یک انقلابی ایرلندی در جستجوی خوشبختی

چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۵۰

  • نویسنده : پیتر برادشاو
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : گاردین

تالار پیرس کانلی همان تالار مورد بحثی است که در دهه 1920 توسط رهبر کمونسیت کاریزماتیک ایرلندی به نام جیمی گرالتون در شهرستان لیتریم بنا شد (این بنا به افتخار پاتریک پیرس و جیمز کانلی نامگذاری شده است؛ رهبران "شورش عید پاک" مردم ایرلند علیه انگلیس، که در سال 1916 اعدام شدند). گرالتون با مبادرت به تبدیل این بنا به محلی که در شب یک تالار رقص بود و تا نیمه‌ های شب سروصدای آن به گوش می‌رسید و در روز محلی عمومی برای تشکیل کلاس های آموزشی بود، خشم و غضب رهبران کلیسا و حکومت را برافروخت. اما مردم در کمال تعجب بسیار به تفریح و گذراندن اوقاتشان در این مکان علاقه نشان می‌دادند. خوشگذرانی و دین گریزی؟ یکی از دیگری غیراخلاقی تر و ناخوشایندتر. کِن لوچ در مقام کارگردان کارگردان و پل لاوِرتی به عنوان فیلمنامه نویس، زندگی و روزگار جیمی و تالارش را به صورت دراماتیکی تصویر کرده اند. این داستان از جایی به بعد به یک دوئل تبدیل می‌شود، که یک سر آن گرالتونِ تند و بی پروا (با بازی بری وارد) و سر دیگر آن کشیش ترسناک محلی (با بازی جیم نورتون) قرار دارد، که مدرنیته را مورد نکوهش قرار می‌دهد و ماموریت دارد این چپ گرای بی ایمان و منحرف را از صحنه به در کند.



این یک فیلم تماشایی، عمیق و تا حدودی آموزشی همراه با لحظاتی شگفت انگیز است، که با صداقت و جدیتِ مثال زدنی ارائه شده و به هیچ عنوان رنگ تمسخر و بدبینی به خود نگرفته است. گرچه لاورتی و لوچ ممکن است تا حدود بسیار اندکی تحت تاثیر اثر مشابهی از جان فورد به نام «مرد آرام» (با این تفاوت که مردِ آنها بسیار پر سر و صداست) و احتمالاً کمی هم تحت تاثیر فیلم «سرخ ها»ی وارن بیتی (1981) - که در مورد جان سی رید کمونیست آمریکایی است - قرار گرفته باشند، اما تِم این فیلم اساساً به اثر پیشین آنها که نخل طلا را برد یعنی «بادی که در مرغزار می وزد» (2006) باز می‌گردد، که به اختلافات ایرلندِ پس از جنگ داخلی می‌پرداخت: حس استیصال و خشم جاری در میان نسل جوان پس از این که پی می‌برند دولتمردان و مقامات سیاسی جدیدشان به همان اندازه اربابان بریتانیایی چپاولگر و مرتجع هستند. «تالار جیمی» از بسیاری جهات فیلم بسیار قدرتمندی است، با این حال به نقصی آشکار و عجیب مبتلا است: با این که از ابتدا کشیش را به عنوان دشمن خونین و سرسخت گرالتون معرفی می‌کند، به یکباره چرخش غیرمعقول و بی دلیلی در او شکل می‌گیرد و با گرالتون سازش می‌کند. پس از آن همه ستیز و مخالفت با هر عملی که گرالتون به آن معتقد است، به طرز گیج کننده‌ای گاه و بی گاه پافشاری او بر عقایدش را مورد ستایش قرار می‌دهد. شاید پل لاورتی به این علت که در جبهه‌ی پیروز تاریخ قرار دارد، از روی حس ترحم نخواسته است کشیش را بیش از حد قصی القلب و بی رحم تصویر کند. اما در هر صورت این جانبداری از هر دو طرف به این شکل جای بسی تعجب دارد.


شخصیت جیمی گرالتون که بری وارد به نمایش می‌گذارد، مردی است که پس از یک دهه دوری و اقامت در ایالات متحده در اوایل دهه 1930 به وطن خود یعنی ایرلند باز می‌گردد. او به چشم خود رکود اقتصادی بزرگ آمریکا و سقوط وال استریت را دیده است. برادرش به تازگی مرده است و برنامه خاصی جز کمک به مادرش در کارهای مزرعه ندارد. خیلی زود جوان ها و کم سن و سال هایی که از بی تفریحی کلافه شده‌اند، از او تقاضا می‌کنند تالاری که قبلاً تحت عنوان یک پروژه ی مشارکتی با اهالی آنجا ساخته بود را مجدداً بازگشایی کند: تفریح بیشتر، خنده‌های بیشتر، افکار چپگرای بیشتر. گرالتون با گرامافونی که از آمریکا با خود آورده همه را حیرت زده می‌کند. برایشان جدیدترین آلبوم های جاز را پخش می‌کند و کمی رقص های شاد یادشان می‌دهد، که لحظات مفرح سورئالی را رقم می‌زند. اما بازگشایی تالار همانا و سر باز کردن زخم های کهنه همانا: یک جرقه ی کوچک باعث دامن زدن به شعله‌ی عشق زنی که در گذشته عاشقش بوده و هست (با بازی سیمون کِربی) و ایجاد درگیری با اوباش گردن کلفت ارتش جمهوری‌خواه ایرلند (IRA) که حالا بخشی از ساختار سیاسی حاکم هستند می‌شود. تالار جیمی حالا دیگر به کانون ناخشنودی تبدیل می‌شود و یک مرکز قدرت رقیب به حساب می‌آید.

این فیلم روایت های پذیرفته شده در مورد مهاجرت از ایرلند به آمریکا را به شیوه جالبی به چالش می‌کشد: آمریکا صرفاً جایی برای فرصت های تجاری نیست، بلکه مکانی برای رشد عقاید برندازانه ی سیاسی و صادر کردن آن به دیگر نقاط جهان است. اینجا مبارزان انقلابی قهرمان نیستند. اوکیف (با بازی برایان اف. اوبایرن) یکی از اعضای ارتش جمهوری‌خواه ایرلند (IRA) یک گردن کلفت ظالم و متحجّر است. به طرز طعنه آمیزی، این کشیش است که در مورد حقایق نظریه و فرمانروایی استالین گرالتون را به چالش می‌کشد و گرالتون با موکول کردن بحث بر سر این موضوع به بعداً از آن طفره می‌رود. اما طعنه نیشدارتر این است که کشیش با دید به کرسی نشاندن فرمان خود، بحث استالین را پیش می‌کشد.


این فیلم به هنگام بیان یک آرمانگرایی به شکلی ساده و با صداقت ذاتی‌اش در بهترین حالتش قرار دارد. یک سکانس بسیار جالب وجود دارد که در آن مردم صرفاً برای یک نوع جلسه نقد و بررسی به صورت حلقه در تالار جیمی می‌نشینند: در مورد شعری از شاعر شهیر ایرلندی ویلیام باتلر ییتس به نام «سرود اینگوس (خدای عشق، جوانی و شاعرانگی) سرگردان» بحث می‌کنند و در مورد برداشت شان از آن با یکدیگر صحبت می‌کنند. دوست دارم ساعت ها به نظاره این چنین صحنه‌های ساده و عمیقی بنشینم.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...