- نویسنده : مایکل اُسالیوان
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
- |
- منبع : واشنگتن پست

«جنگ های کثیف» که تهیه کننده، راوی و دستیار نویسنده ی آن جرمی اسکاهیل (خبرنگار بخش امنیت ملی مجله ی «ملت») است شیوه ی داستان گویی قراردادی مستند را به کار نمی برد اما به جای آن اسکاهیل را در حین کارش به عنوان گزارشگر در افغانستان، عراق و دیگر مناطق درگیر جنگ گام به گام دنبال می کند. این بدان معنی است که فیلم شامل تعداد زیادی صحنه از اسکاهیل است که وقتی در آنها ظاهر می شود گیج، نگران، دودل، ناامید، کاملاً عصبانی، وحشت زده و حتی شگفت زده است. شاید این نقش بازی کردن باشد اما از نوع خوبش.
راوی از روستایی در افغانستان نزدیک شهر گردیز شروع می کند، که اسکاهیل در آن دربارهی یورش نیروهای آمریکا در سال 2010 تحقیق میکند، که در طی آن چندین غیرنظامی از جمله دو زن باردار کشته شدند. هرچند که در ابتدا ارتش آمریکا مشارکت در آن را انکار میکند اما سرانجام نقش خود را در این اقدام میپذیرد و به این دلیل با هدیه دادن یک گوسفند به روستاییان عذرخواهی میکند که این کار ارجاع دارد به کماندوهای ریشویی که خانههایشان را نابود کردند: طالبان آمریکایی.

به جای شرح مختصر این واقعیت ها به شیوهای شسته رفته، فیلم از طریق روایت زنده، از واقعیتها به همان صورتی که اسکاهیل با آنها مواجه شده پرده بر میدارد و وقتی او به کشف خود یعنی JSOC می رسد (نیروی ضدتروریسمی که زمانی ناشناخته بود و تنها بعد از اقدامش در کشتن اسامه بن لادن در مرکز توجه قرار گرفت) احساسی شبیه افشاگری می دهد.
اسکاهیل قطعاً میداند نخ را چگونه بتابد به صورتی که «جنگ های کثیف» جعلی و مصنوعی حس نشود. این با وسواس و دقت پژوهش و مستندسازی شده با ضمیمههایی که رولی (کارگردان) اضافه کرده که تعمق اسکاهیل را با استفاده از مصاحبههای مکمل و آرشیوها تکمیل می کند. بیشتر آنها نفرینهایی است بر ارتش آمریکا در حالت کلی و JSOC به طور مشخص در تلاش است که شخص خطاکاری را به طور آشکار به ما معرفی نکند و فیلم حداقل چیزی فراتر از یک اشتباه و سهو بر ما می نمایاند.

با این که اسکاهیل، کتاب «جنگهای کثیف: جهان یک میدان نبرد است» را نوشته، فیلم بعضی مطالب را خارج از روایتش رها میکند که اسکاهیل را از افغانستان به یمن و سومالی کشاندهاند؛ جاهایی که اسکاهیل به دنبال عملیاتهای سوال برانگیز دیگری میگردد. اینها شامل حمله موشکی سال 2011 می شوند که انورالاکی امام جماعتِ تندروی زادهی آمریکا را هدف گرفت و با حمله هواپیمای بدون سرنشین پسر 16 سالهاش را هم اشتباهاً به همراه چند شبه نظامی کشت. همچنین شامل برخی کارهای کثیف ما [آمریکا] در مورد افسران عالی رتبه ی سومالی می شود.
اینها همه تکان دهندهاند حتی با وجود این که بسیاری را قبلاً در اخبار دیده باشیم. این بیشتر به دلیل روشی است که اسکاهیل با آن مطالب را با ارتباط منطقی و استدلال های متقاعدکننده به هم متصل کرده. در حقیقت این، بیشتر از یک سوال است: در تلاشی برای به حداقل رساندن تلفات جانی آمریکاییها و در عین حال بیشینه کردن خنثی سازی "اهداف باارزش والا" و این که آیا آمریکا قطب نمای اخلاقیاش را از دست داده؟

اگر مفهوم آن سوال غیرقابل هضم است، به این دلیل نیست که حس می شود «جنگهای کثیف» تخیلی ست. به این دلیل است که واقعیت های آن، ما را با این سئوال مواجه می کنند که چگونه و با چه هویتی خود را به عنوان یک ملت باور داریم؟
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...