- نویسنده : اوون کلیبِرمن
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
- |
- منبع : ورایتی
یکی از دلایل متعددی که باعث می شود آلفرد هیچکاک به احتمال زیاد بزرگ ترین فیلمساز همه ی دوران – فیلمساز مثالی – باشد این است که روح کار او و تکنیکش بر کار بسیاری از فیلمساران دیگر (شاید همه ی آنها) دمیده شده. اما روح او حتی بر فراز کسانی هم که کارشان هیچکاکی نیست در پرواز است. نمونه ای کامل از این قضیه، فیلمنامه نویس و کارگردان ایرانی اصغر فرهادی است. فرهادی درام هایی درباره ی اختلاف های خانوادگی می سازد که از بسط دادن هر آنچه پش روی مخاطب می گذرد سر باز می زنند و به گونه ای مستمر و خدشه ناپذیر هوشیارانه، بی حشو و زواید، مشخص و واقعی هستند. با این حال وقتی فیلمی مثل «جدایی نادر از سیمین» یا «گذشته» یا همین فیلم جدیدش «فروشنده» را می بینیم انگار به واسطه ی نوعی چشم بندیِ ناپیدای وارونه دچار این وسوسه می شویم که خود را در موقعیتی ناتورالیسمِ صریح مجسم کنیم. فقط این که در عین حال این حس را نیز به ما می دهند که در دلِ توفانی شدت یابنده گرفتار آمده ایم و این را درونیات متغیر آدم های روی پرده القا می کنند. ما خود را در میانه ی چیزی می یابیم که فقط می توان آن را "تعلیق" نامید؛ تعلیقی بی تاب کننده. اما این تعلیق تماماً متکی بر آن چیزی است که در قلب و ذهن شخصیت ها می گذرد.

از امتیازهای فیلم این است که حتی از فیلم های قبلی فرهادی هم بی پیرایه تر، مینی مالیستی تر، ساده تر و خویشتن دارانه تر است. با این حال تکنیک این نویسنده-کارگردان همچنان مثل قبل مطمئن و توام با اعتماد به نفس است. هر نمایی درست سر جای خودش قرار دارد و هر دیالوگی به پیامدی می انجامد، که کاملاً غیرتحمیلی می نماید. «فروشنده» در مقام یک داستان کارآگاهی ناتورالیستی، تنش نسبتاً کمی می آفریند، اما این همه عمدی و طراحی شده است. عماد عملاً به گونه ای تصادفی با کسی که ظاهراً به همسرش در حمام حمله کرده رو به رو می شود. کسی که مرتکب این عمل شده آن که انتظار داشته ایم نیست و در اینجا نکته ی مهم، این نیست چه کسی مرتکب این عمل شده بلکه چیزی است به لحاظ غلیان عاطفی بسیار پرمایه تر: حالا که عماد مقصر را پیدا کرده با این آگاهی اش چه خواهد کرد.
در فیلمی با موضوع انتقام، مثل «ربوده شده»، قهرمان فیلم سرشار از شور و هیجانی به حق برای انتقام جویی از لذت تلافی کردن بهره مند می شود (همچنان که مخاطب نیز). اما تدبیرهای او در عین حال در خدمت مقصودی اخلاقی هم هست. او دخترش را می یابد و برمی گرداند. در «فروشنده» روانشناسیِ انتقام به لحاظ پیچیدگی اش تقریباً متافیزیکی است. عماد می خواهد مردی را که این همه مشکل برای او و خانواده اش به بار آورده مجازات کند، و با در نظر گرفتن این که آسیبی که مرد وارد آورده خطرناک و خونین بوده، به نظر نمی رسد که ابهام چندانی در این زمینه وجود داشته باشد. اما مشکل واقعی که عماد با آن سروکار دارد کناره جویی عاطفی همسرش است. این چیزی است که او را خشمگین می کند و این چیزی ست که او به خاطرش مایل به انتقام گرفتن است. عماد در عمق وجودش (به گونه ای که خودش هم هیچ خودآگاهی ای درباره ی آن ندارد) دارد از همسرش انتقام می گیرد. و این عاملی است که گشوده شدن درام «فروشنده» را چنین پرتنش و کوبنده می سازد.

شهاب حسینی بازی زیبایی ارائه داده و عماد را تبدیل کرده به شوالیه ای که در درونش موجودی تشنه ی کنترل همه چیز و همه کس را پنهان کرده. و ترانه علیدوستی، ورسیون غمگنانه ی ایرانی از ماریون کوتیار را ارائه می دهد. اما نقش آفرینی برتر فیلم متعلق به بابک کریمی است در قالب آدم ناچیزِ ناهنجاری که همه ی این دردسرها و وقایع زیر سر اوست. در ابتدا نگاهی بی اعتنا همراه با تکان دادن شانه به او دارید، شاید با رگه ای از تحقیر، ولی ظرف بیست دقیه شاید اشک شما را سرازیر کند.

عماد و ویلی لومانِ «مرگ فروشنده» که عماد در اجرایی آماتوری از این نمایش، نقشش را ایفا می کند هر دو مردان خوبی هستند که به واسطه ی انتخاب های تراژیک شان در نهایت باعث سرخوردگی کسانی می شوند که دوست شان دارند. فرهادی نقدی دراماتیک از آنچه به عنوان نگاه مرد ایرانی تصور کرده ارائه می دهد – نگاهی توام با قضاوت گری و خشمی گداخته – هرچند که خودِ او در مقام فیلمساز، نگاه واقع بینانه و درستی دارد.
دیدگاه ها
این که فرهادی تونسته تعلیق به سبک و شیوه هیچکاک رو در فیلمش جاری کنه نشان از بزرگی و توانمندی او داره. همچین مساله ای رو خیلی از فیلمسازهای وطنی فقط ادعاش رو داشتند و دارند و فقط ادا و تقلید مضحکی از کارهای هیچکاک توی فیلمهاشون به نمایش گذاشتن.
شایستگی حضور در میان پنج تای اصلی اسکار رو داره.
فیلم خیلی خوبیه اما به یک سر و گردن از "درباره الی" و "جدایی نادر از سیمین" پایین تره.