- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
گرچه «دايناسور خوب» يک فيلم خانوادگی مناسب است، اما فاقد ويژگی هایی است که در بسياری از آثار کلاسيک قبلی پيکسار ديده می شدند. اين فيلم، که بيشتر يک اثر انيميشن قابل تأمل است تا فيلمی برای پر کردن خلاءِ روزهای پایانی پاييز سينما. فیلم دارای جاذبه های کافی برای جذب هم کودکان و هم والدين شان است اما در عين حال قادر به ايجاد عمق و غناي موضوعی که در آثاری چون «داستان اسباب بازی 3» (2010)، «شگفت انگیزها» (2004)، و «وال-ای» (2008) ديده می شدند نيست. در آن حد، «دايناسور خوب»، نااميد کننده است، هرچند بيشتر بينندگانی که برای تماشای اين فيلم 10 دلار می دهند بعيد است که بابت اين مبلغ پشيمان شوند.تولید و ساخت «دايناسور خوب» با مشکلات و گرفتاری هایی همراه بوده است و اين ممکن است علت اصلی مشکلاتی باشد که هنگام تماشای فيلم ديده می شوند. ساخت اين فيلم تقريباً شش سال طول کشيده و دو سال قبل تقريباً به صورت کامل با داستان جديدی کاملاً بازسازی شد، يعنی کنار گذاشتن کارگردان و بيشتر صداپيشه های اصلی فيلم، و "بازتعريف" پروژه. اگرچه ديزنی ادعا می کند که از نتيجه نهایی "بسيار راضی" است، اما خط داستانی پرپيچ و خم «دايناسور خوب» نشانه هایی از آنچه بر سر اين استوديو در مدت طمان تولید این انیمیشن آمده است را نشان می دهد.
فيلم تنوعی از ژانرهای به هم وصله پينه شده را نشان می دهد. صحنه های ابتدایی يادآور تِم ها و لحظاتی از «شيرشاه» (1994) و «کتاب جنگل» (1967) هستند. بخش قابل توجهی از زمان فيلم حاوی يک سفر جاده ای با عناصر فيلم های رفاقتی است. بخش هایی از نيمه دوم فيلم ادای دينی هستند به ژانر وسترن که با خلاصه ای از سرنخ های موزيکال الهام گرفته از «هفت دلاور» (1960) و لحن خشک سام اليوت تکميل می شود. پيام های معمول ديزنی درباره شکيبایی، دوستی و پشتکار اينجا نيز ديده می شوند اما به نظر اجباری و تحمیلی هستند و خيلی ناشيانه يکپارچه شده اند.
سکانس های آغازین فيلم سعی می کنند (برای هر کسی که به فیلم علاقمند است) عصر حجر- دوران همزيستی مسالمت آميز انسان ها و دايناسورها در يک دوره- را توضيح دهند. سیارکی فرضی که گفته می شود منجر به منقرض شدن نسل بسياری از جانوران روی زمين شده است اين بار از کنار زمين رد می شود و اجازه می دهد که اين جانواران عظيم الجثه به بقای خود بدون تغيير آب و هوای جهان ادامه دهند. چند ميليون سال بعد، دايناسورها به موجودات انسانی شده ای تبديل شده اند در حالی که انسان ها دوست دارند روی چهار دست و پا راه بروند و مثل سگ ها واق واق کنند. قهرمان «دايناسور خوب»، آرلو، جوان ترين عضو يک خانواده آپاتوساروس (يا برونتوساروس) است- که از يک پدر، مادر و سه کودک تشکيل شده است. آنها کشاورز هستند و خود را برای زمستان آماده می کنند. اما آنها يک مشکل بزرگ "آفتی" دارند- يک یک پسربچه انسان (که بعداً اسپات ناميده می شود) وارد سیلوی آذوقه شان می شود و ذخیره ی ذرت شان را می خورد. پدر به آرلو ماموريت می دهد تا شر اين مزاحم را کم کند. اما دايناسور جوان نمی تواند خود را راضی به کشتن پسرک کند. يک تعقيب و گريز در کوهستان در می گيرد. وقتی که آرلو و پدرش گرفتار طوفان ناگهانی می شوند، تراژدی شکل می گيرد. بقيه داستان درباره آرلو و اسپات است که توسط رودخانه به جایی پرت دورافتاده برده می شوند و سفری به سوی خانه را به اتفاق یکدیگر شروع میکنند.
«دايناسور خوب» از لحاظ بصری به برخی از جذاب ترين صحنه های واقع گرايانه ای که در فيلم های انيميشنی تا کنون ديده ام می تواند برابری کند. برخی صحنه ها طوری به نظر می رسند که انگار فيلمسازها کاراکترها/موجودات را در يک فيلم واقعی وارد کرده اند. صحنه های آب- که اغلب در فيلم های انيميشنی خوب در نمی آيند- بی عيب و نقص هستند. اگر «دايناسور خوب» در بخش داستانی کم می آورد، اما در قسمت فنی گامی رو به جلو برای هنرمندان پيکسار به شمار می آيد. رئاليسم و واقع گرایی محيط پیرامونی باعث می شود که دايناسورها جذاب تر و کارتونی تر از شرايط ديگر در بيايند. اين يک انتخاب آگاهانه است برای اين که دايناسورهای فوتو-رئاليستی می توانستند برای بچه های خردسال بيش از حد ترسناک از آب در بيايند. خبُ معلوم است، اين که «دنيای ژوراسيک» نيست.
تغيير نقش يک غيرانسان به قهرمان پرحرف داستان و يک انسان ماقبل تاريخ به يک جانور دست آموز در فيلم ديده می شود. اگرچه حرف زدن حيوانات در فيلم های ديزنی استعاره پذيرفته شده ای است، اما تعداد کمی از آنها مانند آرلو در سخن گفتن ماهر هستند. و اسپات هرگز کلمه ای به زبان نمی آورد، هرچند خودش را می خاراند و هر از گاهی زوزه می کشد. متاسفانه، اين تبديل هوشمندانه باعث نمی شود که آرلو يا اسپات جالب تر شوند. آنها هنوز همان شخصيت های ژنريک و کليشه ای فيلم های کارتونی را دبا خود یدک می کشند.
ضرباهنگ فيلم، مانند اکثر فيلم های جاده ای بدون توجه به نوع قهرمان ها يا مسيری که طی می کنند، غيريکنواخت است. اتفاقات کوچک کش دار هستند و با ضرباهنگ اکشن از هم جدا می شوند. بسياری از دايناسورهای "محبوب" مانند تی رکس ها و ولاسيراپتورها در فيلم ديده می شوند. شايد بهترين لحظه فيلم وقتی باشد که در آن آرلو و اسپات، که به يک زبان حرف نمی زنند، از چوب و کشیدن اشکال بر روی زمین برای ارتباط برقرار کردن استفاده می کنند. در اين سکانس شاهد احساسات و ترحم هستيم- چيزی که در فيلم در ادامه بیشتر می توانست از آن استفاده کند.
بچه ها (به خصوص پسربچه ها) عاشق دايناسورها هستند. به نظر اين جاذبه در خون شان وجود دارد. «دايناسور خوب» تلاشی است برای بهره برداری از اين موضوع بدون اين که به «پارک ژوراسيک» (1993) تبديل شود. مشکل اين است که روایت نامشخص فيلم يک تجربه نظری متغير ايجاد می کند. عليرغم برخی شکست های اخير پيکسار، هنوز اين توقع وجود دارد که هر چيزی که با نام و اعتبار آن ساخته می شود بايد بهتر از محصولات ساخته شده توسط رقبايش باشد، اما اين در مورد «دايناسور خوب» چندان صِدق نمی کند. اين فيلم را نمی توان بهتر يا بدتر از «ماداگاسکار» (2005) يا «عصر يخبندان» (2002) ناميد. انيميشن درجه يک اين فيلم در خدمت فيلمنامه ی نه چندان درجه يک آن قرار گرفته است.
دیدگاه ها
به نظر من که فیلم خوبی بود. به لحاظ تکنیک و مسائل فنی که فوق العاده بود اما به لحاظ محتوا هم خیلی تاثیرگذار و قشنگ بود. درسته که داستانش کمی تکراری بود اما با این وجود تماشایی بود و رابطه دو شخصیت اصلی از اواسط فیلم چیزی از یک فیلم سینمایی زنده کمتر نداره. موسیقی فوق العاده توماس نیومن هم فیلم رو تماشایی تر کرده.
گرافیک و جلوه های ویژه توی این انیمیشین در اوج خودش قرار داره.
دایناسور خوب رو دوست داشتم اما قبل از دیدنش انتظارم خیلی بیشتر از اینها بود. کمی داستانش بچگانه بود.