به نفس کشیدن ادامه بده

دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۱۵

  • نویسنده : تاد مک کارتی
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : هالیوود ریپورتر

«از گور برخاسته» یک قصه ی معمولی درباره ی تلاش برای بقا و انتقام در غرب وحشی است که ابعاد سفری دلخراش به اعماق تاریکی در آمریکای دوران مرزنشینی را به خود می گیرد. کارگردان و یکی از نویسندگان فیلم الخاندرو گونزالس ایناریتو، فیلمبردار امانوئل لوبزکی و گروه وسیعی از نابغه های جلوه های بصری، تصویری پویا و زنده و عمیق از استقامت بشری در شرایطی طاقت فرسا خلق کرده اند و رئالیسم خشن و بیان بصری فوق العاده شاعرانه ای را تا آخرین مرزهای مرسوم در جریان اصلی فیلمسازی آمریکا پیش برده اند. این فیلم باعث می شود شما از به دنیا آمدن در قرنی که سیستم گرمایش مرکزی و عایق بندی در آن وجود دارد، خوشحال و شادمان شوید. ترکیب ستاره های فیلم، لئوناردو دی کاپریو و تام هاردی، خودِ ایناریتو و همچنین اشتیاق منتقدان در بیشتر زمینه ها باعث می شود این محصول کمپانی فاکس برای مخاطبانی که به دنبال گوشت لخم سینمایی هستند، لازم باشد. گرچه گیاهخواران و تماشاگرانی که طبعی لطیف و حساس دارند چه بسا نیمی از فیلم را در حالی که چشم های خود را با دستشان پوشانده اند، به خودشان بپیچند.


ایناریتو که هرچندسال یک بار فیلم می سازد، تنها یک سال پس از «بردمن» که با موفقیت بسیاری همراه بود و جوایز زیادی را از آنِ خود کرد، کارگردانی فیلم دشواری را که بلندپروازانه ترین فیلم او نیز محسوب می شود به پایان رساند. حتی یک تماشاگر عادی هم بلافاصله متوجه می شود که این فیلم کار همان گروه اصلی است. «از گور برخاسته» شاید کات های زیادی داشته باشد و تقریباً همه ی پلان هایش در فضای بیرون فیلمبرداری شده باشد اما از نظر خوش ساخت و روان بودن، حرکت های آرام و گاهی حرکت های نفس گیر دوربین و عمق زیاد میدان، مانند «بردمن» است. و هر دو فیلم درباره ی مردانی است که در شرایط بسیار سخت به ته خط رسیده اند، شرایطی که بر اقدام جسورانه ی ایناریتو صِحه می گذارد و هر دو فیلم را سرپا نگه می دارد. انگار «جرمیا جانسون» (1972) با «اینک آخرالزمان» (1979) مواجه شده باشد.

داستان در سال 1823 در رشته کوه های راکی اتفاق می افتد، بر اساس زندگی اشخاص حقیقی که اسم های واقعی شان هم در فیلم و هم در رمان مایکل پونکه (2003) استفاده شده. برای همین فیلمنامه را به درستی می شود یک فیلمنامه ی اقتباسی دانست. از طرفی بزرگ ترین تفاوت بین رمان و فیلم در این است که در رمان نقشه ای وجود دارد که در آن توصیفات دقیق از مسیر رودخانه ها، محل قلعه ها و دیگر مکان های مهم درج شده است. این نقشه به شکل واضحی نشان می دهد که قهرمان به شدت آسیب دیده ی داستان چقدر باید سفر کند تا به چیزی که بتوان آن را در این موقعیت تمدن قلمداد کرد، برسد؛ البته بی شک تنها در این موقعیت و نه در هیچ شرایط دیگری!


ایناریتو در نگارش فیلمنامه با مارک ال اسمیت همکاری کرده است. خلاقیت ها و توانایی های اسمیت پیش از این در فیلم های کم هزینه ی ترسناک («احضار روح»، دوگانه ی «اتاق خالی» و «حفره») بروز پیدا کرده است. فیلمنامه عمداً با مشخص نکردن این که سفر مرد کوه نشین، هیو گلس، چقد به طول خواهد انجامید و آیا او امید واقع بینانه ای به پیدا کردن مکانی مسقف دارد یا نه، بر هیجان قصه می افزاید. علاوه بر این، از این وسوسه که افکار و احساسات شکنجه دیده ی شخصیت اصلی از طریق مونولوگ های درونی افشا شود، پرهیز شده است، در بیشتر صحنه های فیلم او فقط می تواند از طریق ناله ها و ضجه های دردناک، فریاد و نفس های سنگین ابراز کند.

درگیری زودهنگام و تکان دهنده ای که بین قبیله ی بومیان سرخپوست پانی و گروهی از سفیدپوستان شکارچیِ پوست صورت می گیرد در واقع نشانه ای است از میزان رئالیسم خشنی که فیلم می خواهد ارائه کند. صفیر تیرها و اصابت ناگهانی شان یا شاید آن حس وحشت، آشفتگی، سرعت حرکت اسب ها و بی حساب و کتابی حاکم بر زنده ماندن یا نماندن آدم ها، چه بسا تا به حال با این وضوح به تصویر کشیده نشده باشد.

گلس که پیش از این الهام بخش شخصیت اصلی «مردی در برهوت» (1971) به کارگردانی ریچارد سارافیان و بازی ریچارد هریس بود – فیلمی که آشکارا به تاثیرگذاری «از گور برخاسته» نیست – به دو جهان تعلق دارد. او مدتی با سرخپوست های پانی زندگی کرده، زبانشان را آموخته، با یک زن سرخپوست ازدواج کرده و حال پسرشان را بزرگ می کند، اما گروه شکارچیان که فرمانده آنها کاپیتان اندرو هنری (دومنال گلیسون) است، به خاطر شناختی که گلس از این قلمرو دارد ارزش زیادی برای او قایل هستند.


در حالی که تعداد زیادی از سفیدپوست ها کشته شده اند و زمستان نزدیک می شود، آنها پس طی مقداری از مسیر رودخانه توسط یک قایق تصمیم به بازگشت از راه خشکی و کوره راه های جنگلی می گیرند. 25 دقیقه از فیلم گذشته و حالا وارد صحنه ای می شویم که هرکس آن را ببیند به این زودی ها فراموشش نمی کند (و قطعاً در ذهن مخاطبی که در آینده گذرش به محل زندگی خرس ها بیفتد، تداعی خواهد شد). آنها در حال استراحت در جنگل هستند که گلس هنگام گشت زنی در اطراف محل اطرافشان مورد حمله ی یک خرس گریزلیِ مادر قرار می گیرد. او با شلیک تیری از تفنگ لوله بلندش خرس را زخمی می کند اما بعد، وقتی آن موجود خشمگین به سیلی می زند، پنجه می کشد، گاز می گیرد، می درد و قبل از این که به راه خود برود با پنجه های غول پیکرش روی او می ایستد، هیچ کاری از گلس برنمی آید. گذشته از وحشت خالصی که این صحنه ها القا می کند صرفاً تماشای رفتار خرس محسورکننده است. او برای مدتی حریف خود را بو می کشد و سبک سنگین می کند، رفتارش هم مانند آشپزی است که می خواهد درباره ی چاشنی غذا نظر بدهد، هم مثل کودکی که دارد تصمیم می گیرد بازی با اسباب بازی اش را ادامه دهد یا نه! برای سر زدن به توله هایش عقب می نشیند و آنگاه برای جمله ای دیگر بازمی گردد. پیش از این چنین جدال های تن به تن بین گونه های مختلف موجودات زنده با استفاده از کات های زیاد و سریع برای القای خشونت، یا پنهان کردن تماس فیزیکی واقعی بین آنها، به نمایش در می آمد. به یُمن جلوه های ویژه ی فوق العاده، ایناریتو توانسته این صحنه را با میزان بی سابقه ای از رئالیسم در یک نمای به تصویر بکشد، صحنه ای که تاثیر آن ویرانگر است. این آخرین و شگفت انگیزترین نمونه از پیچیده ترین تکنولوژی است که برای القای فوق رئالیسم در مقابل فانتزی مورد استفاده قرار می گیرد.

آنچه از تهاجم خرس بر جای می ماند به چیزی شباهت دارد که آدم معمولاً در سردخانه ها ی نگهداری گوشت می بیند. آخرین حرفی که زن گلس قبل از مرگش به او زده این است که "به نفس کشیدن ادامه بده!"، حتی زمانی که کسی از گلس انتظار زنده ماندن ندارد، او تلاش می کند از این فرمان اطاعت کند. وقتی به خاطر آب و هوای بد و شیب زمین شرایط برای حمل زخمی غیرممکن می شود، گروهی که دارند راهی می شوند دو نفر را در کنار پسر گلس مسئول مراقبت از او و پدرش می کنند. یکی جان فیتزجرالدِ یغور و بداخلاق (تام هاردی) و دیگری جوانی سختکوش به اسم جیم بریجز (ویل پولتر). اما پس از چند روز، در حالی که زمستان نزدیک تر می شود، فیتزجرالدِ فریبکار گلس را تقریباً زنده زنده دفن می کند و او را به همان حال رها می کند. او در حالی که پسر گلس را هم به قتل رسانده در نهایت هم به دروغ به هنری می گوید که گلس مرده است.


تلاش گلس برای زنده ماندن هسته ی اصلی داستان را تشکیل می دهد و تماشای آن تجربه ای تاثیرگذار، دلخراش و گاه چالش برانگیز است؛ تلاشی که از توان بیشتر انسان ها خارج است. گلس که فیتزجرالد او را حتی از سلاح های خودش هم محروم کرده است از شدت درد در هم شکسته و سینه اش با هر نفس خِس خِس می کند. او در ابتدا حتی قادر به راه رفتن هم نیست و چاره ای ندار جز این که وجب به وجب، با مشقت و دشواری فراوان، به دنبال غذا و جایی برای استراحت و یافتن راهی برای جلوگیری از یخ زدن در سرما، خود را روی زمین بکشد. او کم کم راه هایی برای کنار آمدن با این شرایط پیدا می کند، این که چطور آتشی دست و پا کند، با دست ماهی بگیرد، یا خود را در لاشه ی گرم حیوانی جا کند. گلس با نشانه هایی از خشونت های دیگر هم رو به رو می شود مربوط به قبیله ی سیو و همچنین گروهی از شکارچی های فرانسوی. لحظاتی از فیلم به لحاظ بصری خیره کننده اند، مثل وقتی که گلس در جریان سریع آب فوق العاده سرد رودخانه ای گرفتار و غوطه ور می شود (مسلماً دی کاپریو و پنج بدلکار شخصی اش عواقب آن را متحمل شده اند) و یا وقتی سوار بر پشت اسب به شتاب به سمت پرتگاه می رود (صحنه ای که ایناریتو و لوبزکی جوری طراحی کرده اند که آن را بدون کات در یک برداشت بگیرند). شگفتی های این فیلم تمام نشدنی اند.

در نیم ساعت پایانی فیلم، گلس خودش را به قلعه می رساند و دروغ فیتزجرالد را برملا می کند. اما فریبکاری های فیتزجرالد تمامی ندارد و او موفق به فرار می شود. این قضیه گلس را وادار به ترک دوباره ی قلعه می کند تا برای گرفتن انتقام و اجرای عدالت به سبک وسترنی خونین و خوش ساخت وارد مبارزه ای رودررو شود.

زمان و مکان و شرایط کاملاً متفاوت ممکن است این واقعیت را پنهان کند که «از گور برخاسته»، شباهت های زیادی به «جاذبه»، فیلم فضایی موفقی دارد که دوست و همکار ایناریتو، آلفونسو کوآرون آن را کارگردانی کرده است. هر دو داستان هایی درباره ی بقای فردی در محیط هایی عمیقاً نامساعدند. محیط هایی که انسان بدون کمک تجهیزات و چاره اندیشی های خارق العاده قادر به ادامه ی زندگی در آنها نیست. هر دوی این پروژه ها برای ساخته شدن نیازمند تعهد طولانی مدت و کاریزمای ستاره ای بزرگ هستند و همچنین متکی به بر پیشرفت های جلوه های ویژه ی بصری تا آنها را کاملاً باورپذیر کنند و نیز درخشش فیلمبرداری چون لوبزکی تا بالاترین حدِ حیرت تصویریِ خود را به وجود آورد. ساخت این دو فیلم حتی برای فیلمسازانی با این مهارت هم قماری بس بزرگ بود و البته که هر دو به خوبی از پس کار برآمدند.


دی کاپریو پوشیده در پوست سنگین حیوانات، با ریشی بلند و نامرتب و موهایی بلندتر، با نقش آفرینی در کمال وفاداری پای کار می ایستد و استقامت می کند. نقشی که تجسم اندوخته های قدرت، انعطاف پذیری، قوه ی تخیل، پایمردی، شرافتمندی و همه ی خصوصیاتی است که برای زنده ماندن طولانی مدت در روزهای آغازین مرزنشینی در آمریکای شمالی لازم است.

تام هاردی با لهجه ای عجیب و غریب که معجونی از دهاتی با رگه هایی از یک لهجه ی پایین شهریِ نامعلوم در قرن نوزدهم است، با سرووضعی همان قدر ژولیده و نامرتب، شخصیت کاملاً آزاردهنده ای را به وجود آورده که مهم ترین خصیصه اش غیرقابل اعتماد بودن در حد یک روان پریش است. فقط همین امسال (2015) هاردی حداقل چهار نقش به یاد ماندنی در چهار فیلم بازی کرده که در هیچ یک همه ی حرف هایش را نمی شود فهمید. او چیزی به مراتب بیشتر از آنچه برای این نقش لازم است در خود دارد، یعنی تجسم بخشیدن به شخصیتی آنقدر پست و حقیر که تماشاگران با همه ی وجود منتظرند به مجازاتی که سزاوار آن است برسد. گلیسون و پولتر در دیگر نقش های مهم این فیلم واقعاً خوب هستند.

ایناریتو این تصمیم جالب را می گیرد که در سه مورد به اصطلاح دیوار چهارم را بشکند و حضور دوربین را در نسبت با بازیگران به رسمیت بشناسد. نه یک بار که دو بار دوربین آنقدر به دی کاپریو نزدیک می شود که نفسش باعث می شود لنز بخار کند. کارگردان قاعدتاً می توانسته برداشت های دیگری بگیرد اما تصمیم گرفته از همین ها استفاده کند. نمونه های دیگری از این کار را در فیلم های اصلی هالیوود به سختی می شود سراغ گرفت. بعد هم در یک لحظه ی کلیدی دی کاپریو مستقیماً به دوربین نگاه می کند، حرکتی که در ابتدا یک صدم ثانیه مخاطب را از فضای فیلم خارج می کند، اما بعد با ایجاد رابطه ای نزدیک تر بین او و رنجی که گلس متحمل شده است، تاثیر عمیقی بر جای می گذارد.


جادوی دوربین لوبزکی سالها چنان که باید مورد توجه قرار گرفته و پاداشش را دریافت کرده است، کار خارق العاده ی او در این فیلم و تحت این شرایط به شدت دشوار فقط به جرگه ی افتخاراتش می افزاید. ایناریتو تمام تلاشش را برای انتخاب محل های فیلمبرداری کرد (بیشتر در کوه های شمال کالگاری، آلبرتا و بعد هم به علت آب شدن زودهنگام برف های کانادا، برای سکانس اوج فیلم به آرژانتین رفتند)؛ محل هایی که پیش از این هرگز در سینما دیده نشده بودند. هدف، القای حس حضور در قلمروی بکر و دست نخورده بود. جایی که برای شخصیت های سفیدپوست فیلم و همچنین تماشاگران نامانوس باشد. لوبزکی با استفاده از لنزهای کوتاه برای ایجاد عمق زیاد میدان، همه ی پلان ها را با نور طبیعی گرفته است. در نتیجه رنگ آسمان بیشتر، گرچه نه تماماً، خاکستریِ ملایمی است که به اقتضای فصل نیمه روشن به نظر می رسد.

به این موضوع قبلاً اشاره شده اما «از گور برخاسته» بیش از هر فیلم دیگری که لوبزکی فیلمبرداری کرده گویای تاثیر یک تیم فیلمساز روس شامل میخائیل کالاتوزوف، فیلمبردار سرگئی اوروزِفسکی بر کار اوست. «لک لک ها پرواز می کنند» و «من کوبا هستم» در آمریکا شناخته شده اند. «نامه ای که هرگز فرستاده نشد» کمتر شهرت دارد، اما برداشت های شگفت آور و طولانی این فیلم که اغلب در حال حرکت میان شاخ و برگ انبوه، جنگل (و در یک مورد آتش)، دریاچه، باران شدید و بورانِ برف به شکل روی دست گرفته شده اند، به وضوح به الگوهای اولیه ی کاری شباهت دارند که لوبزکی در این فیلم با موفقیت انجام داده و باید پذیرفت که از آن هم فراتر رفته است.


جک فیسک که در فیلم های به یادماندنی ای درباره ی مرزنشینان آمریکا چون «روزهای بهشت»، «دنیای نو» و «خون به پا خواهد شد»، به عنوان طراح تولید حضور داشته، همچنین طراح لباس ژاکلین وِست که او هم همکار ثابت ترنس مالیک است، در این فیلم در اوج دوران حرفه ای شان به سر می برند. موسیقی متن که کار ریوچی ساکاماتو و آلواوتوست، در کنار موسیقی برایس دِسنر، فضایی شوم و تیره و تار را به شکل موثری القا می کند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  3
  • |
  •  4
  • |

    دی کاپریو از جونش برای این فیلم مایه گذاشته. سه بار فیلم رو دیدم. معرکه بود. هیچوقت فکر نمی کردم از این سبک فیلمها خوش بیاد. دی کاپریو عالی فیلم هم عالی.

    شیدا قهرمانی
    •  1
    • |
    •  7
    • |

      فیلم عجیب ولی فوق العاده تاثیرگذاری بود. صحنه حمله خرس به دی کاپریو رو هیچوقت فراموش نمی کنم.

      محمدرضا دیبا
      •  2
      • |
      •  9
      • |

        فیلم حسابی من رو مجذوب خودش کرد. فیلم فوق العاده ای بود. همکاری چند تابغه در این فیلم نتیجه ای به عیر از این نمی تونست داشته باشه. صحنه هایی در فیلم وجود داره که کسی دیگه عمرا بتونه اونها رو دوباره در سینما بسازه مگر با جلوه های بصری و ویژه که اون هم جلوی این فیلم رنگ و جلوه خاصی نخواهد داشت.

        لاله جهانگرد
        •  2
        • |
        •  16
        • |

          تصور این که عوامل فیلم بخصوص دی کاپریو برای ساخت این فیلم چه مصیب ها کشیدن هم سخته. تازه تماشای فیلم هم چندان ساده نیست چون تماشای زجر کشیدن و شکنجه شدن یک آدم فقط می تونه حال تماشاگر رو بگیره. من دی کاپریو رو خیلی دوست دارم اما فیلم تا چند روز من رو افسرده کرد.

          یحیی گلریز
          •  3
          • |
          •  16
          • |

            این فیلم فوق العاده ست. همه چیز فیلم فوق العاده ست، کارگردانی، فیلمبرداری، بازی ها. دی کاپریو همیشه عاشقش بودم توی این فیلم من رو حسابی دیوونه کرد.

            اویتسا افشارطوس
            •  3
            • |
            •  15
            • |

              فیلم رو دوست داشتم. هیچ فیلمی رو شبیه این فیلم و بقیه فیلم های ایناریتو نمیشه پیدا کرد. دی کاپریو فوق العاده ست و خب کسی در سالی که گذشت کوچکترین تردیدی در اسکار گرفتن لئو برای این فیلم نداشت.