- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : راضیه خضری
کوئنتين تارانتينو ابداع گر روش ترکيب خشونت بی حد و حصر با کمدی تاريک نبود، اما نخستين کارهای او (به خصوص «سگ های انباری» و «داستان های عامه پسند») اين سبک را نزد نسل امروز محبوب کردند. از اوايل دهه ی 1990، بسياری از کارگردان ها تلاش کرده اند تا از رويکرد تارانتينو تقليد کنند يا از آن اقتباس کنند. برخی در اين امر موفق بوده اند، اما اکثرشان شکست خورده اند. «مافوق آمريکایی» ساخته نيما نوری زاده، کارگردان «پروژه ایکس» (2012) و با فیلمنامه ی مکس لنديس، نويسنده ی «وقايع نگاری» (2012) در دسته دوم اين طبقه بندی قرار می گيرد. فيلم پر است از درگيری های خونين، ديالوگ های کنايه دار و شوخی های جسته و گريخته اما ضرباهنگ فيلم ضعيف و غيريکنواخت است. همچنين برخی مشکلات ساختاری جدی ديده می شوند که در اينجا آنها را ناديده می گيريم.مفهوم يک فرد به ظاهر معمولی که به مأمور مخفی نخبه ی منتظر آموزش (سبک «کانديدای منچوری») تبديل میشود به ژانر محبوبی تبديل شده است. فهميدن علت اين ميل و اشتياق دشوار نيست- اين درونمايه تفاوت زيادی با آن فانتزی شاهزاده ی يتيم ندارد. چيزی که زمانی يک ايده ی نو بود، با تکرارهای فراوان کهنه و نخ نما شده است و ترکيب نوری زاده/لنديس هم چيز جديد و جالبی را ارائه نمیدهد. مأمور مورد نظر، مايکل هاول، شغلی معمولی در يک شهر کوچک و دورافتاده دارد. او و دوست دختر همخانهاش، فیبی، معتادهایی هستند که به ظاهر به اين زندگی بخور و نمير راضی هستند. وفاداری فیبی به مايک تمام و کمال است- وقتی که حملات عصبی يا اصطلاحاً پنيک اتک مانع از سوار شدن مايک به هواپيما برای رفتن به يک تعطيلات عاشقانه در هاوایی می شوند، فیبی میتواند او را ببخشد.
يکی از مديران ميانی سازمان سيا، آدرين يتس، مايک را به عنوان يک خطر امنيتی تشخیص می دهد، گرچه اين مامور حقيقت را درباره ی خودش نمی داند. ويکتوريا لاستر مخالفت این عمل است و برای نجات جان مايک به شهر خواب آلود و همیشه آرام مايک میرود و او را فعال می کند. اين مساله منجر به بروز مجموعه ای از برخوردهای قابل پیش بینی در سطح شهر می شود که در آنها مايک و فیبی رقبای به شدت خطرناک و سرسخت را از سر راه برمی دارند و در عين حال با يتس و حلقه درونی اش درگير می شوند.فيلمنامه ی لنديس از يک ساختار چند لایه ی مشکوک استفاده کرده است. فيلم با نمايش مايک در حالی که در يک اتاق بازجوییِ خونين، کثيف و در غل و زنجير نشسته است و بايد به پرسش های يک مأمور پاسخ دهد، شروع می شود. بعد از آن، بخش قابل توجهی از داستان به صورت فلاش بک نمايش داده می شود. دليل مشخصی وجود ندارد که چرا اين رويکرد به کار رفته است اما باعث شده است که تاثير تعليق و تنش موجود با اطلاع ما از اين که مايک از اين همه دردسر تنها چند زخم و خراش برداشته و در نهايت زنده مانده است ازبين برود. حتی علت تصميم سازندگان فیلم برای نمايش سريع اتفاقات در آغاز فلاش بک مشخص نيست چون اين باعث می شود که قبل از رُخ دادن وقايع ما پيش زمينه ای از آنها داشته باشيم. بله دارم درباره اسپويلرهایی که خود فيلم لو داده است صحبت می کنم.
در «داستان های عامه پسند» (1994) تارانتينو ما را به چالش می کشد تا به برخی از خونين ترين و منزجرکننده ترين چيزها بخنديم (آن لحظه را به ياد دارید که در آن گلوله ای از اسلحه ی تراولتا در می رود و جان تراولتا و ساموئل ال جکسون را در حمامی از خون فرو می برد؟). در «مافوق آمريکایی» چيزی به اين وحشتناکی وجود ندارد اما نوری زاده و لنديس می خواهند در اين فضا کار کنند. با اين حال، آنها عمدتاً نمی توانند عناصر بيش از حد اکشن و همچنین عناصر کمدی را به طرزی رضايتبخش با هم ترکيب کنند. این تبديل شدن ها عصبی کننده هستند و نمونه های شوخی تاريک اغلب نامناسب است تا هوشمندانه.يک نکته: نگاه «مافوق آمريکایی» به سازمان سيا عجيب است. هيچ نيازی نيست که يک فيلم، به خصوص فيلمی به عجيب و غريبی اين فيلم، به ترسيم واقع گرايانه ی اين نهاد بپردازد اما اين توصيف به قدری نامعقول و غیرمنطقی است که می تواند به کلی حواس بيننده را پرت کند. فيلمنامه فرض می کند که يتس، به عنوان یک مدير ميانی، می تواند بدون اشتباه ترورهای زيادی را انجام دهد و هيچکس هم نمی تواند او را به چالش بکشد، وقتی که او دیگران را تهديد می کند. رئيس او در سايه ها راه می رود. و به نظر می رسد که سيا بيشتر آدم های روانی را در اختيار دارد تا مأمور.
اگر یک عنصر قابل ستایش در «مافوق آمريکایی» وجود داشته باشد آن تعامل بين جسی آيزنبرگ و کريستن استوارت است. با دوباره شعله ور کردن جاذبه ای که قبلاً در «سرزمين ماجراها» نشان داده بودند اين دو به صورت دو عاشق واقعی، قانع کننده هستند. استورات با فاصله گرفتن از سری فيلمهای «گرگ و ميش»، يک بار ديگر قدرت بازيگری که در کارهای اولش مشهود بود را نشان می دهد. آيزنبرگ انتخاب خوبی برای ايفای اين نقش است. کان بريتون درنقش قهرمان تنهای مايک در داخل سيا تاثير کمتری دارد. تافر گريس، جان لگوايزامو (به عنوان دلال مواد مايک) و والتون گوگينز (در نقش قاتل خندان) بازی اغراق آميزی از خود نشان می دهند.با تمام اين اوصاف، حداقل «مافوق آمريکایی» فيلم کسالت آوری نيست. بعد از يک شروع آهسته، سرعت داستان بيش از حد زياد می شود و اکثر سکانس های اکشن نمايش داده می شوند. دوست داشتنی بودن کاراکترها باعث می شود که بيننده به بيشتر صحنه های بی معنا توجه نکند اما فيلم به طور کلی از ايده های بسيار اشباع شده است و بين کمدی و خشونت مدام در کش و قوس است و همین به فيلم ضربه زده است.
منبع :
فیلم نگاه
دیدگاه ها
آخه جسی ایزنبرگ چکارش به فیلم اکشن؟ اصلا به فیزیک و چهره ش می خوره؟ عقل هم خوب چیزیه به خدا.