اوج گیری یک مزاحم هالیوودی

پنج شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۴۴

  • نویسنده : تاد مک کارتی
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : هالیوود ریپورتر

«بردمن» در ارتفاع خیلی خیلی زیادی پرواز می کند. جریان های شدید عاطفی و احساسات بی ثبات بازیگرانِ دمدمی مزاج رها می شوند تا به فیلمی که دارای یکی از پیوسته ترین و منسجم ترین ساختارهای بصری در این نوع شاهکار سینمایی است، جلوه ی شلوغ و پلوغ تئاتری و کمدی تیره و تار ببخشند، و اینها همه در خدمت قصه ای است که به ماهیتِ دگرگون شونده ی شهرت و به تلقی عمومی از شهرتِ حاصل از موفقیت هنری می پردازد. یک گروه بازیگری مثال زدنی، با حضور مایکل کیتون در نقشی که کاملاً به خودش ارجاع دارد، یعنی ستاره ای که سابقاً نقش ابرقهرمانی مشهور را بازی کرده و حالا نومیدانه در انتظار بازگشتی معقول به صحنه است، به طور کامل پاسخگوی انبوه مطالبات قابل ملاحظه ای است که از سوی الخاندرو گونزالس ایناریتوی کارگردان مطرح بوده است.

اصالت هیجان آور فیلم، کمدی سیاه آن و لحنی که همزمان همدلانه و سوزاننده است قطعاً سخت به دل مخاطبانی خواهد نشست که در انتظار چیزی تروتازه و باطراوت اند تا آنها را به جایی ببرد که پیش از آن، نرفته اند.


ایناریتو پس از موفقیت جهانی «عشق سگی» در پانزده سال پیش، همواره فیلم هایی پرانرژی و چالش برانگیز ساخته است. در اینجا، او و فیلمبردارش، امانوئل لوبزکی که در فیلم نقشی حیاتی دارد گامی فراتر برداشته اند تا فیلمی بسازند که، با اجرایی بسیار پیچیده تر و بغرنج تر از آنچه آلفرد هیچکاک در 1948 در «طناب» انجام داد، توهمِ فیلمبرداریِ کل یک فیلم در یک نمای واحد را ایجاد کنند.

«بردمن» که عنوان نسبتاً مهم «فضیلت غیرمنتظره ی ناآگاهی» را یدک می کشد، نه تنها بر محور دنیای تئاتر شکل می گیرد، بلکه تقریباً به تمامی درون تئاتر تحسین برانگیز سنت جیمز واقع در خیابان چهل و چهارم غربی نیویورک یا در جوار آن اتفاق می افتد. اینجا، جایی است ستاره زوال یافته و افول کرده ی سینما، ریگن تامپسون می خواهد پیش نمایش هایش را اجرا کند به این امید که اعتبار و احترام فراموش شده اش را بازگرداند؛ دو عاملی که در طول دهه ی دو دهه، از زمانی که به خاطر نه گفتن به «بردمن 4» قافله ی برج نشینان هالیوود را رها کرد، همواره منیتش را تقویت کرده و وسوسه اش کرده اند. ریگن البته می داند که مقدر است همواره "بردمن" باقی بماند. هنوز پوستری از این فرنچایز بر دیوار اتاق رختکنش دارد و صدای آن کاراکتر گاهی مثل یک منِ دیگر او را به چالش می کشاند. او حالا همه چیزش را از جمله سرمایه ی شخصی اش را در این راه گذاشته، تا یک اقتباس نمایشی از داستان کوتاه ریموند کارور، «وقتی از عشق حرف می زنیم از چه کسی حرف می زنیم؟» را با نویسندگی، کارگردانی و بازی خودش روی صحنه ببرد. وقتی دیگر بازیگر مرد نمایش به شکل حیرت انگیزی از پا درمی آید، مایک شاینر، چهره بزرگ بازیگری در عرصه ی تئاتر، به سرعت داوطلب گرفتن نقش او می شود. این برای گیشه یعنی یک موهبت الهی ولی در بده بستان چهار نفره ی نمایش عاملی غیرقابل پیش بینی است، چون مایکِ دمدمی مزاج یک دسیسه گر بی رحم، و در واقع یک بی شعور و نفهم به تمام معناست.

در «بردمن» آنقدر عناصر کمدی وجود دارد که برای پر کردن یک کمدی ابسوردِ جورج فِدو کفایت می کند؛ از گرفتاری های دست و پاگیر، روابط پنهانی و شیطنت های نمایشی گرفته تا درهایی که باز و بسته می شوند و توهین هایی که ردوبدل می شود. اما در همان حال که ایناریتو مشخصاً چند خنده ی تلخ و حتی گلوگیر ایجاد می کند، به دنبال بازی بزرگ تری در زمینه های دیگر است.


تقلای ریگن برای احیای عزت نفس و احساس موفقیت نوعی بلندپروازی است که سام و مایک، در حالی که لذت می برند از این که از سرِ بازیگوشی بیشتر تحریکش کنند، به عنوان توهمی پوچ و خودبینانه مورد حمله قرار می دهند. فیلم فراتر از این سوژه ی محوری تصویرهای درخشانی از لایه های درونی را به نمایش می گذارد: نفس های خلاق و تشویش ها، خودانگیختگی در مقابل برنامه ریزی دقیق، این که شخص با در اختیار داشتن قدرت و نفوذ چه کارهایی می کند یا نمی کند، وجوه مثبت و منفی شهرت و تقابل میان تاثیر یک ماجرای کنترل شده مثل اجرای یک تئاتر روی مردم و یک رویداد فی البداهه مثل دویدن ریگن از وسط میدان شلوغ و پرازدحام تایمز در حالی که جز لباس زیر چیزی به تن ندارد (به چند و چونش کاری نداشته باشید).

در حالی که ماجرای قصه همراه با ضربات جاز استادانه ی آنتونیو سانچز در چند روز پی گرفته می شود، اما در یک پیوستار زمانیِ بصریِ واحد بی آن که کات و برش واضحی – مگر در انتها – داشته باشد، پدیدار می شود؛ گویی پلان سکانس افسانه ای سیزده دقیقه ای افتتاحیه ی «جاذبه» در سراسر آن فیلم تداوم یافته باشد. تصادفی نیست که هر دو فیلم را یک نفر فیلمبرداری کرده، هرچند کار لوبزکیِ بی همتا در اینجا جلوه ای بسیار متفاوت دارد؛ هرقدر فیلمبرداری واضح و کنترل شده است، همان قدر هم جسور و پیش برنده، و حتی در مواردی ابتدایی است، اما دوربین بدون استثنا در زمانِ درست در جایِ درست قرار دارد تا بازیگران را در همه حال بگیرد؛ وقتی مثل برق وارد و خارج می شوند، زمانی که رودرروی هم قرار می گیرند یا به تاثیر حرفشان روی دیگری یا عمل و حرکتی که هم اکنون نسبت به او انجام داده اند می اندیشند. رفت و آمد بین صحنه ها با یکدستی خیره کننده ای انجام می شود، و زمانی که تشخیص می دهید چه اتفاقی دارد می افتد و هنگام عبور دوربین از میان در یا ورود آن به فضایی تاریک دیگر منتظر کات نیستید، وارد فضای فیلمی می شوید که ریتم آن به طور کامل توسط حرکات بازیگران در نسبت با حرکات دوربین کنترل می شود، بدون وقفه ی بصری ظریفی که حتی با نرم ترین کات هم اتفاق می افتد.


چنانچه از منظر دراماتیک در فیلم مشکلی وجود داشته باشد، به نقش سایر بازیگران نمایش، تا حدودی مایک اما بیشتر لارا و لزلی، مربوط می شود که با نزدیک شدن به شب افتتاحیه، رنگ می بازد به عوضِ آن که عمق پیدا کند. و یک صحنه، که بیشتر به تسویه حساب شبیه است تا هر چیز واقعی، اصلاً درست به نظر نمی رسد: در کافه ای نزدیک تئاتر، ریگن با تیباتای سختگیر و رعب آور، منتقد قَدَرقدرتِ تئاتر در روزنامه ی مشهور و قَدَرقدرت شهر، مواجه می شود. وقتی با متانت نوشیدنی تعارفش می کند، تیباتا در صورت مرد نگاه کرده و می گوید که یک مزاحم هالیوودی ناخواسته در قلمرو او است و قول می دهد که "نمایشت را نیست و نابود خواهم کرد"، بی آن که آن را دیده باشد. این نوع خصومت ها شاید در ایام گذشته گهگاه پیگیری می شده اند، اما این که امروز منتقدی مقاصد خود را مستقیماً به خودِ هنرمند اعلام کند تقریباً غیرممکن و حتی مهمل به نظر می رسد؛ چرا که آن هنرمند احتمالاً بلافاصله با بخش یا سردبیر هنری آن نشریه تماس خواهد گرفت.

کیتون، بازیگری که خودش مدت مدیدی برای تجدید حیات انتظار کشیده و احتمالاً امیدش را هم از دست داده، به عنوان هنرپیشه ای که چیزی برای ثابت کردن دارد، وقتی لباس ابرقهرمانی را بر تن ندارد بیش از همیشه اوج می گیرد. این بازیگر با بیرون انداختن هر حسی از غرور از پنجره – دوربین کوچک ترین جزئیات پوست چین و چروک خورده و موی کم پشت او را آشکار می کند – بلندپروازی و ناامیدی ریگن و هر حس دیگری در میانه ی این طیف را درک می کند؛ بقیه، خصوصاً کسانی که به او نزدیک ترند، ملامتش می کنند و موجب دلسردی اش می شوند، هرچند از یک منبع غیرمنتظره یعنی همسر سابقش سیلویا قدری قوت قلب و همدلی دریافت می کند. کیتون ماهرانه این معنی را منتقل می کند که چگونه این پرنده ی پیر می تواند نگران کننده ترین مشکلات را از دوش خود که زمانی بال و پر داشته، بردارد تا کار نمایش را که کل آینده اش به آن وابسته است ادامه دهد، که البته این اتفاق نمی افتد.


نورتون در نقش بازیگر عجیب و غریبی که منِ غول آسایش در جدال دائمی با تشویش هایی به همان بزرگی است درخشان و تاثیرگذار است. اِما استون هم در میان زن های فیلم شاخص است، به خصوص در دو نمای شبانه که با نورتون روی پشت بام تئاتر حرف می زند.

«بردمن» که در سی روز و تقریباً به طور کامل در سنت جیمز فیلمبرداری شده، فیلمی است که مخاطبان تیزبین را به هیجان می آورد، اما به همان اندازه هم برای حرفه ای های هنر عامه پسند تکان دهنده و جذاب است، عمدتاً به این دلیل که اثری است که در فیلم های بدنه مقاصدی فراتر از مقاصد معمول را دنبال می کند و می کوشد آن مقصد را به یک جایگاه هیجان انگیز واقعی تبدیل کند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

محمدرضا دیبا
  •  8
  • |
  •  20
  • |

    بهتر از این نمیشد فیلمی درباره سینما و هنر تئاتر ساخت که خاص و هنری باشه و هم این هم هیجان و التهاب داشته باشه. تمام بازی های فیلم هم عالی بودند.

    اویتسا افشارطوس
    •  12
    • |
    •  16
    • |

      فیلم فوق العاده تماشایی و جذاب هست. درگیری های درونی و ذهن آشفته ریگن کاملا قابل درک هست. درگیری های پشت صحنه تئاتر و اون همه هیجان برای بردن نمایشنامه چیزی از یک فیلم اکشن کم نداره. بازی ها همه فوق العاده اند.

      اشکان آتشکار
      •  13
      • |
      •  24
      • |

        "بردمن" فیلم عجیبیه اما جذاب و به شدت سرگرم کننده است. من که به تماشای همچین فیلمی احتیاج داشتم تا کمی از فضای این فیلم های هالیوودی تکراری دور بشم.