- نویسنده : مهرزاد دانش
نوشتن درباره ی «ایران برگر» دشوار می نماید. نگارنده در تندنویسی علیه فیلم های نازل اهل مکث نیست و شاهدش تعدد مطالب گزنده ای است که مثلا درباره ی سری فیلم های «اخراجی ها» و... نوشته است، اما «ایران برگر» را کسی ساخته که تحصیلات عالیه ی سینمایی اش را در دانشگاه های معتبر آمریکا سپری کرده، مدرس بسیاری از چهره های موجه امروز سینمایی ماست، در کارنامه اش آثاری از قبیل «شیر سنگی» (1365) وجود دارد که از معدود فیلم های خوب حماسی سینمای ایران است، خلاقیت در همان اولین تجربه هایش قابل جست و جو بوده (هنوز ایده ی پرمغز او در انیمیشن «گریز» - 1361 – در طراحی آینه گون صورت فرشته ی مرگ مثال زدنی است) و در عین حال چنان چهره ای محترم در طول دهه های گذشته از خود بروز داده که نمی توان شائبه ای را بر رفتار و ایده هایش وارد دانست. از یک سو در نظر گرفتن سابقه و جایگاه مسعود جعفری جوزانی، گزینش واژه ها را برای ایراد گرفتن از فیلم اخیرش حساس تر جلوه می دهد و از سوی دیگر «ایران برگر» متاسفانه آنقدر بد است که جای چندانی برای مجامله باقی نمی گذارد. تکلیف چیست؟

به نظر می رسد که اساسی ترین مشکل در این باره، انتخاب ژانر کمدی توسط این سینماگر بوده است؛ این که فیلمسازی خوش سابقه باشد، دلیل نمی شود که در هر ژانر و گونه ای هم موفق بنماید. مهارت جان فورد در وسترن بود و تسلط هیچکاک در تریلرهای جنایی؛ اما اگر قرار بود این دو مثلاً فیلم علمی-تخیلی هم بسازند باز همین توفیق را می شد برایشان پیش بینی کرد؟ اگر اصغر فرهادی هم (که به باور نگارنده بهترین فیلمساز سینمای امروز ایران است) بخواهد مثلاً فیلم اسلاشر یا فانتزی بسازد، باز با همین تردید جدی در موفق بودن سرنوشت کار وجود خواهد داشت.
منظور البته آن نیست که هرکسی اگر در حیطه ای مشخص بتواند آثاری خوب بسازد لزوماً در حیطه های دیگر ناموفق می شود (داریوش مهرجویی و بهرام توکلی مِصداق هایی موفق از ساخت فیلم در هر دو جنبه ی جدی و کمدی هستند)؛ اما نوع نگاه جاری به کمدی در «ایران برگر» نشان می دهد که خشت نخست این بنا از آغاز کج نهاده شده است. بافت کمیک فیلم، پیکره ای از مُد افتاده و مشتت است. این ویژگی، کم و بیش منطبق با اسلوب فیلمفارسی است. درونمایه ی فیلمفارسی، ملغمه ای است از درام و کمدی در بستری اغراق آمیز و سانتی مانتال که فارغ از شخصیت پردازی و موقعیت پردازی درست، قرار است مخاطبان ساده پسند را از طریق مناسبات سطحی متاثر کند. «ایران برگر» - فارغ از برخی نکته های فنی / اجرایی همچون فیلمبرداری که به هر حال متناسب با اقتضای زمانه در سطح کم و بیش استانداردی است – همین شمایل را از خود نمایش می دهد. فیلم به قواعد ژانر وفادار نیست و جا و بی جا هم همچون سلف خویش، گریزی هم به موقعیت های سوزناک سطحی می زند. نمونه ی بارز این رویکرد، فصل کتک خوردن سهراب از دست چماق دارهاست که با موقعیت موازیِ ساز و آواز معلم روستا همراه می شود تا لابد دل مخاطبان برای این عاشق دلخسته ی مظلوم بسوزد. این فصب بین دو سکانس مضحک قرار گرفته است؛ یکی مشنگ بازی نوچه های فتح الله در اعتراف گیری از گروه مستندساز، و دیگری چماق داری ماه گل در زیر چادرش. این که وسط دو فضای خُل و چِلی، یک دفعه مرثیه خوانی عاشقانه پیش بیاید، و فراتر این که اصلاً در فیلمی متعلق به ژانر کمدی این جور احساسات گرایی های سطحی پی در پی ردیف شود، ضعف و انحرافی اساسی است. حالا به همین بیفزایید تکرار خسته کننده ی برخی شوخی ها مثل گفتن عبارت "تا نباشد چوب تر..." توسط فتح الله یا ماجرای کلاه گیس رهام یا ارجاع های گل درشت مکرر به داستان رومئو و ژولیت. ماجرای شعارهای مستقیم درباره ی این که رای دادن حق و وظیفه ی عمومی است و نباید رای را ارزان فروخت و... که دیگر غیرقابل تحمل است.

نکته ی مهم دیگر آن است که رویکرد کمدی فیلم، بیش از آن که سینمایی باشد، از جنس فکاهی های مطبوعاتی و رسانه ای است. سوژه ی انتخابات، که مایه ی اصلی کمیک داستان است، البته فی نفسه پتانسیل فراوانی در خنده آفرینی دارد. به هنگام موسم های انتخاباتی، نوع تبلیغات و سخنرانی ها و وعده ها و مردمی نمایی های برخی از نامزدها، فرصت برای طنزپردازان نشریه ها هم ردیف می شود تا با نگارش لطیفه ها و ترسیم کاریکاتورها، در ریشخند به این جور نمایش ها نقش داشته باشند. جنس کمدی «ایران برگر» هم در این باره، از این لطیفه ها و کاریکاتورها فراتر نمی رود؛ این که مثلا عکس های مسخره با آرایش های مضحک از نامزدها گرفته شود یا با اصطلاح های "چراغ خاموش" و "جامعه ی باز" شوخی های خاله زنکی انجام گیرد، چه بُعدِ سینمایی از این پدیده را به طنز می گیرد جز تکرار روحیه و ذوق مستتر در لطیفه های پیامکی؟ لحن مشتت متن هم به این جنبه دامن زده است؛ این که وسط معرکه ی انتخابات ناگهان شوخی های مبتنی بر قطب های مونث و مذکر و کشمکش های زن و مردی مطرح می شود، نمونه ای از فقدان تداوم است.

معضل جدی تر «ایران برگر» ارتجاعی بودن بافت کمدی اش است. سادگی روستایی ها و دعواهای بالاده و پایین ده قبل از این در انبوهی از کمدی های اغلب نازل سینمایی و تلویزیونی مطرح شده است. چه نکته ی بدیع دیگری قرار بوده علاوه بر آنچه در سری فیلم های «صمد» و مجموعه ی «شب های برره» و فیلم «اتوبوس» و ویژه برنامه ی تلویزیونی شبکه ی روستا (بخصوص آیتم های محلی و لهجه داری مثل «ملاط آباد») و... به مضحکه گرفته می شد، در «ایران برگر» به میان آید؟ این که ننه نبات چون معنای Reject تلفن همراه را نمی داند، برای حل این مشکل می خواهد آش بپزد، این که مورچه ها روی رهام راه می روند و با خزیدن به زیر لباسش او را به جست و جو و حرکت های موزون وامی دارند، این که حمامیِ روستا رفتار کلیشه ای دگرباش ها را دارد و با عشوه از دیگران می خواهد که غسل جمعه کنند، این که زن های روستا علیه مردها می شورند و شب شعر راه می اندازند، این که روستایی ها برای پیتزا صف می کشند، این که بیخودی آدم ها روی سروکله ی هم می افتند و... همان فضای ابلهانه ای را تداعی می کندکه سالهاست به عنوان دم دستی ترین ایده به کار گرفته می شود. این که کمدی در سینمای امروز بر پایه ی بلاهتِ محض شخصیت های داستان واقع شود، تاریخ مصرفش گذشته است. کمدی معاصر، وارونگی موقعیت ها را هدف قرار می دهد، نه بلاهت ذاتی یک مشت عقب افتاده را که فرق جامه و جامعه را نمی دانند.
اینجاست که مهم ترین مشکل «ایران برگر» جلوه می کند: فیلم دارد از حماقت جمعی نادان بهره ی کمیک می برد، اما مسیر ایدئولوژیکش در راستای تقدیس انتخاب همین احمق ها تعیین شده است. همان طور که معلوم نیست، مشاورهای فتح الله و امرالله چگونه به استخدام این دو درآمده اند، معلوم هم نیست مردمانی تا این حد ابله – که تا پایان هم کودن باقی می مانند (همین که نورالله در فصل پایانی رویش را از جماعت برمی گرداند، دوباره می خواهند به جان هم بپرند) – چگونه آقای معلم را به عنوان نماینده ی اصلح برمی گزینند و باز هم معلوم نیست چرا از بین جماعتی سرتاسر کودن و بی سواد و ناقص العقل، فقط مدیر مدرسه و روحانی روستا و پسر عاشق مستثنی شده اند و 180درجه با بقیه فرق دارند. این سه نفر متعلق به این جامعه نیستند؟ از آسمان افتاده اند؟ البته اینجا نکته ای دیگر هم خودنمایی می کند و آن اصرارهای فیلمساز مبنی بر آن است که هرگز قصد نداشته این جامعه را به مثابه نمودی از سرزمین ایران در نظر گیرد و بین این جامعه ی ساختگی و جامعه ی امروز ایران تناسبی معنادار برقرار کند، اما هم اسم فیلم و هم بازی هایی که با رنگ های سه گانه ی پرچم در تیتراژ فیلم انجام شده است، دُم خروسی متناقض با این قسم را تداعی می کند. این که برخی عیب های ملّی مان به رُخ کشیده شود قابل تحسین است و اصلاً به تلنگرهایی از این دست و آینه هایی رو به روی مان نیاز هم داریم، اما با رویه های دوگانه نمی توان این روند را پیمود و به نتیجه رسید. ذات کمدی این است که با کسی تعارف ندارد. اما فیلمساز در سراسر فیلم در حال تعارف است. شاید برای همین هم هست که جعفری جوزانی برای حماسه سازی مناسب تر می نماید تا ساخت کمدی.
دیدگاه ها
بهترین صحنه فیلم جایی هست که مورچه رفته تو لباس مهران احمدی و داره روی صخره داره بالاوپایین می پره و از پایین بقیه فکر می کنند داره می رقصه. این صحنه تنها صحنه ای بود که واقعاً خنده دار بود. برای یک فیلم کمدی داشتن فقط یک صحنه خنده دار فاجعه است.
ما کلی خندیدیم. من عاشق این سبک فیلمها هستم.
به احترام مسعود جعفری جوزانی سکوت می کنم.
کاملا مشخصه که فقط و فقط برای گیشه ساخته شده. فقط روشون نشده بود یا نتونسته بودن اسم فیلم رو بذارن "شب های برره"!
شباهتی به یک فیلم سینمایی نداشت. انگاری تکه هایی از یک سریال یا مجموعه طنز بود. انتظارم از فیلم خیلی بیشتر از اینها بود.