راه‌حل نهایی

یادداشت های جشنواره

دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۴۴

حین تماشای فیلم «نفس» به خصوص بعد از نیم ساعت اول که فیلم به ورطه کسالت افتاد و مدام کند و کند و کندتر شد، جوری که حتی زیبایی و شیرینی دختر بچه ای که فیلم را روایت می کرد و یا آن بارقه هایی از نوستالژی که از خوش ذوقی فیلمساز حکایت می کردند نیز نمی توانست چاره ساز باشند. مدام از خود می پرسیدم که فیلمساز چگونه می خواهد این قصه را که به جای پیش رفتن فرو می رود، تمام کند.


 اگر زمستان 1356 را تاریخ شروع فیلم فرض کنیم تا 1361 که یک سال از جنگ گذشته حدود پنج شش سال از زندگی این دختر در فیلم روایت شده آن هم درست در مقطع سنی که دختر بچه ها به سرعت رشد می کنند. درحالی که دختر بچه راوی که در انتهای فیلم باید ده - دوازده سالی داشته باشد دقیقاً در همان سایزی است که در ابتدای فیلم دیدیم. احتمالا خانم آبیار باید بهتر از ما به این مسائل آگاه باشند، به خصوص وقتی در برخی فصول به جزئیات در خور ستایشی توجه کرده اند، اما چرا به این نکته مهم توجه نمی‌کند؟ اصلاً چرا قصه این همه طولانی می شود مثلاً اگر کل قصه یک سال طول می کشید و دخترک به جای مرگ در بمباران از روی درخت می افتاد و می مرد واقعاً فرق مهمی در فیلم شاهد می بودیم؟ تازه دیگر فیلمساز مجبور نبود این همه هزینه کند برای نمایش دوران جنگ و انقلاب که دست آخر هم یکی پیدا شود و بگوید چرا در قیاس با زندگی شاد پیش از انقلاب تصویر ایام بعد از انقلاب را این اندازه عبوس و تلخ نشان دادید؟ این که مردم در آن روزها شاد و خوش و خندان بودند شادی شان سرجای خود بود اعتقادات شان و عزاداری شان هم جای خود و...

مثل همان ایرادی که از فیلم «صد سال به این سال ها»ی سامان مقدم  گرفته شد. جالب این که در فیلم «نفس» معلم مدرسه دخترانه قبل از انقلاب یک خانم معلم خوش چهره ی خوش پوش است که با مهربانی برای شاگرد کلاس خود کفش هدیه می خرد در حالی که بعد از انقلاب معلمی عبوس و اخمو به بچه درس می دهد.


البته قصدم این نیست که بگویم خانم آبیار قصد و غرضی داشته و بی شک به شکل غریزی و ناخودآگاه این اتفاق افتاده. چرا که خانم آبیار برای نشان دادن اوضاع و احوال آن روزگار شب عید پدر بچه ها را کتک خورده به خانه می فرستد و از زبان او می شنویم که به دلیل حمایت از پیرمردی کتک خورده که اتفاقی عکس ولیعهد را از کتاب درسی کنده و لای آن آجیل ریخته و اما به گمانم استفاده از این روش گل درشت که تازه آن هم به زور به فیلم منگنه شده نمی تواند تاثیر عمیقی بگذارد آن هم در قیاس با آنچه در لایه های درونی فیلم جا خوش کرده است.

بگذریم داشتم می گفتم در حین تماشای فیلم «نفس» دراین فکر بودم که خانم آبیار این فیلم را که زمان در آن جلو می رفت اما آدم ها عوض نمی شدند و مهم تر از همه قصه هم پیش نمی رفت، چطور می خواهد تمام کند. شاید اگر این کنجکاوی نبود همان نیم ساعت اول از سینما بیرون زده بودم تا به عنوان فیلمی مثلاً کوتاه خاطره بهتری در ذهنم باقی بگذارد. اما آنقدر کنجکاو بودم که این کندی و کسالت را هر طور بود تاب آوردم.

سرانجام فیلمساز تنها راهی را که باقی مانده بود برگزید. یعنی وقتی قصه ای به لحاظ دراماتیک پیش نمی رود، جمع شدنی هم به نظر نمی رسد راه دیگری نمی ماند جز مرگ شخصیت اصلی! به خصوص وقتی که شخصیت اصلی راوی فیلم نیز هست و همه چیز از دید او روایت می شود، بمیرد. در هر حال فیلم خود به خود مجبور به تمام شدن است!

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...