- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : احسان زیورعالم

پیدا کردن مسئول ناکامی های فیلم کمی دشوار است. شاید مشکل از ماده اولیه جوزف فایندر (نویسنده کتاب) باشد (به شخصه کتاب را نخوانده ام) یا شاید اقتباس صورت گرفته ضعیف است. بری ال لوی قبلا ًفیلمنامه «موضع مسلط» (2008) را نوشته که قابل قبول هم بود ولی دیگر فیلم امه نویس، جیسون هال با فیلمنامه «گسترش» نمره قبولی نگرفت. شاید تقصیرها بر گردن رابرت لوکِتیک، کارگردان فیلم باشد. تصمیم تهیه کنندگان نیز در استخدام کارگردان فیلم های رمانتیک شادی مثل «قانوناً موطلایی» (2001) و «حقیقت زشت» (2009) برای کارگردانی تریلری با درونمایه تکنولوژی سوال برانگیز است. نتیجه نهایی فیلمی است که در بیشتر زمانش با عقل جور در نمی آید و زمانی هم که جور در می آید آرزو می کنید که ای کاش این طور نمی شد. در فیلم هیچ درکی از امنیت سازمانی و روند امور در صنعت مخابرات وجود ندارد. همین امر با حالتی واگیردار تمام بخش های فیلم و حتی بازی بازیگران را تحت الشعاع قرار داده است.
لیام همزورث در نقش شخصیت اصلی، آدام کسیدی و امبر هرد در نقش عشق او، اِما جنینگز حضوری کم اثر دارند و رابطه بین آنها در فیلم بسیار محدود است. یکی از جالب ترین صحنه های بین آن دو زمانی است که هنگام صرف ناهار مدام اصطلاحات الکترونیکی و کامپیوتری با هم رد و بدل می کنند که مشخص است هدف از این صحنه صرفاً حرفه ای نشان دادن آنها است. اولدمن و فورد از الگوهای بازیگری ای استفاده کرده اند که انجامشان زیاد سخت نیست، اولدمن کاملاً اغراق شده بازی کرده و فورد آنقدر فروتنانه نقشش را ایفا کرده که اثری از او باقی نمانده است. ریچارد دریفوس در نقش پدر آدام یک سوم زمان نقشش را روی صندلی راحتی، یک سوم دیگرش را روی تخت بیمارستان و یک سوم آخر را روی بالکنی کوچک سپری می کند و با دیدن تمام اینها کاری جز غصه خوردن به حال این بازیگر که زمانی مورد احترام بوده نمی توان انجام داد.

آدام کسیدی برای یک شرکت سازنده تلفن همراه به نام وایات کورپ مشغول به کار است. او بعد از ارائه ای ناموفق مقابل مدیر کل شرکت، نیکلاس وایات (اولدمن) از کار بیکار می شود. اما وایات تصمیم می گیرد به آدام فرصتی دوباره بدهد. ماموریت او این است که به حلقه درونی شرکت رقیب، "آیکان" که مدیر آن استاد سابق وایت یعنی جاک گادرد (فورد) است نفوذ کرده و اطلاعات فوق سری مربوط به گجت جدید آنها را بدزدد. برای این ماموریت، وایات، آدام را به آپارتمانی اختصاصی و رزومه ای فوق العاده مجهز کرده و همچنین روان پزشکی به نام جودیت بولتن (امبت دیویدز) به او در مورد چگونگی نفوذ کردن و هم رنگ شدن با محیط جدید آموزش می دهد. جودیت برای آدام حکم هنری هیگنز برای الیزا دولیتل در «در بانوی زیبای من» (1964) را دارد حال که همه چیز برای انجام ماموریتش فراهم شده علاقه مند شدن آدام به اما جنینگز، مدیر بازاریابی شرکت جاک از یک طرف و کم رنگ شدن اعتماد وایات به او از طرف دیگر انجام آن را برایش مشکل کرده است. وایات که از این موضوع ناراضی است یکی از زیر دستانش را سراغ آدام می فرستد تا به او یادآوری کند که به هم زدن توافقشان به سود آدام نخواهد بود.

پایان سر راست و نه چندان هوشمندانه «پارانویا» از خیلی جهات ناامید کننده است و کمترین مشکل نبود غافلگیری و پیچیدگی در آن است و آن پیچیدگی نصفه نیمه هم آنقدر قابل پیش بینی است که نمی توان به حسابش آورد. در کلِ فیلم تصور درستی از وقایع وجود ندارد و به همین دلیل باور کردنش کمی سخت است. به شخصه برای من تعجب آور است که چگونه استعدادها در دنیای سینما می توانند با چنین فیلم های ساده ای تخریب شوند. اگر قرار بود فیلم هوشمندانه پیش برود اتفاقات باید به نحوی دیگر رقم می خوردند، آدم هایی مثل گودارد و وایات، آدام را درسته قورت می دادند و هسته اش را تف می کردند! اما درگیر جاذبه سطحی آدام نمی شدیم و بیننده هم با داستانی قابل قبول مواجه می شد نه این دسته گلی که لوکِتیک به آب داده است. با فیلمی طرف هستیم که علی رغم اکران در اواسط ماه اوت، هیچ پیش نمایشی نداشته است. همین نکته کافی است تا حساب کار «پارانویا» دستتان بیاید.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...