سایه ی یک شک

سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۱۱


1.می گویند «ملبورن» تقلیدی است از آثار اصغر فرهادی. آیا این گزاره، فارغ از درست یا غلط بودنش، خبر از یک ناهنجاری می دهد؟ این که سینماگری جوان از سینماگری صاحب سیک بخواهد الگوبرداری کند، اشتباه است؟ پاسخ منفی است. در سینمای جهان هم بسیار بوده اند که از سبک سینماگران متشخص پیروی می کرده اند و می کنند و در مسیر فیلمسازی شان به پختگی قابل توجهی رسیدند، از برایان دی پالما که تحت تاثیر هیچکاک بود تا نوری بیلگه جیلان که از عباس کیارستمی تاثیر پذیرفته است. شاید بتوان در نگاهی کلی، جوزدگی های موسمی و پرحجم را در گرته برداری های سینمایی مذموم دانست (چیزی که در مورد فرهادی زدگی در سینمای ما به هرحال رُخ داده)، اما در نقد یک فیلم، چنین رویکردی بیشتر به نِق زدن شبیه است تا تحلیل اثر هنری.



2.کلیت «ملبورن» دلالت بر موقعیتی نفسگیر و پرتعلیق دارد. ترکیب فضای تعجیل برای مسافرت خارج یا تعلیق ناشی از فاجعه ای تکان دهنده مانند مرگ ناگهانی یک نوزاد، قابلیتی خیلی قوی در شکل گیری یک درام جذاب پرورش دارد. در میانه ی این فضای گیرا می توان خُرده موقعیت های متعدد، از قبیل این که رابطه ی زوج قبل و بعد از واقعه چه تغییری می کند، یا اصولا مرگ نوزاد در اثر چه عاملی بوده، یا این که واکنش اخلاقی شخصیت های اصلی ماجرا به این کشاکش موقعیتی چه خواهد بود، یا تعلیق ناشی از حضور آدم های مختلف در کنار این زوج و نوزاد مرده چه کم و کیفی می تواند داشته باشد، در نظر گرفت و گسترش شان داد و به غنای جذابیت بالقوه ی ایده ی اصلی متن افزود. این روندی است که در «ملبورن» وجود دارد و جزو امتیازهای آن است. اتفاقا جاویدی کم و بیش خوب توانسته فضای تعلیق بیرونی و درونی هر یک از فصل ها را پردازش کند و محاطب را با تناقض های جاری در رفتار آدم های اصلی داستان و مواجهه حادشان با کسانی درگیر کند که به عنوان های مختلف وارد منزل می شوند. شاید برخی نمودها تا حدی دچار مشکل باشد (مثلا این که پدر کودک هیچ انگیزه ای برای سر زدن به نوزادش ندارد متقاعدکننده نیست)، ولی روی هم رفته التهاب جاری در فضای موضوع اثر محسوس و موثر است. فصل خیلی خوب آگاهی مرد داستان به مرگ نوزاد در اثر بیدار نشدن بچه به خاطر صدای شدید داخل اتاق، نمونه ای از این امتیازهاست.


3. اما بزرگ ترین نقص «ملبورن» همان حکایت معروف است: جزییاتش خوب است اما ترکیبش نه. جاویدی توانسته در هر فصل تعلیق آفرینی کند، ولی نتوانسته این روند را در طول کل اثر گسترش دهد. فیلم جدا از فصل افتتاحیه و انتهایش، مدام در حال گسترش در عرض روایت است و نه طول آن. در حالی که الگوی فیلم هایی با داستان تعلیقی، مبتنی بر روند طولی است. بدون آن که قصد ربط دادن فیلم جاویدی به آثار فرهادی در میان باشد، یادآوری «درباره الی» (1387) به عنوان اثری درخشان که از عنصر تعلیق در مسیر طولی روایت بهره می برد، خالی از فایده نیست. در آن فیلم، کوچک ترین جزء در یک سکانس، کارکردی مهم در چند سکانس بعدش دارد و به عبارت دیگر، سکانس ها در طول پیشبرد روایت، از یکدیگر تغذیه می کنند. کِل کشیدن ساده و سرخوشانه ی زنی در یک فصل، منجر به بروز فاجعه ای در چند فصل بعد می شد و پنهان کردن مکالمه ای تلفنی در یک سکانس، سوءتفاهم های سرنوشت سازِ سکانسی دیگر را منجر می شد. اما این عنصر طلایی و کلیدی سببیت در «ملبورن» جای کمی دارد. آدم ها به خانه می آیند و می روند، بی آن که حضورشان در بافت داستان تاثیری داشته باشد، چه برسد به این که حرف های شان و رفتارشان جدی تلقی شود. در طول تماشای فیلم، مدام منتظریم اتفاقی بیفتد که نمی افتد. منظور از اتفاق هم قاعدتا چیزی در مایه های زلزله نیست؛ بلکه تکانه ای دراماتیک روی شخصیت و فضا و موقعیت ها است. چنین روندی، از درون، تعلیق های داخل سکانس ها را نابود می کند و کلیت اثر را به ورطه ی تکرار می غلط اند.



4.این اولین فیلم جاویدی است. امتیازها و نقص های فیلم در ابعاد یک فیلم اول، موقعیتی غیرعادی ندارد و حتی می توان نکته های ممتاز آن را افزون بر نقص هایش دانست. این که سوزن گرامافون را روی شیار صفحه ی تقلید از فرهادی ثابت نگه داریم، هنر نکرده ایم. جاویدی اگر در انتخاب و هدایت بازیگرانش جدیت و مطالعه ی بیشتری داشته باشد (نگار جواهریانِ این فیلم خوب نیست) و اگر ریتم درام را جدی تلقی کند، می تواند در فیلم های بعدی اش موفقیت های اصیل تری را کسب کند و از حد سوژه و پرداخت کلی متن فراتر رود. چنین پیش بینی ای اصلا بعید نیست.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ماریا فروزان
  •  9
  • |
  •  13
  • |

    یک فیلم متوسط با بازی های متوسط.

    عاطفه
    •  8
    • |
    •  12
    • |

      موقع تماشای فیلم اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد "درباره الی" اصغر فرهادی بود.