برو و دنیا را تغییر بده

شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۰

  • نویسنده : آنتونی لین
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : نیویورکر

در فیلم «استیو جابز» فرض بر این است که مراسم عرضه ی کامپیوتری جدید، می تواند اثری داشته باشد شبیه ترکیبی از یکی از سمفونی های مالر و یک قرار ملاقات شخصی با جبرئیل. شاید این طور باشد. برای کاربرهای اپل در سراسر دنیا حتماً این طور است، آنقدر که دنی بویل، کارگردان فیلم و فیلمنامه نویسش آرون سورکین، داستان شان را حول محور سه کنفرانس مختلف تعرف می کنند: اولی مربوط به عرضه ی مکینتاش در 1984، دوم، کنفرانس معرفی مکعب سیاه یا هرچه که اسمش بود از شرکت نِکست و آخری، آقایان و خانم ها دقت کنید، آی مک، در 1998.


مایکل فاسبیندر در نقش استیو جابز ظاهر شده، پاپیون سبز بسته است و کت بلیزر آبی رنگی به تن دارد، و هرچه می گذرد از ظواهرش کم می کند تا این که تبدیل به گورویی هندی می شود، و این مجموعه را با مدل موهای راهب گونه و لباس یقه اسکی مشکی اش کامل می کند. هر از گاهی هم گریزهایی به جابز جوان می زنیم زمانی که هیپی بود و با رفیق قدیمی اش استیو وازنیاک (ست روگن) در گاراژ خانه درباره ی ماهیت و فلسفه ی کامپیوترهای شخصی بحث و جدل می کردند (نفوذ فرهنگ ساحل غربی آمریکا در میل و اشتیاق به تکنولوژی از آن ترکیب های تاریخی است که خوراک توماس پینچون است، البته اینجا اشاره ی بسیار کمی به آن شده، و همچنین رابطه ی جابز با جوآن بائز). حال و هوای تصویری فیلم نوعی ادای دین به ذائقه ی اپلی است، به این معنی که از فیلم های گرین دار و خانگی شانزده میلی متری شروع می شود و به شمایلی ساده و دیجیتال می رسد، انگار که روح استیو جابز از سال 2011 بازگشته و سعی کرده دستی به سر و روی فیلمی بکشد که نام خودش را یدک می کشد.



منبع اصلی فیلم، کتاب زندگینامه ای «استیو جابز» نوشته ی والتر ایزاکسون است. کتابی قابل توجه، چرا که در تعریف کردن داستان کسانی که دستخوش جنون می شوند، کاملاً خونسرد عمل کرده است. ولی بویل و سورکین چنین رویکردی ندارند و سراغ چیزی رفته اند که شاید بتوان نامش را ایجاز اکسپرسیونیستی گذاشت. مثلاً، جابز دختری به نام لیزا داشت که سال 1987 متولد شد، و به رغم آزمایشی که انجام شده بود، سالها درگیری داشت تا این که بالاخره پدریِ او را بپذیرد. پرونده به خوبی و خوشی تمام می شود اما حکایت، حکایتی غم انگیز است و بهانه ای درجه یک برای مدعیانی است که معتقدند جابز مشکلات اخلاقی داشته است. «استیو جابز» سراغ این درگیری می رود، مادر لیزا، کریس برنان (کاترین واترستون) قبل از اولین کنفرانس معرفی محصولات، در حالی که لیزا را هم به دنبال خودش راه انداخته، مثل مالیفیسنت در مراسم تعمید زیبای خفته، ناگهان سروکله اش پیدا می شود. برنان به جابز می پرد که چرا باید تحت پوشش مالی بیمه باشد در حالی که جابز بیش از چهارصد میلیون دلار می ارزد. اما مشکل اینجاست که دائم و پشت سر هم، قبل از تک تکِ کنفرانس ها سبز می شود! آن هم درست وقتی که جابز مشغول رفع و رجوع آخرین مشکلات قبل از سخنرانی اش است. می شود فهمید که چرا بویل و سورکین این رویارویی ها و برخوردها را درون داستان طراحی کرده اند، و پشت سر هم دغدغه های شخصی و عمومی شخصیت اصلی شان را به هم جوش می دهند و درامشان را در آن جاری می کنند. البته اگر بخواهیم کمی از کار فاصله بگیریم، این چفت و بست کردن قضایای واقعی چندان عمیق و هوشمندانه از آب درنیامده و جاهایی حتی احمقانه هم به نظر می رسد.



مشابه همین مساله در سکانس جلسه ی هیت مدیره در سال 1985 تکرار می شود، همان جایی که جابز از تمام قدرت خود خلع می شود. اعضای هیت مدیره طرفِ جان اسکالی (جف دانیلز) مدیر اجرایی اپل را می گیرند که شخصیت طبیعی تر و منطقی تری داشت. خودِ فیلم البته طرفِ جابز را می گیرد، ولی به جای این که بحث ها را عمیق تر کند، دنبال آن است که فرم دعواها و مشاجره ها را طراحی کند (سورکین دوست دارد ریتم و ضرباهنگ دیالوگ هایش کم کم بالا بگیرد و معرکه اساسی شود). ماجرا در فلاش بکی دیگر از فیلم اتفاق می افتد، دیر وقت است و بارانِ سیل آسا مثل اشک از چهره ی پنجره ها پایین می چکد. صورت شخصیت های اصلی داستان از زوایای کج و معوج فیلمبرداری شده و سایه ی پنجره ها ضربدر محتوم سرنوشت بر صورت آنها انداخته. متنفرم که این سئوال را می پرسم، اما مگر رسم نیست که در جلسات هیت مدیره ی شرکت های بزرگ، چراغ های بالای میز کنفرانس را روشن کنند؟ نکند جابز با همان مختصر صدای تیلیک کلید چراغ برق هم مشکل داشته است؟

این بخش یادآور آن شب طوفانی در «همشهری کین» (1941) است که دوربین با کرین از پشت بام و پنجره ی نورگیر عبور می کند و داخل می شود. اگر بویل از تحسین شده ترین فیلم تاریخ سینما گرته برداری می کند، به این حاطر است که فیلمش بر تحسین شده ترین موضوع زمانه ی ما متمرکز شده است. در میان اسطوره های جنون آمیز دنیای تجارت، اخراج جابز جلوه و جلای افسانه ها را به خود گرفته است؛ ناراحتی و سرشکستگی او نه تنها منجر به بازگشت دوباره اش، بلکه تبدیل به احیایی عظیم می شود و به دوره ی آی ورلدی می انجامد که همه ی ما مفتخریم که امروز در آن زندگی می کنیم. قصه از سال 2005 و سخنرانی جابز در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه استنفورد شروع می شود که او درباره ی جدایی اش از اپل صحبت می کند "دست رد به سینه ام خورد اما هنوز عاشق بودم. به همین خاطر تصمیم گرفتم از نو و دوباره شروع کنم". دو نکته درباره ی این سخنرانی قابل ذکر است: یک، طبق گفته ی ایزاکسون، جابز که قبل از نوشتن متن سخنرانی کمی نگران شده بوده از یک نفر درخواست کمک می کند: آرون سورکین. می گویند پاسخی به این درخواست داده نمی شود و خودِ جابز متن سخنرانی اش را می نویسد. دو، این که او همان ابتدای کار گفت: "امروز می خواهم سه داستان از زندگی ام برایتان تعریف کنم. همین و بس. خیلی کار سختی نیست. فقط سه داستان". دقیقاً شبیه فیلمی که الان داریم.


«استیو جابز»، به مدد بازی فاسبیندر، که مثل همیشه عالی ظاهر شده است، یک دوگانگی مرسوم در دل خود دارد: جابز گاهی اوقات هیولا بود اما یک نابغه هم بود. هیچگاه او را در جشن هالووین نمی بینیم که لباس مسیح پوشیده یا این که ماشینش را کج پارک می کند تا همزمان جای دو پارکینگ معلولان را اشغال کند. اما نگران نباشید، کلی رفتار تند و عجیب و غریب در فیلم هست که می تواند آدم را میخکوب کند. جابز، وازنیاکِ بیچاره را (که از خودِ او برنامه نویس خیلی بهتر و همچنین انسانی بسیار بسیار شریف تر است) جلوی همه و از بالای سن محل کنفرانس تحقیر می کند تا نفرتش را به او شیرفهم کند. با این حال، فیلم حتی یک دقیقه هم فرصت نمی دهد که به درستیِ کار جابز و این که آیا او عضوی از از مجموعه ی کسانی که شهرت و نامی برای خودشان به دست آورده اند – اینشتین، گاندی و دیگران، که در و دیوار کمپینِ "جور دیگر فکر کن" اپل را پر کرده اند – هست یا نه، فکر کنیم. به نظر می رسد این دوگانگی اشتباه از آب درآمده است: چه بخواهید به او فحش بدهید و چه بخواهید در برابر او زانو بزنید، همچنان این را تایید می کنید که این مرد لیاقتش را دارد که این گونه مجذوبش شویم. بویل و سورکین سعی نمی کنند ظاهر و باطن شخصیت او را بی کم و کاست تعریف کنند، بلکه سعی می کنند از چنین موجودی یک قهرمان بسازند.



در نتیجه، علی رغم حجم مدرن بودن چیزهایی که در فیلم دیده می شود، خودِ فیلم تاکیدی رمانتیک و سنتی بر قهرمان داستانش دارد. از این جهت بیشتر شبیه «شور زندگی» وینسنت مینه لی (درباره زندگی ونسان وان گوگ) است تا این که شبیه «شبکه اجتماعی» دیوید فینچر باشد، که اتفاقاً فیلمنامه ی آن را هم سورکین نوشته است، ولی آن فیلم ما را با شفافیت و آرامش تمام، همسفر ماجراهای پرفراز و نشیب زندگی مارک زاکربرگ می کند، که چیزی کمتر از پیچ و خم های زندگی جابز ندارد. در آن فیلم حتی یک بار هم احساس ابهام و گیجی نمی کردیم، حال آن که پیچیدگی های قصه در بخش صنفی و شغلی در «استیو جابز» به شکل خطرناکی از حد می گذرد. بهترین بهانه برای فیلم کیت وینسلت است: نقش جوآنا هافمن را بازی می کند که در اصل نابغه ی بازاریابی اپل است و یکی از معدود کسانی است که می تواند در هر شرایطی با جابز کارش را ادامه دهد. در طول فیلم عینکش بزرگ تر و بزرگ تر می شود و با لهجه ی محکم و گاه تحکم آمیز و موهای مزخرف مشکی اش وزنه ی اصلی فیلم محسوب می شود و برای این که خشم لجام گسیخته و ناگهانی جابز را افسار بزند صدایش را پایین می آورد. اما او هم با همه ی وقار و متانت و تعادلش، نقش یک حواری را بازی می کند. جابز را به خاطر رفتار زننده اش با لیزا و کریسن سرزنش می کند، اما قبل از این که او بالای سن برود بیش از حد تشویقش می کند و دلداری اش می دهد، به آرامی پشتش می زند و می گوید: "برو دنیا رو تکان بده!" درستش همین است. ولی این حرف ها را باید به یکی مثل اینشتین بزنی.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

Pedram
  • Pedram
  • .
  • ۱۳۹۵/۱/۱۲ ساعت ۶:۲۳
  •  6
  • |
  •  9
  • |

    فاسبیندر فوق العاده ست توی این فیلم. کیت ویسلت هم بازی عمرش رو کرده و دوست داشتنی ترین کاراکتر فیلمه.

    راضیه زارع
    •  2
    • |
    •  10
    • |

      این که فیلم بدون رودربایستی و مجیزگویی تصویر واقعی یک اسطوره رو شرح داده بود خیلی خیلی برام جالب بود. من به خاطر شغل و حرفه ام و همینطور رشته تحصیلیم علاقه بسیاری به جابز دارم و تماشای فیلم برای من آموزنده و جالب بود.