- نویسنده : تاد مک کارتی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
- |
- منبع : هالیوود ریپورتر

یکی از ناکامیهایی که دو قسمت اول «هابیت» داشتند، این بود که نزدیک به سه ساعت طول کشید تا تنها حدود 100 صفحه از کتاب روایت شد، اما تقریباً همه میدانستند داستان چطور پیش میرود و بالاخره به کجا ختم خواهد شد، و چقدر هم طول خواهد کشید تا داستان به آن سرانجامِ مورد نظر برسد. اگر «یک سفر غیرمنتظره» یک فیلم کُند بود و آرام آرام جلو میرفت و «نابودی اسماگ» یک بخش میانی بود که در یک دنیای خطرناک روایت میشد، بمباران شدن درسدن به عنوان یک پیش غذا بوده و حالا که شکایتها و نارضایتی ها بالا رفته، فیلم نیز نسبت به منبعش وفادارتر شده، از پتانسیلش بهتر استفاده کرده و خود را آماده کرده تا به یک نبرد نهایی در "تنها کوه" ختم شود.
چیزی که دل مشغولی ما است، که البته بد هم نیست، این است که تعداد دورفهایی که در فیلم هستند و برای نتیجه گیری نهایی فیلم حاضر به همکاریاند، بسیار کم است، از آن بدتر هم تعداد افراد خوشتیپ و گیرا همچون لگولاس و بارد تیرانداز است که همچون رابین هود و ویلیام تل [قهرمان افسانهای انقلاب سوئیس در قرن چهاردهم] هستند، در حالی که شاهزاده تورینِ دورف باز هم به مناطق تاریک بازگشته است و اسماگ اژدها هم به در همان حوالی ست، و اورکهای زشت و بدترکیب و قاتل هم همگی تحت فرمان سارومان (با بازی کریستوفر لی که هیچکس همچون او نمیتواند در 92 سالگی از این کارها بکند) در حرکتند. اسماگ بدطینت و عجیب که از سوراخها و غارهای آربور رها شده، بالهایش را بر فراز شهری در نزدیکی دریاچه گسترانده است، او توانسته تنها با دمیدن چند شعلهی آتش دیواری از ناامیدی و استیصال را دور آن شهر ایجاد کند.

اما این اژدها پاشنه آشیلی هم دارد، که قهرمانی به نام بارد تیرانداز (با بازی لوک ایوانز) از آن مطلع است، کسی که بعدتر رهبری گروهی از بازماندگان را به سوی کوهستان، جایی که نقطهی تلاقی ماجراها است را بر عهده میگیرد. تراندویلِ گوزن سوار (با بازی لی پیس) مثل زیردست تبعید شده اش توریل (با بازی اوانجلین لیلی) و پسرش لگولاس (با بازی اورلاندو بلوم) که تیراندازی ماهر است، نیز به آنجا وارد میشود. دورفها در حال حاضر آنجا هستند، البته، هرکدام آرزو دارند تا یکی از آن 14 غنیمت عظیم نزد اسماگ را به دست آورند، در حالی که بیلبو به دنبال چیز بزرگتری است، یعنی سنگ آرکن. سنگ آرکین دلمشغولی خاص تورین (با بازی ریچارد آرمیتاژ) است، کسی که اکنون با قدرت و داشتههایش که به تازگی به آنها رسیده است، تقریباً بر علیه تمامی کسانی که او را به این وضعیت کشاندند و به دنبال جنگ بودند مصمم شده، تا با پیروزی بر آنها به ثروت و قدرتش یعنی تاج و تخت پادشاهی برسد. و طبیعتاً، هیچکس هم به اندازهی گاندالف (با بازی ایان مککلن) بصیرت ندارد، کسی که همتای مونث اش یعنی ملکهی اِلف ها، گالادریل (با بازی کیت بلانشت) را ترک کرده است، تا حملات و افکار شیطانی و پلید پادشاه پلیدی سائورون و مخلوقات کریهاش یعنی اورکها را دفع کند، اورکهایی که ورژن عضلانیتر، زشتتر و سیاهتر شِرِک هستند که خیلی منتظر فرا رسیدن این لحظه بوده اند.

مهم نیست که تورین ناگهان نسبت به دوستانش تغییر نگرش میدهد و با متحدانش به مجادله بپردازد، چیزی که روشن است این است که در پایان، تمامی شخصیتهای خوب در برابر اورکها ایستادگی خواهند کرد، با بدنهای ورزیده شان که از یک کشتیگیر حرفهای هم عضلانیتر است، آنها شکستناپذیر بهنظر میرسند اما، همانطور که قبلاً هم دیدهایم، آنها همانند پینهای بولینگ [مهرههای درشت بولینگ] فرو میریزند، همانطور که شکست خوردهاند عقبنشینی میکنند. هیچوقت توضیح داده نمیشود که چرا. آنها چیزی همچون کامیکازهها [خلبانان ژاپنی در جنگ جهانی دوم که با هواپیما خودشان را در عملیات های انتحاری به ناوهای آمریکایی میزدند] هستند، انگار تنها یک ضربه تا ابدیت فاصله دارند. یکی از نمونهی این موجودات یک موجود عجیب و بزرگ است که قرار است در برابر انسانها مقاومت کند، او راههای سنگی و سخت را طی سکانسی سینمایی میشکافد و راه را برای همقطارانش باز میکند. او کارش را انجام میدهد، به درستی هم انجام میدهد.
انواع دیگری از موجودات اورک مانند هم وجود دارد، همچون هیولاهایی که پشت سرشان منجنیق دارند و غولی که سنگی بزرگ و یک زنجیر طویل را به اطراف تکان میدهد. سردستهی اورکها به طرز جالبی به فیلم وارد میشود، نوری آبی از ورقهای یخی روی چشمانش ساطع میشود که بعدتر هم بیشتر به چشم میآید. صف طولانی این هیولاهای خبیث به گونهای است که کلکسیونی از انواع آنها را در بر میگیرد، به طوری که نوجوانان دبیرستانی و حتی بزرگترها، برای لذت بردن از آنها به سینما خواهند آمد. همانطور که شخصیتهای مهم قصه برای مواجهه با زندگی - و برخی مواقع مرگ - در برابر مکافات مقابله میکنند، کمی عجیب است که مقداری از احساساتشان ناشی از سرنوشت شان است، عجیب است، که موردی قابل قبول در این میان دیده نمیشود و موجبات تعجب تماشاگران را فراهم میکند، در این راه شخصیتپردازی آنها سطحی است و تمامشان تنها یک احساس دارند و حتی به سختی میتوانید بگویید که آنها هم احساس دارند، دیگر آنها در مقایسه با شخصیتهای کارتونی"واقعی" نیستند. و هنوز، ثبات آنها به این موجودات یک تمامیت مطلق میدهد، شجاعتی که ناشی از انعطافپذیری است، انعطافپذیری که قبل از آن موجب شکست آنها بود. نداشتن ثبات و اعتبار چیزی ست که در نهایت شاهزاده تورین را به یک فرد ناامید تبدیل میکند.

پس حتی اگر نخواهیم، پس از گذراندن این 8 ساعت، به این شخصیتها "نزدیک" میشویم و با آنها همذات پنداری می کنیم، آنها به اندازهی کافی دلنشین و دوست داشتنی هستند تا در این سفری که ما با آنها همراه شدهایم لذت کافی را ببریم، چیزی که برای برخی غیرقابل تصور است، آنهایی که پس از تماشای یک ساعت اول «یک سفر غیرمنتظره» میخواستند هرچه سریع تر از این سری دور شوند. اما در «نبرد پنج ارتش» یک حس گرم، دوستداشتنی و در برخی مواقع غمگین وجود دارد که فیلم را در دلِ مخاطب جا میدهد و باعث میشود ضعف های سهگانه به چشم مخاطب نیاید. اگر از مسائل مالی چشم پوشی کنیم و به کمی عقبتر برگردیم، میبینیم که اقتباسی که قرار بود از کتاب «هابیت» انجام شود یک فیلم دو قسمتی بوده، که قرار هم بوده گیلرمو دل تورو آن را کارگردانی کند، و این سه قسمتی شدن نگذاشته تا فیلم آن چیزی شود که انتظار داشتیم.

دورف ها از آن جایگاه مهم چشمگیرشان در «یک سفر غیرمنتظره»، در «نبرد پنج ارتش» نقششان کم اهمیتتر شده و به بکگراند داستان منتقل میشوند، شاید این امر به خاطر سودمندی بیشتر داستان است. در بحبوحهی نبرد بزرگ، از آنها کمی استفاده میشود، و مجموعاً آنها به دور از خطر میمانند تا در میان اجساد پیدایشان نکنند. به استثنای رهبرشان تورین، و بازیگر نقش او ریچارد آرمیتاژ که قبلاً کمی با او آشنا شدهایم، در این لباسها خیلی غولپیکر به نظر میرسد. ایوانز، در نقش باردِ تیرانداز، که او هم در نقشش چشمگیر و خوب ظاهر شده، در حالی که لیلی، پیس، و رایان گیج که در مواقع لازم به شکل مضحکی گیج می زنند اما در نقششان بد نیستند. مارتین فریمن در نقش بیلبو بیشترین نقش را در داستان این مجموعه دارد، و میتوان گفت که ایان مک کلن هم مثل همیشه در نقش گاندالف جادوگر خاکستری حضور دارد، البته برای آخرین بار.
پس از تمام آن جنجالها و دردسرهایی که در ابتدا برای استفاده از فناوری سهبُعدی 48 فریمی به وجود آمد، جکسون و تیم فنیاش تمامی تغییرات و تعدیلهای لازم برای پولیش و نرمتر کردن این فناوری انجام دادهاند، و نتیجه فیلمی قوی، خوشایند و شبیه به انیمیشنهای بسیار طبیعی است که با جزئیات خیرهکننده و تصاویر مبهوتکنندهاش، تماشاگران را خرسند راهی خانه خواهد کرد.
دیدگاه ها
حیف "هابیت"ها که تمام شد. من فیلم رو دوست داشتم. ای کاش به جای جنگ ستارگان و.... "هابیت" دنباله های زیاد و پرتعداد داشت.
سطح انتظارات خیلی بالا بود وگرنه هر سه قسمت "هابیت" فیلم های خوبی بودند. من که هر سه فیلم رو دوست داشتم. مارتین فریمن گل سرسبد "هابیت"ها بود.
این بهترین هابیت بود. چون زمانش خیلی طولانی نبود بنابراین ریتمش هم تندتر بود. این هابیت حماسی تر بود دقیقا همان چیزی که ارباب حلقه ها بودند. به هرحال من هابیت ها رو دوست داشتم.
پایان باشکوه رو قبول ندارم اما روی هم رفته از دو فیلم قبلی بهتره. همه اینها شاید بخاطر اینه که سه گانه "اراب حلقه ها" اونقدر خوب و تماشایی بودند که "هابیت"ها زیاد به چشم نمی امدند. شاید مقایسه کار درستی نباشه اما به هر حال این ها همه روی هم رفته یک فیلم ششگانه هستند و مقایسه اجتناب ناپذیره.