فلسفه در قالب کارتون

پنج شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۳۵


این که بتوان در فالب انیمیشنی کودکانه، مفاهیم پیچیده ی فلسفی، تربیتی و اجتماعی را مطرح کرد بی آن که به ساختار مخاطب شناسانه ی اثر لطمه وارد آید، امتیاز بزرگی محسوب می شود که «مگامایند» دارد. در طول روایت داستان جذابی که پیرنگش بر مبنای همان الگوی قدیمی رفاقت بین دو شخصیت بر سر یک چیز واحد شکل گرفته، ناگهان با این ایده ی درخشان مواجه می شویم که اساسا ماهیت هرنوع رقابت یا هر مبارزه ای وابسته به دو طرفِ ماجراست و بدون یکی، کنش مندی دیگری نیز تبدیل به انفعالی یاس آور می شود. مولفان اثر، این ایده را به تقابل خیر و شر گسترش داده اند که با توجه به نشانه هایی مانند آسمانی و فضایی بودن ریشه شان در داستان، ذهن را معطوف به جنبه های فلسفی و آیینی این معانی نیز می سازد.



والدین مگامایند ظاهرا به دلایلی تقدیری و برای انجام ماموریتی ویژه، او را به زمین می فرستند که البته او متوجه این دلیل نمی شود ولی نکته ی جالب این جاست که هنگام فرود روی زمین، مترومن با سفینه اش، سفینه ی مگامایند را از مسیر اصلی اش منحرف می کند و خودش جای او را می گیرد. این جا به جایی موقعیتی که در سرنوشت هر یک از آن دو تاثیری تعیین کننده می گذارد، تا حد زیادی بحث تقدیر را به چالش می کشد، بخصوص که نقش محیط پیرامون در شکل گیری شخصیت دو قهرمان داستان، که یکی را محیط به شدت تحقیر می کند و به دیگری پروبال می دهد، چیرگی شاخصی بر عنصر تقدیر و سرنوشت پیدا می کند. مگامایند با این پوست آبی رنگ و کله ی بزرگش که در برابر موی بور و چهره ی خوش آب و رنگ مترومن حتی از نظر ظاهری هم موقعیتی فروتر یافته، در ابتدا شمایلی بسیار معصوم دارد که طراحان اثر با نوع ترسیم چشمان بزرگ و نمناک او در دوران کودکی، این ایده را ترجمان بصری مناسبی کرده اند؛ ولی بعداً در اثر ناکامی در جلب توجه دیگران به کارهای مثبتش که با جلوه گری های مترومن وجهه ی ناقص تری به خود می گیرد، تا حدی از معصومیت این شمایل نیز کاسته می شود، تا این که در پایان، دوباره ته مایه هایی از بی گناهی در چهره اش نمایان می شود. این روند، خوبی و بدی را در واقع به مثابه بازتابی از قضاوت و رفتار و واکنش اطرافیان تعریف می کند.



مگامایند در آغاز با این که در زندان پرورش یافته، در مدرسه همه تلاشش را می کند تا خوب جلوه کند ولی به دلیل "نقشی" که برای او تثبیت شده، دیگران پذیرای او نیستند و تداوم این روند باعث می شود این نقش تبدیل به هویت شخصیتی اش شود. «مگامایند» اصلا درباره ی همین نقش های تحمیلی ای است که ناخواسته هویت غیردلخواه انسان را تشکیل می دهند. مترومن نیز به همین آفت مبتلاست. او دوست همچون مردمان عادی زندگی کند و سراغ دلمشغولی اصلی اش یعنی نوازندگی موسیقی برود، ولی نقشی که به عنوان یک قهرمان نیکوکار در شهر پیدا کرده، مانع رسیدنش به این آرزو می شود، طوری که تنها راه چاره را در مرده جلوه دادن خودش می یابد. این ایده که "خودت باش بر اساس علایقت و نه بر حسب نقابی که جامعه روی وجودت نهاده" جان مایه ی مفهومی «مگامایند» است. در عین حال می توان در فیلم، ایده های دیگری را نیز سراغ گرفت. مثلا هال که جوانی دست و پا چلفتی است، زمانی که به قدرت مطلق دست می یابد، درست بر خلاف نیت اولیه که گسترش خیر و نیکی بوده، موجودی شرور از آب در می آید، چون ظرفیت وجودیِ او ذاتا در حد و اندازه ی این ساحت نبوده و فرایندی که از قهرمان سازی او حاصل می شود، یادآور آن نکته ی معروف است که قدرت مطلق، فساد مطلق می آورد. روند شکل گیری تیپ جدیدِ او از هال به تایتان نیز جالب است. مگامایند چهره ی خود را به یک راهب تغییر داده و مینیون هم جایگاهی شبیه روح القدس پیدا کرده است. هال هم با دستانی چلیپوار به دیوار خانه اش چسبیده و شمایلی از یک مسح و ناجی جعلی را تداعی می کند.


«مگامایند» در روایت پردازی اش هم نمونه های ظریف قرینه پردازانه کم ندارد، مثلا دزدیدن ریچی در ابتدا و اواخر داستان دو بار تکرار می شود و هربار انگیزه ی یکی از دو قهرمان داستان را برای نجاتش شکل می دهد. حضور با تغییر قیافه ی مگامایند در اوایل داستان و حضور مشابه مترومن در فصل آخر فیلم در میان انبوه جمعیت، نمونه ای دیگر از این قرینه نمایی است. در اواخر داستان، کار تا حدی به شعارپردازی نزدیک می شود. اما در کنار این، صدای براد پیت و ویل فرل در نقش های مترومن و مگامایند از نقاط قوت اثر است، بخصوص براد پیت که صدا و دیالوگ هایش تناسبی سنجیده با جلوه های نمایشی متنوع شخصیت بامزه ی مترومن دارد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...