان می خواهد دختر سرسختی نشان ندهد و به این مردِ عاشق بله بگوید. خُب با این کار می تواند مرد را متحول کند و به سهم خود به اصلاح جامعه یاری برساند. اما وقتی که پاشا روی دختر اسید می پاشد، داستان کاملاً دیگر می شود و ما خود را به جای دختر می گذاریم و با او همذات پنداری می کنیم. حالا پاشا نه مردی عاشق، که فردی سبع، جانی، بیمار، دگرآزار و اصلاح ناپذیر است. دختر می توانست ببیند و بیافریند و حقایق را بر ملا کند و نقش موثری در تحولات اجتماعی داشته باشد، اما پاشا چه؟ این مرد فقط نماد مرگ و نفرت و سبعیت است.


صحنه های قصاص پاشا به شکل واقع گرایانه، ملموس، تصویری و بسیار موثر بازنمایی می شود. دیگر از تک گفتارهای مکرر و جلوه گری های فرمی و تکنیکی خبری نیست. در اینجا میزانسن و بازی بازیگر و واقعیت رعشه آور است که زیبایی شناسی فیلم را بازمی آفریند. ترس پاشا کاملاً واقعی است و بازیگر این صحنه را به گونه ای می آفریند که تا عمق جان مخاطب تاثیر می گذارد. آیا دختر باید پاشا را ببخشد؟ آیا روا نیست که مرد تا این اندازه رنج بکشد؟ نه، ما هنوز می انگاریم حق با دختر است و قصاص می تواند حق او باشد. ما که با دختر در مورد مادر داغدار و چشم پوشی از قصاص همسویی نشان داده بودیم، اکنون فکر می کنیم که نمی باید از گناه پاشا چشم بپوشیم. پاشا چشمانش را می خواهد چه کند؟ که باز هم زور بگوید، شرارت کند و زشتی بیافریند؟ همچنان با خود در گویه هستیم که ناگاه می شنویم که دختر می گوید بخشیدم. آیا باید باور کنیم؟ بخشید؟ البته زاویه نگاه فیلم به گونه ای است که بخشش دختر می توانست قابل پیش بینی باشد، اما با این همه در این صحنه نمی توانستیم با پاشا همسو شویم و از دختر انتظار بخشش داشته باشیم.

به این ترتیب فیلمساز درست در جایی که به آداب ارسطویی قصه گویی بازمی گردد، دقیقاً به هنگامی که ما را به هیجان می آورد و غرقه در احساسات می کند، بسیاری از یقین های از پیش اندیشیده ی ما را زیر سئوال می برد. می انگاشتیم که می توانیم قصاص را باور نکنیم و اکنون باور می کردیم. انتقام جویی را کنش متمدنانه ای نمی دانستیم و بعد می اندیشیدیم که آیا راهی به جز قصاص برای دختر باقی مانده است؟ اما دختر در پایان به شکل موثر و رعشه آوری پاسخ ما را می دهد: "در آن لحظه تنها چیزی که برایم باقی مانده بود، بخشش بود." این دیالوگ تا عمق جان مخاطب نفوذ می کند و بخشیدن را به تجربه ای شیرین و انسانی بدل می سازد.


در پایان فیلم، فیلمساز باز هم به راوی دانای کل برمی گردد و برای شخصیت پسندیده اش که اکنون به نماد ایثار بدل شده، پاداش خوبی در نظر می گیرد. نور به تدریج به دختر بازمی گردد و او بینایی اش را کم کم بازمی یابد و برمی خیزد که بار دیگر در طلب زیبایی، زشتی های جهان را افشا کند. به این ترتیب «لانتوری» در بخش های نهایی خود با بازگشت به داستان پردازی ارسطویی نه تنها از ملال و یکنواختی عبور می کند، بلکه بسیار موثرتر از بخش نخست می تواند منادی چندآوایی گری باشد و تصویر چندلایه تری از پدیده های هستی بازبیافریند. بنابراین می توانیم بگوییم که ارسطو همچنان معلم اول است و داستان پردازی و روایت کلاسیک همچنان می تواند در خدمت نمایش دغدغه مندی و زندگی منشوری و چندلایه ی امروزی قرار بگیرد. از این نظر فرم و قالب به تنهایی مهم نیست و مهم تر از آن دغدغه ها و واهمه های انسانی است. واهمه هایی که گرچه در جزئیات تغییر می یابند اما در اساس گوهر ثابتی دارند. انسان همچنان از دیو و دد ملول است و در جستجوی انسانی است که گویی هرگز یافت نمی شود.

منبع : فیلم نگاه
  • بهزاد عشقی
  • |
  • یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۵:۱۵
  • |
  • ۸
  • |
  • ۸۱۵
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  6
  • |
  •  8
  • |

    این یعنی چی؟ عامل اسیدپاشی رو ببخشن؟ باید عامل اسیدپاشی رو باید توی اسید ذوبش کنن. اگه تصادف باشه میشه بگی عمدی نبوده. طرف تصمیم گرفته، کلی فکر کرده پا شده رفته اسید خریده و پاشیده روی صورت دختر مرد از ریخت و قیافه انداختتش، بدبختش کرده، نابودش کرده، بعدش حرف از بخشش می زنین؟ واقعا که. اصلا خوشم نیومد. فیلم اعصاب خردکنی بود.

    الهام زرین چنگ
    •  5
    • |
    •  12
    • |

      فیلم خوب و تاثیرگذاری بود. نوید محمدزاده فوق العاده است. اما ای کاش از این همه صحبت های رو به دوربین و این همه کات و شاتر دوربین پرهیز می شد. در این صورت فکر کنم فیلم خیلی جذاب تری می شد.

      یحیی گلریز
      •  6
      • |
      •  12
      • |

        متاسفانه هر از چند گاه یک خبر در رابطه با اسیدپاشی در روزنامه ها یا سایت های خبری می خونیم. همین 3-4 روز پیش یک پسری روی یک دختر پولدار اسید پاشیده بود. امیدوارم از این جور فیلم ها باز هم ساخته بشه تا شاید کمی اخلاق و فرهنگمون از اینی که هست بهتر شه.

        شیدا قهرمانی
        •  7
        • |
        •  11
        • |

          نوید محمدزاده فوق العاده ست. اما فیلم در حین تاثیرگذاری ضعف های زیادی داره از جمله همین نماهایی که به صورت شاتر دوربین هی مدام تکرار و هی باز هم تکرار میشه. و این که فقط نصف فیلم به شکل گفتگو و مصاحبه هست و پر از آدمهایی که دارن رو به دوربین حرف می زنن و اظهارنظر می کنن که از این از وجه داستانی فیلم کم می کنه.

          بیژن شعبان پور
          •  3
          • |
          •  14
          • |

            فیلم به خوبی و به شکل قابل لمسی عمل فوق العاده وحشیانه اسیدپاشی رو نشون داده. من که به هیچ عنوان دلم برای پاشا نسوخت. فقط ای کاش فیلم به جای بخشش این جسارت رو داشت که قصاص را نشون میداد.

            تیرداد شکور
            •  5
            • |
            •  14
            • |

              از یک سری جهات فیلم خیلی خوبی بود... اما از طرفی خیلی ناراحت کننده ای بود. اما خب حقیقت جامعه رو بیان می کرد و خقیقت همیشه تلخه.

              افسون زارع
              •  8
              • |
              •  16
              • |

                متاسفانه فیلم قربانیان اسیدپاشی رو تشویق می کنه که ببخشن و من این رو درک نمی کنم. چطور میشه همچین توحش و درندگی رو بخشید؟ پاشا یک آدم روانی و خطرناکه اما فیلم با بازی نوید محمدزاده او رو یک جوان دوست داشتنی نشون میده. "لانتوری" فیلم خوش ساختیه اما بازتاب و تبعات منفی در جامعه داره و در نهایت به نفع جانیان بالفطره و قصاب تموم میشه. فیلم باید به شکلی می بود که در پایان به نفع جامعه و قربانیان این فجایع تمام میشد. من بعد از تماشای فیلم به کلی حس ناامیدی بدی بهم دست داد و واقعا از راه رفتن توی خیابون به نوعی احساس تشویش و ناامنی می کنم.

                اشکان آتشکار
                •  5
                • |
                •  15
                • |

                  یکی از بهترین فیلم های چند سال اخیر بود. به بهترین شکل یکی از معضلات اجتماعی کشور رو نشون داده بود. بازی ها همگی فوق العاده بودند. کارگردانی درمیشیان اگر شاهکار نباشه در حد کارگردان های خوب اروپایی هشت.