جنگ نابرابر

سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱۷:۰


«کوچه بی نام» داستان جایگاه سنت در عصر مدرنیته است. آدم های عصر مدرن که مجبور می شوند برای حل تضاد و تناقض هایی که زندگی شان را فرا گرفته است پیله ی سنت را بشکنند و راه و رسم تازه ای بجویند. شخصیت احترام، مجموعه ای درهم تنیده از سنت و مذهب است؛ دو رکنی که جدایی ناپذیرند و ویژگی بسیاری از کسانی اند که می شناسیم. عدم شناخت احترام از وجوه بالقوه ی خواسته ها و توانایی های بسیارش سبب شده او خود را در روزمرگی و شماری آیین های روزانه محصور کند. این عدم آگاهی، به او رضایت و آرامشی داده که دیگر اعضای خانواده فاقد آن هستند. احترام، به آنچه هست و دارد خو کرده و بخشی از آن شده است که به نظر نمی رسد حتی پس از دانستن راز حاج مهدی و فروغ، بخواهد یا بتواند شکل تثبیت شده ی زندگی اش را تغییر دهد. همان طور که محدثه با اشاره به حلقه ی ازدواج احترام به او می گوید: "این دیگه از دستت درنمیاد!" این ویژگی های احترام باعث شده او متوجه خواسته ها و توانایی های دخترش محدثه هم نشود و مهم ترین وجوه انسانیِ زندگی کردن، داشتن حق اظهار نظر و انتخاب نوع زندگی و مطالبه ی حقوق فردی اش را نشناسد و آنها را به پای سرکشی های گستاخانه بگذارد و به مقابله برخیزد.


محدثه، شخصیت محوری داستان و یکی از متفاوت ترین طراحی ها در چنین الگوهایی ست. چرا که او به رغم جوانی و سرکشی و تمایل به رهایی از قیدوبندها، تهی و سبک مغز تعریف نشده است، بلکه دختری قوی، شجاع و بادرایت است و کنش ها و واکنش هایی هوشمندانه دارد. اوست که در بحران افتادن بچه در چاه و خبر سقوط هواپیما، اوضاع را کنترل می کند و بهترین تصمیم را می گیرد. حتی در برخورد با بابک هم، با این که دوستش دارد و زندگی آرمانی اش را در مهاجرت با او ساخته، شان و جایگاه خود را حفظ می کند و با قدرت تصمیم می گیرد. محدثه با تمام این ویژگی ها نمونه ی بارز نسل جوانی ست که بسیار بیش از آنچه تصور می شود، می دانند.


فاطمه و فروغ به نوعی دیگر زندگی شان با سنت ها گره خورده است و در واقع قربانی سنت شده اند. هر دو زنانی اند که زندگی شان را بر باورهای انعطاف ناپذیر و به عاریت گرفته از پیشینیان بنا نهاده اند و این شیوه چنان در عمق آگاهی شان ریشه دوانده که توان نامل بر چرایی و چگونگی اتفاق های دوروبرشان را ندارند. از این روست که سکوت و پنهان کاری پیش گرفته اند. فروغ عمری ست بار یک وصلت نیمه کاره و ازدواجی اجباری را به دوش می کشد و فاطمه هم نه تنها به نابه سامانی زندگی و ناشایستگی همسرش اعتراف نمی کند بلکه درصدد دفاع از آن هم برمی آید و حقیرانه خود را خوشبخت می داند. نصیبه مرکز تعادل میان محدثه و سه زن دیگر است، نه آنقدر سنتی ست که جرات عاشق شدن و ابراز آن نداشته باشد و نه آنقدر جسور که بتواند بی توجه به تهدید فروغ و برملا شدن رازش، مانع رفتن حمید شود.

از عوامل موفقیت «کوچه بی نام» پرداختن به جزییات رفتاری و گفتاری شخصیت هاست که این البته تعریف شخصیت پردازی و نشان دهنده ی شناخت دقیق فیلمساز از آنهاست. شیوه ای که محدثه برای آراستن ظاهر خود استفاده می کند و شلختگی هایش، سیگار کشیدن های پنهانی و ظاهر و رفتار دوستانش که نشان دهنده ی تمایل او به پیوند خود به قشری دیگر است، از نمونه های این ریزه کاری هاست. این جزییات در بازی بازیگران هم دیده می شود. لحن و حالات چشم فرشته صدرعرفایی، پریشان حالی و نگاه همیشه هراسان پانته آ بهرام و بازی درونگرایانه و در عین حال کنترل شده ی باران کوثری که نسبت به نقش مشابهش در «خون بازی» (1385) به پختگی بیشتری رسیده است.


آفرینش چنین شخصیت هایی و قرار دادن آنها در قالب یک خانواده و در تقابل با هم، «کوچه بی نام» را به یکی از فیلم های اجتماعی قابل توجه تبدیل کرده است. نگاه بی طرفانه ی فیلمساز و پرهیز از تحول ناگهانی شخصیت ها هم از ویژگی های خوب فیلم است. با تمام اینها آنچه «کوچه بی نام» را از تبدیل شدن به یک اثر ماندگار بازمی دارد، نبود پیرنگی منسجم است. در بخش نخست، داستان بر محور محدثه و مشکلات تقابل او با اعضای خانواده می چرخد، پس از آن ماجرای عشق حمید و نصیبه محوریت می یابد و به اوج داستان، یعنی مرگ حمید می رسد. اما این اتفاق، چالش دراماتیکی برای دیگر شخصیت ها در پی ندارد. او راز خواهروبرادری شان با نصیبه را بدون مردن هم می توانست برای نصیبه برملا کند. در بخش پایانی، فیلمنامه بر نقش پدر متمرکز شده، مرگ حمید فراموش شده و تنها فروغ با توهماتش نشانی از داغ او دارد؛ نقش محدثه هم به حاشیه رفته و به کاتالیزور بحران ها تغییر یافته است. به همین دلیل است که فیلم از نمایش روند کامل تحول محدثه و احترام بازمی ماند و این از اثرگذاری تحول پایانی می کاهد.


تیتراژ فیلم، تصویر کبوترهای سفیدی در قفس است که پرهای جامانده شان بر دیواره ی قفس نشان از تلاش ناکام آنها برای رهایی ست. این تصویر می تواند استعاره از اسارت آدم ها در قفسِ باورها و سنت های غلط باشد و پرها نشان مبارزه ای که ناکام مانده است. در صحنه ای از فیلم حاج مهدی می گوید: "هیچ فکری و هیچ حرفی در دنیا ارزش جنگیدن نداره!" چرا که هم او، هم فروغ و هم احترام همه ی عمر مغلوب این افکار بوده اند. اما این استعاره در میانه ی فیلم به تصویر ماه پنهان شده در پشت ابر می رسد و اشاره به رازهایی که دنیا در دل خود پنهان کرده است. در طول داستان پرده از رازهایی برداشته می شود که پنهان ماندن شان به نقش پررنگ همان باورها و سنت ها وابسته بوده است. این دو مفهوم را می توان این گونه به هم پیوند داد اما حاصل این پیوند در چندپارگی پیرنگ گم شده است.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

عاطفه
  •  5
  • |
  •  5
  • |

    فیلم خوبی بود. و فیلم بهتری میشد اگر فیلمنامه بهتر و کارشده تری بود. یک جاهایی از فیلم مبهم و نامفهوم بود.

    بیژن شعبان پور
    •  3
    • |
    •  10
    • |

      فیلم پایان بیخود و بی جهتی داشت. اما بازی باران کوثری نقطه قوت فیلمه و تنها به خاطر فوق العاده بازی باران هست که تونستم تا آخر فیلم طاقت بیارم.