ملامت قدیمی و آخرین نسل

چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۰


در انگلستان شعری قاطع در باب نوستالژی فرهنگی به احتمال بیتی کوتاه از رابرت براونینگ با نام «خاطرات» موجود است. شعر با نفس گرفتگی شگفتی آغاز می­ شود- ”آه، آیا تو یک بار هم دشت شلی را دیدی؟“- و با یک شانه بالا انداختن به پایان می­رسد: ”خُب، باقی را به فراموشی می­ سپارم.“ آیا همانی نیست که همیشه این گونه رخ می­ دهد؟ گذشته به نظر بیش از این روشن ­تر و ذاتی تر است تا به امروز و بعدها با لمس سرد حقیقت به باد می­رود. روزهای خوب قدیمی بسیار فریبنده ­اند چرا که که ما دیگر آن دور و برها نیستیم، گرچه بیشتر آرزو می ­کنیم ای کاش می­ بودیم.

«نیمه شب در پاریس»، فیلم افسون­گر وودی آلن، چیزی به تصویر می­ کشد که اگر آرزو به حقیقت تبدیل شود، رُخ می­ دهد. رومانس حیرت­ آوری است؛ ولو – یا دقیقاً زیرا – از نومیدی تقدیر می­ کند که بر هر بیان نابی از رومانتیسیسم سایه­ می ­افکند. فیلم ملهم از جنون برخی طرح­ های کمیک کلاسیک آقای آلن (بیش از هم مشهودتر”یک خاطره قرن بیستمی“ که در دماغ راوی مکرراً توسط ارنست همینگوی شکسته می­ شود.) است. فیلم با سرنوشت­ گرایی اندوهناکی دچار پرش می­ شود که بیش از کار اخیرش شخصیت ­پردازی شده است.

چیزی در اینجا دقیقاً جدید نیست؛ لیکن چرا در یک فیلم انتظار چنین بدگمانی نیشدار به نوظهوری را دارید؟ خواه خیلی کم بوی کهنگی دهد و آقای آلن به شکل دلپذیری از دام ساخته شده توسط ستایشگران بدخلق و منتقدان نامهربانش طفره رفته است. – در این تناسب میان توصیفات تنها نیستم- آنان افرادی هستند که وقتی آلن خودش را تکرار می­ کند و هنوز وقتی تجربه می­ کند، غر می­ زنند. نه برای اولین بار؛ بلکه برای اولین بار در کل، آلن ممزوجی باور کردنی از هوس و خرد یافته است.

پاریس، طلایی و خاکستری، خنک و مالیخولیایی، مصون از کلیشه­ های فراوانش و فیلمبرداری مجلل و باشکوه داریوش خُنجی، مسلماً کمک کرده است. این گونه فهرستی از نام ­های جاری بر قلم خلق می­ کند که شامل برندگان اخیر اسکار می ­شوند، بانوی اول حال حاضر فرانسه و پانتئونی از جاودانه های هنری به شکل باور کردنی جعل هویت شده. همان کارلا برونی بود؟ چرا آری، کارلا برونی بود. و همانی که سالوادور دالی هم بود. (نقش دالی را آدرین برودی بازی کرده است. مادام سارکوزی نابغه در چند هنر نقش راهنمای توری در موزه رودن ایفا می­ کند).

اوون ویلسون، تکراری، قد بلند و راحت از پرسوناژ آشنای آلن، در نقش گیل، فیلمنامه­ نویس هالیوودی دائماً ناراضی سعی بر تجدید نیرو رویاهای جوانی اش از شکوه ادبی دارد. وی در حال کار روی رمانی درمورد "مردی که مغازه ­ی نوستالژی دارد" است و در همان زمان در سفر زمانی مجازی زیاده ­روی می­کند. سفری که پاریس از پس نوعی معین از بازدیدکننده برمی­ آید. می ­توانید پشت میزی بنشینید که همینگوی مشروب می­ نوشید – یا دگا یا بودلر یا حتی دیدرو، اگر ترجیح بدهید- و تصور کنید که آنها فقط برای هواخوری بیرون آمده ­اند.

ولی گیل، به شیوه ­ای که آقای آلن خردمندانه نامشروح رها می ­کند، به عصر طلایی پاریس منتخبش منتقل می ­شود، کمابیش فرایندی را معکوس می­ کند که اما بوآری را در داستان کوتاه ”اپیزود کوگلماس“ آورده است یا تام باکستر در «رز ارغوانی قاهره» (1985) از پرده سینما بیرون آمده باشد. وقتی گیل یک شب در چهارراهی آرام ترشرویی می­ کند، اسب سواری قدیمی بشاش می­ آید و در کالسکه آن اشخاص کسی نیستند جز اسکات و زلدا فیتزجرالد (تام هیدلستون و آلیسون پیل) که او را به یک شب­نشینی دعوت می ­کنند.

فرایند هر شب تکرار می­ شود، دستیابی ویژه گیل با یک مهمانی نسل گم شده بدون توقف تصدیق می ­شود. منتهایی از رسوم بد برای فهرست کردن هر قهرمان فرهنگی می­ توانست باشد که گیل با آن مواجه می­ شود- کاتالوگ به شکل قابل توجه جامعی از گوناگونی نفوذ مدرنیسم در پاریس میان دو جنگ جهانی است- لیکن گیل زیارت بایسته­ای برای ملاقات گرترود اشتاین (کتی بیتس) ترتیب می­ دهد که خیرخواهانه با خواندن نوشته ­اش موافقت می­ کند. گیل همچنین خاطرخواهی نسبت به آدریانا (ماریون کوتیار) هم صحبت با همینگوی (کوری استول) و پیکاسو (مارسل دی فونزو بو) و کسی که آرزو می­ کند آدریانا می­ تواند پاریس کسل کننده دهه بیست را با بل اپوک –دوره زیبایی- تعویض کند آن هم وقتی همه چیز واقعاً رخ داده است، بسط می­ دهد.

ناخرسندی حسرت­بار آدریانا با دوره خودش ناخرسندی گیل را بازتاب می­ دهد. با بازگشت در روشنایی روزانه جهان پاریس قرن بیست و یکم، گیل باید خودش را با سرعت با نامزد ماتریالیستش (یک راشل مک­آدامز عالی)، والدین عوامانه و ثروتمندش (کرت فولر و میمی کندی)، و یک خوره ی کتاب غیرقابل تحمل به نام پل (مایکل شین) وفق دهد. عادت پل از مقدمه­ چینی هر رقم غمپزبازی از اطلاعات با ”اگر اشتباه نمی­ کنم“ به هر شیوه ­ای که حسابش کنید، نشانه ­ای است که وی این گونه است. وی نوعی وودی آلن کلاسیک دیگر است، روشنفکر دروغین علامه دهر و به معنای دقیق کلمه نقل مقابل مشهود برای اشتباهکاری آتشین مزاجانه و خود قبیح دانسته آقای ویلسون است. اگر پل حتی تی اس الیوت را ملاقات می­ کرد، پانویس­ های اصلاح شده ­ای بر «سرزمین زائد» وعظ می­ کرد. برای این بخش، گیل فریاد می­ کشد: ”Prufrockمانترای منه!“

بیایید جایی نرویم، شما و من. مگر اینکه اشتباه کرده باشم، ”Prufrock“ بیانی از هر ملالت است- ادراک دنیایی تقلیل یافته ناتوان در اقناع حس گرسنگی- که گیل بدان مبتلا شده است. رفتار آقای آلن نسبت به این شرایط ملایم و کنایه ­آمیز است. وی می ­تواند به سختی ناآگاه باشد که وی خودش است، برای بیشتر مخاطبانش، ابژه­ ای از تاثیر نوستالژیک است، بیش از همه کل پورتر در میان دیگران، ضمیر جایگزینش برای گیل است. آن عشق مشترک موسیقی پورتر به گیل اجازه می­ دهد تا جلو بردن رابطه­ ای در زمان حال (و به طور حتم در آینده) با دختر پاریسی جوانی (لئا سیدو) نشانه ­ای باشد که وسواسش نسبت به روزهای گذشته مبنی بر یک اشتباه بوده است. پاریس همیشه زنده است، نه برای آنکه ارواح مردگان شهیر در آن سکنی می­ گزینند؛ بلکه از این رو که رازدار و مجموعه­ ای از بیشتر کارهایشان است. و مقصود تمام آن چیزهای قدیمی بردن ما به گذشته نیست؛ بلکه در عوض زندگی بخشیدن و جان دادن به زمان حال است.

آقای آلن اغلب گفته است نمی­ خواهد یا توقع ندارد کارش باقی بماند؛ ولی به همان اندازه فروتن و بانشاط همچون «نیمه شب در پاریس» باشد، در غیر این صورت پیشنهاد می­ کند: نه یک جاه طلبی به سوی ابدیت، بلکه خواسته ­ای برای پشت سر نهادن هر چیز – قدری خاطرات، یا هنر، اگر آن کلمه بهتر را دوست دارید – که توجه و را جلب می­ کند و تحسین آورگان تنها در زمان آینده را خواستار است. آه، یک بار هم دشت وودی را دیدید؟ چه بیگانه به نظر می­ رسد و جدید.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...