- نویسنده : پیتر برادشاو
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
- |
- منبع : گاردین
«عشای ربانی سیاه» اثر جنایی - گنگستریِ اسکات کوپر فیلمی بزرگ، بیپروا و فوق العاده تماشایی بر اساس یک داستان واقعی اما بسیار جالب است و بسیاری از ویژگیهای فیلمهای خوب این ژانر را در خود جای داده است. جانی دپ در نقش یک گنگستر باهوش و زیرک اهل جنوب بوستون یعنی جیمز "وایتی" بولگر حضور دارد، با آن سر تراشیده و چشمهای آبیاش که یک جامعه ستیز به نظر میآید و صدای گرفتهاش هم بسیار شبیه به ری لیوتا در «رفقای خوب» است. او همچنین صحنههایی "بامزه" را نیز همچون جو پشی در فیلم مذکور دارد: او سر میز شام سر به سر همکار فاسدش که مامور اف بی آی است میگذارد و او را مجبور میکند که راز خانوادگی درست کردن استیکهای خوشمزهشان را فاش کند، و بعد به شکلی جدی میگوید چقدر راحت میتواند یکی از زیر دستانش را مجبور کند تا چنین راز مهمی را برملا کند، و سپس با خنده میگوید که فقط شوخی میکرده در حالی که همه از لحن و گفتار او بسیار شوکه شدهاند. اما کوپر و فیلمنامهنویسانش مارک مالوک و جز باترورث نکتهی بسیار خوبی را به این ژانر اضافه کردهاند: این که گنگسترها به طور اتفاقی همچون شخصیتهای منفی کامیک بوکها به راه خلاف کشیده نمیشوند. آنها به خاطر فساد سیاسی و دولتی، و تاثیرات سازمان های دولتی به این مسیر سوق داده می شوند، و توسط پلیسهای ضعیف و ساده لوحی که با قراردادهای موقت به استخدام در آمدهاند تحت تعقیب قرار میگیرند.
فیلم بر اساس یکی از بهترین داستانهای واقعی در مورد مغلطههای سیاسی و دولتی است، چیزی که عجیب تر از یک داستان است و برای کسانی که آن لحظهی «پدرخوانده» که در آن خودِ "دون" در مورد "سناتور کورلئونه" خیال پردازی میکرد را به یاد دارند بسیار جالب خواهد بود. در دههی 70 و 80، "وایتی بولگر" (با بازی جانی دپ) یک خلافکار خشن و شیطان صفت در جنوب بوستون بود در حالی که برادرش "بیلی بولگر" سناتور ماساچوست بود، که نقشاش را بندیکت کامبربچ با وسواس و جدیت خاصی ایفا میکند. برادران بولگر در همان خیابانهای خشنی بزرگ شدند که "جان کانلی"، با بازی جوئل ادگرتون، یک مامور اف بی آی با آرزوهای بزرگ زندگی میکرد. کانلی از نفوذش در اجتماع ایرلندی-آمریکایی "جنوبیها"، و به ویژه خودِ بولگر استفاده میکند تا به جایزهای بزرگ، برای دستگیری گروه مافیایی ایتالیایی بزرگ در جنوب شهر دست یابد. کانلی و وایتی نوعی حس مشترک عاطفی و نوعی وفاداری به خاطر آن اصلیت ایرلندیشان به هم دارند، و البته نوعی حس انزجار نسبت به "ایتالیاییها" و البته ساکنان کمبریج و "انگلیسیهای" ساکن ایرلند شمالی. یکی از بزرگترین کارهایی که وایتی انجام داده رساندن تسلیحات به ارتش جمهوریخواه ایرلند بوده است.
در ازای مصونیت از پیگرد قضایی، وایتی بولگر به کانلی "اطلاعات" ارزشمندی در مورد مافیای ایتالیایی و همچنین ایتالیایی های مقیم شمال میدهد. قلمروی گنگستری او به طور مشخص به این مسئله مدیون است، نه به آن کاریزمای ناپلئون مانندی که او فرض میکرده در اختیار دارد. اما آیا این همه ی ماجرا است؟ با وجود حس شدیدِ ترس، رئیس اف بی آی، با بازی کوین بیکن، حس میکند که اطلاعاتی که از وایتی به دست آمده در واقع خیلی هم ارزشمند نیستند، و این که او ممکن است خیلی راحت و با اعتماد به نفس زیر دستاش، کانلی را بازی داده باشد، کسی که حس میکند هنوز هم به وایتی بولگر مدیون است، همان کسی که وقتی کوچک بود بر مدرسه حکومت میکرد. جانی دپ و جوئل ادگرتون هر دو با القای خصوصیات اخلاقی مرد سالارانه، همچون خودمحوری و غرور به شخصیتهایشان، نقششان را به شکلی به شدت غنی و جذاب ایفا کرده اند. شخصیت دپ یک جنایتکار بزرگ است که بارها به انزجار شدیدش نسبت به خبرچینی و جاسوسی اشاره کرده، اما در حقیقت خودش یه خبرچین بسیار بزرگ است. شخصیت ادگرتون هم یک مرد قانون است که از دلالان مواد مخدر بیزار است، اما او خودش را با اجاره دادن به یک گنسگتر، کسی که به خاطر آشنا کردن بچههای 12 ساله با مواد مخدر معروف است، بسیار ثروتمند و پرنفوذ کرده است.
فیلمنامهی مالوک و باترورث چند شوک جالب و چند اتفاق ناراحتکننده را هم شامل میشود. آن لحظهای در زندگی وایتی که باید ما را تحت تاثیر قرار دهد جایی است که پسر او پس از یک تب ساده به شدت بیمار میشود و برای ادامهی زندگی نیازمند دستگاههای پزشکی میشود، همسر درماندهی او لیندزی (با حضور کوتاه داکوتا جانسون) هم میگوید که آماده است تا "دستگاه را خاموش کنند". بعدتر و در سکانسی، کوین بیکن دقیقاً از همین اصطلاح استفاده میکند، و با آن به کانلی هشدار میدهد، به این معنی که اگر به برنامهی گرفتن اطلاعات از بولگر ادامه دهد دیگر از او حمایت نخواهد کرد. در ادامه، سکانسی با همین حال و هوا وجود دارد، جایی که با اصرار وایتی بر ملاقات با همسر کانلی یعنی مارین (جولین نیکلسون) که وانمود میکند بیمار است و به با همین بهانه بر سر میز شام حاضر نمی شود، اینجا دوباره آن وضعیت وخیم پسر در حال زوال بولگر برایش تداعی میشود. با یک نقشهی شوم و نگران نشان دادن خود، وایتی از سر میز شام بلند میشود و به سمت اتاق مارین میرود، دستی روی غدهی او میکشد و به آرامی به او میگوید که مراقب خودش باشد: تهدید او به شدت رعبآور است، اما خاطرهی پسر فقید او این سکانس را بسیار پیچیده و مهیبتر میکند.
«عشای ربانی سیاه» عنوانی است که ممکن است شما را به یاد مراسمی با همین نام در کلیساهای کاتولیک بیندازد و پیش خود فکر کنید که حتماً ارتباطی هم میان فیلم و آن وجود دارد، در هر حال، این مسئله در مورد آن محله وجود دارد، بچههای کوچک همان گونه که کشیش و قدیس میشوند، پلیس و تبهکار میشوند. در حقیقت، کلیسا ارتباط چندانی با این وقایع ندارد. این یک داستان نه چندان معنوی و البته بدبینانه در مورد این است که چگونه تبهکاران همچون میکروب در یک ظرف کثیف، به علت فساد رشد میکنند و زیاد میشوند. و در آخر این که، بازیگران و کارگردان فیلم را با شجاعت و اشتیاقی ستودنی ساختهاند.
دیدگاه ها
فقط امیدوارم جانی دپ نخواد بره تو نقش آدمکش ها و جنایتکارها، که اصلا حالب نیست. برای تنوع یکی دو تا نقش منفی خوبه اما نه این که کاملا بشه منفی. چون خودش گفته خیلی با ین جور نقش ها حال می کنه و بدش نمیاد باز هم بازی کنه.
از جانی دپ انتظاری غیر از این نمیشه داشت. یک فیلم خوش ساخت نسیتا خوب با یک نقشی که خیلی ها آرزوشونه به اونها پیشنهاد بشه. اما ای کاش داستان و فیلمنامه بهتری داشت تا شاهد یک جانی دپ اسکاری و یک فیلم محشر و به یادموندنی باشیم.
اگر فیلم یک فیلمنامه بهتر و کارشده تری داشت مطمئنا فیلمِ خیلی بهتری میشد. داستان فیلم خیلی مشکل داره و زیاد راضی کننده نیست. بیشتر جذابیت فیلم خلاصه شده تو بازی و نقش متفاوت جانی دپ.