- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
هوش مصنوعی همواره يکی از موضوعات رایج در فيلم های علمیـتخيلی بوده است. پتانسيل مفهوم فرانکنشتاينیِ زندگی بخشيدن به يک موجود زندهی جديد، موجودی که می تواند بهصورت مستقل فکر کند و عمل کند، نويسنده های زيادی را اغوا کرده است. اکنون، هرچه بيشتر در سالهای قرن بيستويکم پیش می رويم و سرعت فناوری سرسامآورتر می شود، شکاف بين تخيل در اين زمينه و واقعيت موازی با آن کمتر و کمتر می شود. شايد اين يکی از دلايل افزايش تدريجی تعداد فيلم های ساختهشده با مضمون هوش مصنوعی باشد. اين حوزه هنوز اشباع نشده است (و با توجه به غنای آن ممکن است هرگز اشباع نشود)، اما «گره گشا» در شرايطی راهی پردهی نقره ای می شود که اخيراً دو فيلم «او» (2013) و «چَپی» (2015) با موضوع و درونمايه ای مشابه ساخته شده اند.يکی از قديمیترين و اساسیترين پرسش ها دربارهی هوش مصنوعی آن است که این مفهوم چه مصداقی دارد. در چه مقطعی هوشياری به دست می آيد؟ موجودی که تا ديروز نمی توانست کاری غير از دنبال کردن برنامه های پيچيدهی کامپيوتری انجام دهد چه زمانی شروع به انديشيدن می کند؟ در چه مقطعی يک ماشين ديگر ابزار نيست و به جايگاه يک موجود زنده تعالی می يابد؟ اين پرسش ها در قلب بسياری از داستان های مربوط به اين موضوع قرار دارند؛ «گره گشا» نیز از اين قاعده مستثنی نيست. گرچه فيلم اساساً دربارهی دو انسان است، اما جالبترين شخصيت فيلم، با فاصلهی زياد نسبت به بقيه، روبات ماجراست که در مرکز روایت فیلم قرار دارد.
این روبات ایوا نام دارد و آخرين نسخه از پيشالگوهای هوش مصنوعی ساخته شده توسط يک دانشمند نابغه و منزوی کامپيوتر به نام نِیتن بيتمن است. بيتمن، مديرعامل بزرگترين شرکت موتور جستجوگر جهان، بين کارمندانش مسابقه ای برگزار می کند. برندهی این مسابقه حق دارد يک هفته را با او در ويلای دورافتاده اش بگذراند. فرد منتخب خوششانس کِیلب اسميت است، اما او، تا قبل از رسيدن به مقصد، نمی داند که نِیتن برنامه ای فراتر از گفتگو و مشاهده برای اقامت کِیلب در ويلايش برای او تدارک دیده است. او از کِیلب می خواهد تا در يک "آزمون تورينگ" (روشی برای سنجش ميزان هوشمندی ماشين) شرکت کند. او بايد با ایوا تعامل داشته باشد و ببيند که آيا او می تواند شبيه يک انسان شود يا خير. کِیلب از ميزان واقعی بودن ایوا شگفتزده می شود، آنقدر که کمکم به اخلاقی بودن تعاملات نِیتن با ایوا شک می کند. ظاهراً احساسات کِیلب نسبت به ایوا مطابق با احساسات ایوا نسبت به او هستند، اما آيا به راستی ایوا عواطف را تجربه میکند يا صرفاً ادای این کار را در می آورد؟ و اين که آيا کِیلب تحت کنترل شرايط است يا نِیتن مانند يک خيمهشبباز عمل می کند و، نه تنها نخ ایوا، بلکه نخ کِیلب را نيز در دست گرفته است؟
«گره گشا» از افتادن در دام فنی بودنِ بيش از حد اجتناب می کند. خط داستانی سرراست است و چندان از اصطلاحات فنی استفاده نمی شود. نِیتن زمان زيادی را صرف توضيح نحوهی خلق ایوا نمی کند، گرچه (برای ترساندن کِیلب) می گويد که او نهايتاً برای هموار کردن مسير برای پيشالگوی بعدی و پيشرفتهتر کشته خواهد شد. از نظر نِیتن، که خالق است، اين ماشين ها فرق چندانی با سايرکامپيوترهای پيشرفته ندارند. او خواستار تکميل آنها است، اما هرگز به آنها به چشم موجودات زندهی منحصربهفرد نگاه نمیکند. اما از نظر کِیلب، که ناظر بيرونی است، حقيقت سيال تر است و اقدامات نِیتن سؤالبرانگيز هستند.
«گره گشا» يک فيلم علمیـتخيلیِ اکشن محور نيست. در ساخت آن از جلوه های ويژه استفاده شده، اما اینها جلوههای ویژه ی بسيار محدود و با هزینه اندک هستند (از قضا، گليسون و آيزاک يکراست بعد از اتمام اين فيلم، بازی در فيلم «جنگ ستارگان» را شروع کردند، جایی که واژگانی مانند "محدود" و "کمبودجه" محلی از اعراب ندارند). «گره گشا» در وهلهی اول روی تکامل درونمايه هايش، از طريق تعامل (بين کِیلب و ایوا) و ديالوگ، تمرکز میکند. فيلم به چندين "اکت" تقسيم می شود که هر يک از آنها روی يک جلسه بين کِیلب و ایوا، که بهوسيلهی يک ديوار شیشه ای از هم جدا می شوند، متمرکز هستند؛ آن دو می توانند يکديگر را ببينند و با هم صحبت کنند، اما قادر به لمس هم نيستند. همهچيز تحت نظارت است و نِیتن از طریق دوربین های مداربسته نظاره گر آنهاست؛ آنها را ارزيابی میکند و مورد قضاوت قرار میدهد. کارگردان، آلکس گارلند، نويسندهی فیلمنامهی چندين فيلم دنی بويل، که نخستين فيلم بلند داستانی خود را ساخته است، لحنی بیقرار و مشوش را در فيلم دنبال می کند. جنبه های پايانی فيلم بر سادهلوحی تأکيد می کنند و در عين حال همزمان میکوشند درونمايه هایی را که فيلم در طول 108 دقيقه بهبار رسانده است شفاف نمايند.
از منظر بازيگری، آليسيا ويکاندر، بازيگر سوئدی که اخيراً در «هفتمین پسر» (2014) بازی کرده، تأثيرگذارترين بازی را ارائه می دهد. او توانسته خصوصيات مرموز ایوا را با ارائهی شخصيتی ساده، اما دارای يک ويژگی غيرانسانیِ توصيف ناشدنی، بهتصوير بکشد. اسکار آيزاک اينبار در هيبت دانشمند ديوانه ای ظاهر شده که بيشتر ما را به ياد شخصيت دکتر مورو می اندازد تا دکتر فرانکنشتاين. بدون شک نِیتن نابغه است، اما احتمالاً ديوانه هم است. او خودشيفته یِ ازخودراضی ای است که در عين حال می تواند جذاب و ترسناک هم باشد. دومنال گليسون، که ستارهی بختش طلوع کرده، شخصيت کِیلب را در قالب انسانی يکنواخت و کسالت آور به نمایش میگذارد، اما اين می تواند بيشتر دربرگیرنده ی نظر گارلند باشد تا نقشآفرينی گليسون. در واقع نوعی جذبه و کشش عجيب وغريب بين گليسون و ويکاندر وجود دارد.
«گره گشا» فیلم پیچیده و چند لایه ای نیست، گرچه در فيلم چندين غافلگيری وجود دارد. با اين حال، در بخشهای زيادی از فيلم، گارلند با انتظارات مخاطبش همراه میشود و از بينندگانش دعوت می کند که در کنار کِیلب بنشينند و ایوا را ارزيابی کنند. در نتیجه، فيلم در مقايسه با اطلاعات قبلی چيز بيشتری دربارهی موضوع به مخاطبش عرضه نمیکند، اما اينبار خاک حاصلخيز شده و ايده های بسياری در آن ريشه دوانده اند. اين قصهی کنجکاوانه ای دربارهی مقصد فناوری است و رويکرد کمادعا و حاشیهایترش آن موضوع مهمی را خاطرنشان می سازد که بسياری از فيلم های بزرگتر و پرمدعاتر فاقد آن هستند.
دیدگاه ها
کمی خشک و تئاتری به نظرمی رسید. منتهی بازی های خیلی خوب مانع از این شد وسطهای فیلم بگیرم بخوابم.
فیلم خوبی بود اما یک ربع نیم ساعت آخرش رو دوست نداشتم.