- نویسنده : مهرزاد دانش
جنینی سِقط شده، خانه ای خارج از تملک، سرمایه ای نابودشده، و شغلی ازدست رفته... اینها حاصل اصرار بغض آلودی است بر ترجیح دادن قصاص به جای بخشش و در نهایت نه تنها مقصود حاصل نمی شود که همه ی بضاعت های بالفعل و بالقوه هم ازبین می رود. انگار همه در محاسبات خودشان یک قلم جنس مهم از یاد برده بودند: تقدیرِ نهفته در زمان؛ عاملی که بدون اطلاع قبلی سر می زند و با ظهورش همه چیز را زیرورو می سازد. بی جهت نیست که نام فیلم هم اشاره به مقوله ی زمان دارد و نام روزی از روزهای هفته است و روند داستان هم در سه روز متوالی منتهی به تعطیلات پایان هفته اتفاق می افتد.

«چهارشنبه» در این زمینه که موضوع قصاص را به عنوان یکی از مایه های داستانش برگزیده است، شباهت با بسیاری دیگر از فیلم های ایرانی دارد، اما از چند جهتِ مهم متفاوت از آنهاست: اول آن که تمرکز درام نه بر اساس دوقطبی سازی خانواده ی قربانی و خانواده ی مقصر، بلکه بر مبنای اختلاف درون خانوادگی قرار داده است و دوم آن که فضا را با موضع گیری هنجاریِ آشکار در این زمینه پرورش نداده است و تم را به خوبی در مناسبات درام حل کرده و جایی برای شعاردهی های متداول در این نوع فیلم ها باز نکرده است. فیلم با موقعیتی به شدت ناجور برای اعضای خانواده تمام می شود و همین کفایت می کند تا دریافته شود چگونه قانون طبیعت و تقدیر، مغایر با بغض و کینه و کله شقی حرکت می کند. جدا از نکته ی مثبت بالا، فیلم فابلیت های قابل توجه دیگری هم داراست. امتیاز مهم فیلم «چهارشنبه» در گستراندن اطلاعات دراماتیک و موقعیتی و شخصیتی بین سکانس ها و بخش های مختلف است. این که سلیم دختری دمِ بخت دارد و حواسش هم خیلی به اوست، این که طاهر بعد از سی و چند سال عمر هنوز همسری ندارد (نامزدش که همسایه شان بوده رهایش کرده و حالا او شب ها را هم در بقالی ای که آنجا شاگرد است می خوابد)، این که طیبه را به خاطر عقیم بودن طلاق داده اند و... نکته هایی است که نه به یک باره، بلکه جزء به جزء در بخش های مختلف داستان به اطلاع مخاطب می رسد.

پرورش برخی موقعیت های حسی (مانند یکی-دو بار مواجهه ی دختر همسایه با طاهر جلوی منزل) به غنای این داده های شناسنامه ای کمک خوبی کرده است. همان آغاز فیلم که حیاط به هم ریخته و فرش نیمه شسته و آشپزخانه ی کثیف را نمایش می دهد که علتی منطقی دارد (سمپاشی) ولی ماهیتی حسی را در جهت به هم ریختگی موقعیت این آدم ها القا می کند، یکی از بهترین نمونه های این موضوع است. به همین بیفزایید المان ها و عناصری مانند خون گوسفند ذبح شده برای مراسم استقبال از حاجی همسایه، ماسک طاهر هنگام موتورسواری در هوای آلوده ی تهران، دست ندادن نزولخوار با طاهر از نمای دور، ادای نام غلط "برجی" توسط طاهر که به فتح "ب" می خواندش، وارفتن چسب اطلاعیه ی ترحیم الصاقی بر در منزل و... که به رغم ظاهر نه چندان مهمشان در بستر داستان، نقش زیادی در حس و حال بخشیدن به فضای انگیزه ای و کنشی و حسی آدم ها و به طور کلی اتمسفر ماجرا دارند. آنچه به «چهارشنبه» اعتبار اساسی می دهد توجه به همین ریزه کاری هاست که البته در کنار امتیازهای دیگر اثر همچون انتخاب خیلی خوب بازیگران فیلم (بازیگرها هم به شکل انفرادی بازی های دقیقی دارند و هم در هماهنگی با یکدیگر مجموعه ای منسجم شکل داده اند و کسی از دیگری پیشی یا عقب ماندگی ندارد)، کارگردانیِ دشوار به خصوص در نماهای بیرونی شهر تهران که این روزها در سینمای ایران به امری نادر تبدیل شده است، ملموس بودن هویت آدم ها با توجه به شغل و مراودات و احساساتی که دارند، باعث شده است که فیلم فراتر از یک کار نخست جلوه کند و همین موفقیت قابل توجهی برای یک سینماگر جوان است.

اما چند نکته است که در فیلم جای کار بیشتر داشت: مهم ترین آنها، روند روایت داستان است. بار اصلی این موضوع روی دوش شخصیت طاهر است که قرار است با گذر در شهر و مراجعه به آدم های مختلف چهل میلیون تومان سهم الارث برادرش را جور کند. آنچه در این فرایند توی ذوق می زند، ناموزونی فضاست. اگرچه محمدزاده و فیلمنامه نویسش تلاش داشته اند در این زمینه قرائنی را رعایت کنند (مثلاً به مسجد با "بیوک موتوری" هر یک دو بار سر زده می شود یا ماجرای مرد نزولخوار اولین پیشنهاد است و عملاً هم آخرین راه حل در نظر گرفته می شود)، اما باز نقص هایی در این روند به چشم می خورد. مثلاً محسن که یک چک بی محل یازده میلیونی به طاهر می دهد، خیلی ناگهانی در وسط داستان سبز می شود و بازی خیلی خوب بازیگرش (طوری بازی می کند که آخر سر هم نمی فهمیم واقعاً از بی محل بودن چک خبر داشته یا نه) و حتی ارجاع به موضوع کمرنگ دلبستگی قبلی او به خواهر طاهر هم دردی را دوا نمی کند. ماجرای صادق هم به همین شکل است. اگر قرار بر حضور این آدم های یک دفعه ای در میانه ی داستان باشد، می شد ماجرا را باز هم ادامه داد و بالاخره به پول رسید. در واقع ارتباط ارگانیکی بین آدم های مورد مراجعه ی طاهر ایجاد نشده است در حالی که می شد قبل از شروع مراجعات یا حتی حینِ آن، نوعی پیش زمینه سازی موقعیتی یا داستانی ایجاد شود تا روند داستان با این مواجهه های ناگهانی به وقفه نیفتد.
نکته ی دیگر پایان بندی داستان است که همان طور که در ابتدای مطلب اشاره شد، کوبندگی نهفته در آن، هم در همخوانی با موتیف معنایی قصه کارکرد خوبی دارد و هم فرجام بخش دراماتیک مناسبی است. ولی ای کاش این امتیاز در همان محدوده ی داخل خانه ی شخصیت های اصلی ماجرا باقی می ماند و دوربین یک دفعه از منزل جدا نمی شد و داخل منزل همسایه که در حال جشن و پایکوبی اند نمی رفت. احتمالاً قصد بر آن بوده که نوعی قرینه سازی بین ابتدا و انتهای فیلم ایجاد شود (هر دو شامل فضای جشن)، ولی به نظر نمی رسد این قرینه سازی آنقدر مهم بوده باشد که فضای حسی فرجام اثر را قربانی کند. نطفه ی ماجرا از داخل منزل این چهار خواهر و برادر شکل گرفته و منطقی است که پایان هم در همانجا رقم بخورد. شاید حتی می شد با افزودن تمهیدات شنیداری معطوف به موسیقی های شاد خانه ی همسایه که در خانه ی این خواهرها و برادرها شنیده می شود، هم آن مقصود قرینه سازی را حاصل کرد و هم وحدت رویه ی دراماتیک را در ارتباط با خانه محفوظ نگاه داشت. این طوری کوبندگی نهفته در تقدیر حاکم بر مناسبات آدم های داستان بیشتر هم نمود پیدا می کرد.
دیدگاه ها
بر خلاف خیلی از فیلم های "هنروتجربه" فیلم جذاب و سرگرم کننده ای بود. منتهی نشان دادن این همه بدبختی و گرفتاری یک خانواده و این همه حماقت و تعصب یک آدم اصلاً خوشایند نیست. فیلم پایان بسیار تلخ و سیاه و ناامیدکننده ای داره. در ضمن این نوشته بهترین و اصولی ترین نقدی بود که در رابطه فیلم چهارشنبه خونده بودم.
من که فیلم رو دوست نداشتم. با یک تدوین مجدد می تونست فیلم خیلی بهتری باشه.