پرواز بر فراز تئاتر برادوی

پنج شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۴۴


«بردمن» نشان می دهد که یک فیلم – جذاب ترین و پرتحرک ترین فیلمی که تا به حال درباره ی اجرای یک نمایش ساخته شده است – می تواند بر بال قدرت تکنیکی اش اوج بگیرد، همان طور که ابتذال اندیشه هایش می تواند آن را دوباره از اوج به زیر کشد.

بیشتر چیزهایی که درباره ی «بردمن» شنیده اید حقیقت دارد. تماشای این فیلم سرگرمی خالص است. ستاره ی فیلم، مایکل کیتون، فردی است محبوب همه، و خیلی ها شیفته ی او هستند؛ بازیگری که میلیون ها دلار برای ایفای نقش بتمن به دست آورد و به شهرتی متفاوت و سهم کمتری از کیک های کوچک تر قناعت کرد. اما اکنون دیگر کیتون از نظر حرفه ای احیا شده و مورد توجه همه قرار دارد.


ساختار بصری «بردمن» ساده و در عین حال جذاب است. فیلم با برداشت های طولانیِ چنددقیقه ای و نماهایی که در آنها دوربین به دنبال شکار این سو و آن سو می رود یا ردِ آن را دنبال می کند شروع می شود و امتداد پیدا می کند. این نماها هم به شکل عملی (مثل «طناب» هیچکاک) و هم به شکل دیجیتال به هم وصل شده اند تا این برداشت ذهنی را القا کنند که گزارش روز به روز یک ستاره ی سینما از پشت صحنه، روی صحنه، بالای صحنه و خیابان، چه در هنگام تمرین نقش خود و چه در مراحل مختلف ترس و اضطراب ناگهانی، ممتد و به هم پیوسته است. قصه ی فیلم وقایع چند روز تا شبِ برگزاری مراسم افتتاحیه ی نمایش در برادوی را در برمی گیرد.

کارگردان و فیلمنامه نویس الخاندرو گونزالس ایناریتو و فیلمبردار فوق العاده اش امانوئل لوبزکی اثر مکملی برای فیلم «جاذبه» ساخته اند که لوبزکی به خاطر فیلمبرداری اش اسکار گرفت. اما فیلم ایناریتو اگر با معیارهای پرطمطراق و وزین آثار قبلی اش «بابل» و «بیوتیفول» سنجیده شود "جاذبه" نیست، شناور ماندن در فضاست.

«بردمن» فیلمی است که در آن شخصیت روایت را پیش نمی برد بلکه همه ی حوادث در اطراف شخصیت اصلی فیلم و برای او که یک ستاره ی بی فروغ سینماست اتفاق می افتد. ریگن تامسون که نقش او را کیتون بازی می کند نسخه ی خیالی خودِ اوست، تا جایی که حتی تعداد هجاهای اسم این دو با هم برابر است. تامسون داستان کوتاهی از ریموند کارور به نام «وقتی از عشق حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟» را برای نمایش روی صحنه اقتباس و کارگردانی کرده و خودش هم در آن بازی می کند. قصه پر است از تم های مرتبط با نفس بشری، خودکشی، عشق، همسران سابق و حسرت های دیگر.


خدایان ظاهراً از تلاش او دلِ خوشی ندارند. در حین تمرین ضربه ای به سر بازیگری میان مایه می خورد و تامسون ناچار می شود فرد دیگری را برای ایفای این نقش انتخاب کند. یکی دیگر از بازیگرها که نائومی واتس نقش او را به عهده دارد یک بازیگر مشهور متد (با بازی ادوارد نورتون که اعتبار متزلزل خود را با خونسردی خوشایندی به سخره می گیرد) را به دام بیندازد. او وارد بازی می شود و طولی نمی کشد که با جملات و مثل های مشهوری از این قبیل که "محبوبیت، دخترعموی جلفِ پرستیژ است" شروع به سرزنش تامسون می کند.

وفتی آخرین اجراهای تمرینیِ تامسون فاجعه پشت فاجعه به بار می آورد "بردمن" در محل نمایش به پرواز درمی آید، یعنی در تماشاخانه ی سنت جیمز برادوی واقع در مرکز منهتن. صحنه های فیلم در راهروهای باریک بالای سن، اتاق های رختکن، و در لحظات رمانتیک توام با تردید بین نورتون و اما استون می گذرد. استون نقش دختر تامسون را بازی می کند. او تازه از مرکز بازپروری مرخص شده است و هنوز از بی توجهی پدرش دلخور است و رنج می کشد.

در حالی که موسیقی متن فوق العاده ی فیلم ساخته آنتونیو سانچز با تکیه بر سازهای ضربی نواخته می شود، «بردمن» صدای هم سراییِ گروه کُر بازیگرانی را می دهد که حس حاکم بر آنها عدم اعتماد به نفس و تزلزل است؛ ارواحی گمشده که مشغولیتی جز معشوق فعلی و آینده و نفس شکننده اما متورمِ خود ندارند. روح هیچ یک از اینها فاسدتر از منتقد تئاتر نیویورک تایمز (لندزی دانکن، بدجنس و موذی مثل مار) نیست که شبی در یک بار به تامسون می گوید که در شب افتتاح نمایش او همه ی زحماتش را نقش بر آب خواهد کرد. چرا؟ چون او به هالیوود تعلق دارد نه برادوی.


در سرتاسر فیلم، ابرقهرمانِ نقاب دار و بالدار که تامسون زمانی نقش او را در فیلم ها بازی می کرده حرف های توهین آمیز و تحریک کننده ای در گوش او نجوا می کند، و سرانجام بر پرده ظاهر می شود. در جایی از فیلم مردی بی خانمان (بیل کَمپ) قطعه ای از تک گویی مکبث – "فردا، و فردا، و فردا" – را با صدای بلند تکرار می کند و می گذرد و این پرسش را برای ما مطرح می کند که آیا حقیقتاً «بردمن»ِ پر از خشم و هیاهو، معانی بسیار دارد؟

فکر نمی کنم این طور باشد. «بردمن» از نظر فرم جسور است ولی از نظر محتوا مردد و ترسوست. آنچه می فروشد چیزهای معمولی است و به کاراکتر اصلی اش سخت نمی گیرد. فیلم به ما می گوید که تامسون به همسرش خیانت کرده و پدر خوبی هم نبوده، ولی، خُب، اهمیتی ندارد. او خیالباف است و سختکوش. ایناریتو در گفت و گوهای مختلف به این نکته اشاره کرده است که بردمن یکی از شیاطین خودپسند درون خودِ اوست و این فیلم را ساخته تا به نوعی خود را سبک کند. کاراکتر منتقد تئاتر که دانکن نقش او را بازی می کند و به شکل بیمارگونه ای ستیزه جوست در واقع واکنش تند ایناریتو به منتقدان خودش است. با این همه، ایناریتو می پذیرد که چه بسا حق با منتقدانش باشد که می گویند او در فیلم های قبلی اش خود را به شکل تقریباً مهلکی جدی گرفته است.


تماشاگر آزاد است که «بردمن» را فیلمی بسیار عمیق، یا فیلمی مفرح و سرگرم کننده و فاقد افکار عمیق بداند. تجربه ی حسی او در هر دو مورد یکسان است. طنز کلامی فیلم به هیچ وجه نمی تواند با کاری که دوربین می کند برابری کند. اشارات طنزآمیزی به عمل جراحی پلاستیک مگ رایان و شهرت زودگذر و شکننده ی کیتون بعد فیلم های «بتمن» در طول فیلم دیده می شود. کیتون با لباس زیر همه ی عرض میدان تایمز را طی می کند. چالش برانگیزتر از این، با بخش هایی از دیالوگ روانکاوانه ی قابل پیش بینی در اتاق رختکن یا در دو سوی سالن تئاتر کلنجار می رود یا احساساتش را را نسبت به معشوقه ی بازیگر خویش (آندریا ریزبارو) سبک سنگین می کند.

اگر واقعاً طالب یک کمدی تلخ و سیاه هستید که به شدت جسور و گزنده باشد، و نیز با هنرمندی خودپسند سروکار داشته باشید، «گوش بده فیلیپ!» به کارگردانی آلکس راس پری را ببینید. اگر فیلمی می خواهید که به کمتر از این رضایت می دهد اما به هر صورت زنده و پویا است، نفس می کشد و سرگرم می کند، «بردمن» انتخاب مناسبی است.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...