الهام بخش ترین شهر برای وودی آلن

چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۰


این نقد حاوی نکاتی ست که شاید بخشی از داستان فیلم را لو دهد. بله، البته که لو می دهد. بخاطر اینکه حتی نمی توانم تصورش را داشته باشم که نقدی بر «نیمه شب در پاریس» بنویسم، بدون اینکه درباره تخیلات لذتبخش و بسیار زیبای نهفته در کمدی رمانتیک جدید وودی آلن سخنی به میان آورم. تریلرها و آنونس های منتشر شده از فیلم نمی توانند ما را متوجه تخیلات زیبای موجود در «نیمه شب در پاریس» بکنند اما حالا که که این فیلم در جشنواره کن به نمایش درآمده و نقدهای زیادی روی آن نوشته شده، نیمه پنهان این فیلم نیز برای تماشاگران آشکار شده است. اگر همچنان مشغول خواندن این نقد هستید بهتر است این شانس را به خودتان بدهید که تنها با مشاهده اسامیِ کاراکترهای داستان فیلم، راز نهفته در فیلم را حدس بزنید. مثلا نام "گِرت". به نظر شما این نام کدام یک از شهروندان پاریسی ست؟

این فیلم درباره رویاهای یک آمریکایی برای درنوردیدن قله های موفقیت است. فیلم با معرفی زن و شوهری جوان که برای گذراندن تعطیلات – به همران والدین دختر- به پاریس آمده اند شروع می شود. به نظر می رسد که گیل (اوون ویلسون) و اینِز (راشل مک آدامز) عاشق یکدیگر هستند، اما چیزی که گیل را واقعا عاشق خود کرده پاریس در فصل بهار است نه چیز دیگر. گیل یک فیلمنامه نویس درجه 2 هالیوودی ست که از صمیم فلب آرزو دارد تا با نوشتن یک رمان موفق به جرگه نویسندگان بزرگی بپیوندد که به نظر می رسد به مثل ارواح در شهر پراکنده اند و هنوز نفس می کشند، مثل: ارنست همینگوی، اسکات فیتزجرالد و خیلی دیگر از اسطوره هایی که در پاریس دهه 1920 زندگی می کردند.

گیل دوست دارد تا در پاریس زندگی کند اما اینِز ترجیح می دهد تا به اتفاق پدر و مادرش در یکی از محله های اعیان نشین یکی از شهرهای آمریکا زندگی کند. گیل دوست دارد تا در جلسات شعرخوانی انجمن های هنری واقع در هر کافه ای که احتمالا روزی همینگوی در آنها نوشیدنی خورده شرکت کند، در حالیکه اینِز ترجیح می دهد تا وقت خود را صرف خرید از فروشگاه های شیک و گرانقیمت کند. یک شب، گیل در یکی از پرسه های شبانه اش در خیابان گم می شود و بر روی پله های محوطه اطراف یک کلیسا می نشیند و هنگامی که ناقوس کلیسا خبر از فرا رسیدن نیمه شب می دهد، اتوموبیل پژوی کلاسیکی پر از آدم هایی مست و پاتیل و خوشگذران جلوی پای او توقف می کند. آنها گیل را دعوت می کنند تا همراهشان به مهمانی برود. در جمع آنها اِسکات و زِلدا فیتزجرالد هم حضور دارند. آلن هیچ تلاشی برای توضیحی برای روشن شدن این موضوع که این رویا و جادو چگونه به وجود آمده است انجام نمی دهد. البته به هیچ توضیحی هم نیاز نیست. هیچکدام از ما به این نکته که آیا این وقایع و اتفاقات واقعی هستند یا اینکه تنها یک رویا و خیال هستند اهمیتی نمی دهیم. یعنی این موضوع اصلا مهم نیست. گیل در بیداری با این گروه همراه می شود و پس از آن خود را در دوران طلایی موسیقی جاز و تمام بزرگان این عصر می یابد. گیل مشغول نگارش کتابی ست که داستان آن درباره زنی ست یک فروشگاه نوستالژیا راه می اندازد تا اجناس و کالاهای قدیمی بفروشد. حالا نوبت خودِ گیل است تا در برهه ای از تاریخ و زمانه ای (دهه 1920)  قرار بگیرد که در تمام عمر آرزوی زندگی و بودن در آن دوره را در سر می پرورانده.

برخی از بینندگان «نیمه شب در پاریس» بیش از بقیه مجذوب این فیلم خواهند شد. آنها کسانی هستند که با فیتزجرالد، همینگوی، گرترود استین و آلیس بی. توکلاس و همچنین هنرمندانی نظیر پیکاسو، دالی، کول پورتِر، مان رِی، لوئیس بونوئِل و صد البته تام الیوت آشنایی دارند. آلن در این فیلمش از عنصر شباهت استفاده بیشتری کرده تا عدم شباهت یک نسل به نسل دیگر موجب سردرگمی تماشاگران و سینماروهای نسل جدید نشود. کسانی هم که مثل من آشنایی کاملی با این نویسندگان و هنرمندان ندارند از تماشای فیلم لذت خواهند برد. البته به دلیل رشد و سواد فرهنگی بالا در عصر حاضر این اتفاق کمتر خواهد افتاد. زِلدا فردی شاد و دارای رفتارهایی احمقانه است، اسکات هم که عاشق زِلدا ست، در راه عشق زندگی اش محکوم به شکست است، و همینگوی هم همیشه با حالتی رسمی، جدی و مردانه در حال حرف زدن است.

فکر می کنم وودی آلن در حین نگارش فیلمنامه «نیمه شب در پاریس» اوقات خوشی را سپری کرده باشد. بدون شک کاراکتر گیل همان شخصیت وودی آلن (معمولا یک کاراکتر شبیه وودی آلن در همه فیلم های او وجود دارد) در دنیای واقعی ست. او توانسته با استفاده از جادوی سینما به هرآنچه که آرزویش را داشته جامه عمل بپوشاند. بهترین صحنه فیلم از نظر من صحنه گفتگوی بین گیل و بونوئِل است. گیل برای ساخت فیلم ایده ای به بونوئِل می دهد: گروهی مهمان پس از صرف شام متوجه می شوند که به شکل مرموزی قادر به ترک خانه نیستند. بونوئِل می پرسد: "چرا این اتفاق براشون می افته؟" و گیل پاسخ می دهد: "فقط می دونم اونا نمی تونند." بونوئِل هم می گوید که این اتفاق برای او غیر قابل فهم و بدون منطق است. شاید طرح داستانی بیان شده توسط گیل برای بسیاری بی معنی باشد و حتی نام بونوئِل هم تداعی کننده چیزی نباشد اما با این وجود آلن سعی کرده این دیالوگ ها و داستان های فرعی به شکلی بیان شوند که حتی تماشاگران عادی را نیز مجذوب خود کند.

بازی اوون ویلسون یکی از نقاط قوت فیلم است. او از گیل شخصیتی ساخته که علاقه و اشتیاق او نسبت به بزرگان دهه 1920 برای تماشاگران باورپذیر باشد. او ملاقات با این افراد را نمی تواند باور کند، آن هم در شرایطی که همه آنها تا به این اندازه با خوش رفتاری و صمیمیت با او رفتار می کنند. هرچند که آنها خودشان در همان زمان هم تصور نمی کردند که در آینده به افسانه تبدیل شوند. آنها هم در ابتدا مانند گیل جوان هایی بلندپرواز و مشتاق نویسندگی بودند که هرشب در کافه های مختلف در انجمن های ادبی شرکت می جستند. بازی کتی بیتس از دیگر نقاط درخشان فیلم است که بر بر ارزش های نهفته در فیلم افزوده است. تصور می کنم او خیلی شبیه گرترود استین از کار درآمده، یک آمریکایی، عملگرا، جدی، سرشار از استعداد، مهربان و صبور. او مظهر اقتدار است که همین از او یک نماد و سمبل ساخته است.

سپس نوبت آدریانا (ماریون کوتیار) معشوقه ژرژ براک و مودیلیانی ست که عاشق گیل هم می شود. البته گیل در مقایسه با عشاق دیگر این خانم دوست داشتنی تر و متواضع تر است. در همین حال زندگی در زمان حاضر نیز ادامه دارد. این موضوع که گیل هر شب غیب می شود و روز بعد دوباره سروکله اش پیدا می شود حسابی عروس و پدر و مادرش را ناراحت و دلخور، و در عین حال کنجکاو کرده است. داستان دیگری هم در فیلم جریان دارد که این بار سفری ست به گذشته دورتر، و تاکید بر این نکته حس نوستالژی ما ممکن است هرلحظه دستخوش تغییراتی شود.

«نیمه شب در پاریس» چهل و یکمین فیلم وودی آلن است. او فیلمنامه تمام فیلم هایش را خودش نوشته، و خودش هم با شوخ طبعی و به نحوی زیبا و مثال زدنی آنها را ساخته است. من آلن را یاقوت درخشان و تابناک سینمای جهان می دانم. شاید بعضی افراد علاقه ای به دیدن فیلم های او نداشته باشند، اما «نیمه شب در پاریس» حتی منتقدان سختگیر جشنواره کن را هم به تحسین و ستایش واداشته است. هیچ چیزی برای دوست نداشتن در فیلم وجود ندارد. در هر صورت شما با آن ارتباط برقرار می کنید یا نمی کنید. من از تماشای فیلم هایی که ادعا می کنند برای همه اقشار مردم ساخته شده اند – یعنی اینکه برای هیچ تماشاگر خاصی ساخته نشده اند- خسته شده ام. اما «نیمه شب در پاریس» برای من و تماشاگرانی با ذائقه و سلیقه من ساخته شده است.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...