سلاخی در سرسرا

دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۳۱

  • نویسنده : ونسان مالوزا
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : کایه دو سینما

اگر تا همین چند وقت پیش می شنیدیم قرار است از کوئنتین تارانتینو اقتباسی از «جانگو»ی کوربوچی (1966) و البته تمام اسطوره سازی های اغراق آمیز وسترن اسپاگتی ببینیم، انتظار داشتیم با تقلیدی پرزرق و برق در همان حال و هوای "گرایند هاوس" رو به رو شویم. اما انگار بعد از «حرام زاده های بی آبرو» (2009) چیره دستیِ خودنمایانه ی کارگردان به بستری منتقل شده که چندان آشنا نیست و در آن، اکشن و دیالوگ های موزونی که مثل بمب ساعتی عمل می کنند، درهم می آمیزند. «جانگوی زنجیرگسسته» حرکت خود را از همین بستر آغاز می کند و به همین علت، سکانس های نادر و گذرایی که با رگه هایی از نوعی طنزِ بلوغ یافته (مثل مواجهه ی سریع و کم و بیش تحمیلی جیمی فاکس و فرانکو نرو بازیگر نقش قهرمان کوربوچی) همراه اند، انگار در چنین بستری مضحک به نظر می رسند. یکی از صحنه های آغازین فیلم که نشان می دهد برنامه دیگری در سر دارد، آنجاست که شولتس (کریستوفر والتس) جایزه بگیر آلمانی که جانگو را زیر پروبال خود می گیرد، با خونسردی هرچه تمام تر یک کلانتر فاسد را جلوی چشم همه از پا درمی آورد و بعد برای ساکنان و اهالی شهر حکم جلب بلندبالایی را قرائت می کند که نشان می دهد کارش قانونی بوده است: همین معلق ماندنِ کنش به واسطه ی کلام و همین ابتر ماندنِ شناخته شده ترین نشانه ی وسترن ایتالیایی (دوئلی که داغِ دیده شدنش تا به پایان فیلم به دلمان می ماند) باعث می شوند که از «جانگوی زنجیرگسسته» یک بازسازیِ "در نطفه خفه شده" ارائه شود که عملاً هیچوقت نتوان درباره ی آن بحث تقلید را مطرح کرد.

نشانه ی فروکش کردن حس خودنمایی کارگردان این است که قهرمان فیلم هیچ نشانی از آن انتقام جوی تک افتاده ی مشت گره کرده ای که در اغلب کارهای تارانتینو به تصویر کشیده شده است (و نقطه ی اوج آن در شخصیت اوما تورمن در «بیل را بکش» دیده می شود) به همراه ندارد اما به گونه ای متناقض، بیش از دو ساعت، خود را به دوستی جدید مثل شولتس "زنجیر می کند" که هرچند یک آدمکش جایزه بگیر بی مسلک و بی رحمی است اما نسبت به جانگو، از خود بزرگ منشی و انسان دوستی بی اندازه ای نشان می دهد. روایت پردازی حول و حوش این دو نفر به گونه ای است که انگار با تابلویی غیرمنتظره از اوضاع اجتماعی طرف شده ایم، چرا که فیلم با توسل به الگوی رهایی یافتگیِ جانگو، به طرح موضوع سیاهپوستان و برده داری می پردازد که به ندرت در تاریخ وسترن اروپایی یا آمریکایی شاهد آن بوده ایم. «جانگوی زنجیرگسسته» فرای ترسیم پیوند میان وسترن اسپاگتی و فیلم های سیاهپوستی (و با موضوع برده داری)، دست به کاوشِ پویاییِ شگفت انگیزی می زند که در رابطه ی رمزآمیز میان دکتر آلمانی و دستیارش برقرار می شود؛ هر دوی اینها از "اقلیت های خارجی" هستند و عطش انتقام (شولتس از جانگو برای پیدا کردن ردِ دشمنان و افراد تحت تعقیب استفاده می کند و قول می دهد در ازای آن زنش را که در مِلکی دورافتاده محبوس شده پیدا کند) آنها را به سوی غرب دوری رهسپار می کند که کاملاً سرسپرده ی قوانین زشت و غیرانسانی برده داری سیاهپوستان است. در آنجا با گستره ای مواجهیم که سفر دون کیشوت وار به سوی مزرعه ی بزرگِ کندی لند را به نوعی هبوط تدریجی در طبقات جهنم تشبیه می کند. از دیگر سو، با لذت گستاخانه ی سینماگری رو به رو می شویم که قصد دارد در این فیلم به واکاویِ الگوهایی بپردازد که به اندازه ی شخصیت شوالیه سیاه یا همان زیگفرید جدید مدهوش کننده ی تمامی مردمان غرب، غافلگیرکننده و تکان دهنده هستند.

هرچند «جانگوی زنجیرگسسته» بار دیگر دفاع از اقلیت ها را با افراط گرایی و نوعی طنز شیرین (اکثر سفیدپوستان هیولاصفت هایی آشغال و بوگندو هستند) مطرح می کند، اما پرسش تاریخی در این فیلم به شیوه ای کاملاً جاه طلبانه مورد بررسی و کنکاش قرار می گیرد. این موضوع برگرفته از عمق نگاه آمریکایی سینماگر است که خودش هم گهگاه اسیر سوءتفاهم دیگرانی می شودکه با او در کشورش مثل یک غریبه رفتار می کنند. چنین نگاهی را می توان این گونه خلاصه کرد: در این نوع سینما می توان همه چیز را به سُخره گرفت (حتی نازیسم را در «حرام زاده های بی آبرو») اما نمی شود با موضوع سیاهپوستان شوخی کرد. در واقع مفصل بندی «جانگوی زنجیرگسسته» مبتنی بر یک اصل تنش آفرینیِ نسبتاً پیچیده است و با آن دست فیلم هایی که در آنها مقوله ی انتقامجویی به یک جور مسابقه ی تیراندازی با هدفِ پروازی خلاصه می شود؛ بسیار فاصله دارد. تعلیق فیلم در فصل مربوط به مزرعه ی کندی لند که انگار گونه ای از اردوگاه نگهداری و پرورش برده ها با مدیریت سرسختانه ی شخصیت فرومایه ی گالوین کندی (لئوناردو دی کاپریو) است، و به ویژه در صحنه ی به شدت نفس گیر غدا خوردن که در جریان آن شولتس و جانگو خود را مشتری جا می زنند، گسترش می یابد.

سبک نوشتاری تارانتینو برگ برنده اش را در انحراف از معیارها پیدا کرده و از این پس تمام گستره و توان شورانگیز خود را مدیون هنر تعویف اندازی تارانتینو است. بر خلاف شخصیت اولِ تخت و شفاف در «بیل را بکش»، در اینجا با تعدد شخصیت هایی رو به رو هستیم که نقش هایشان را دست به دست می کنند. در واقع در این فیلم، حتی بیش از شخصیت خونما و فاسد کندی، این شخصیت شگفت انگیز سرپیشخدم استیفن (با بازی تشخص ناپذیر و در عین حال خارق العاده ی ساموئل ال. جکسون) است که مثل یک سرپیشخدمتِ پریشان احوال، جدی ترین تهدیدهارا علیه شولتس و جانگو اعمال می کند و مدام در طول صحنه ی غدا خوردن کندی لند در تدارک این است که به نوعی نقاب از چهره ی آنها بردارد. شیطان صفت واقعی و چهره ی اصلی ترحم برانگیز و [فریتس] لانگی در «جانگوی زنجیرگسسته» کسی نیست جز این نوکر تازه به دوران رسیده و سرسپرده، این شخصیت سرشار از بزدلی، و این تجسم نفرین اجتماعی که فراموش ناشدنی ترین چهره ی خود را فیلم پیشکش می کند و جانگو را به سمت و سویی سوق می دهد که در فصل نهایی فیلم رویاروی وی قرار گیرد. وی به عنوان شرِ مطلق (همچون دنباله ی نفرین شده ای بر زندگی کندی) پاسخ متقارنی است به دو شخصیت جانگو-شولتس و بدین ترتیب بن مایه ی مانوی سناریو - قدرت سیاه در برابر قدرت سفید – را به هم می ریزد تا آن را به سطحی ظریف تر و پیچیده تر از آن چیزی برساند که جنون بازیگوشانه تارانتینو در روایت های گوناگون انتقام، ما را به آنها عادت داده بود.

دیگر ایده ی عمده ی فیلم در شیوه ای نهفته است که بر اساس آن این تابلوی تصویری از فضای باز به یک فضای درامِ سالنی یا نوعی فیلم ترسناک یا ژانر وحشت در فضای بسته منتقل می شود. وسترن اسپاگتی قلمروی تصاویر چشم نواز است و این همان چیزی است که تارانتینو با استفاده ی شگفت انگیز از ایده ی برگشت ناپذیریِ فضاها یادآوری می کند و چشم اندازهای باشکوه نماهای ابتدایی را به محض ورود کندی به بازی، با تالارهای دلگیر و خفقان آور جایگزین می کند. وقتی کندی وارد داستان می شود، خانه ای مجلل به عنوان صحنه ی نمایش نبرد تن به تنِ دو برده مورد استفاده قرار می گیرد و این صحنه با چنان درنده خویی و وحشیگری همراه می شود که تا به حال کسی نمونه ی آن را ندیده است. فیلمساز با به خدمت گرفتن قوه ی تخیل ساده زیستی و هنر استادانه ی القاکنندگی، اوج قدرت انحراف از معیارهای ژانری را در مزرعه ی کندی رقم می زند. جدای از صحنه ی شام از قابلیت فضای تئاتری سالن و تله های آن (آشپزخانه و کتابخانه ای که برای گره گشایی از دروغ ها و رابطه ی بین کندی و خواهرش مورد استفاده قرار می گیرند) بهره می برد، وحشت انگیزترین صحنه در واقع آنجایی است که کندی در دفتر کارش یکی از تئوری های نژادپرستانه ی خود را برای دو قهرمانِ نقاب از چهره افتاده توضیح می دهد و همزمان، با وسواس جمجمه ی نگهداری شده ی یکی از سرپیشخدمت های قبلی خانه را اره می کند. این صحنه به سینمای وحشت نزدیک می شود اما در همین قاب سرد نیز رابطه ای گرم و صمیمی را [میان شولتس و جانگو] حفظ می کند و به واقع تاروپود روابط آشفته ی بین شخصیت هایی را که با هم پیوند دارند ازبین می برد (در این جمجمه ی از هم پاشیده چیزی جز آینده ی وحشتناک سرپیشخدمت استیفن دیده نمی شود).

با اطمینان می توان گفت آنچه «جانگوی زنجیرگسسته» از وسترن اسپاگتی وام می گیرد، صرفاً همین انباشت رفتارهای بیمارگونه، سادیسم و ظرافت طبع است که واعا در وسترن آمریکایی هیچگاه مورد استفاده قرار نگرفته اند. شاید تا همین چند وقت پیش می شد انتظار داشت که تارانتینو صحنه ی پر از خون و خونریزی دریده شدن یک برده توسط سگ ها را به تصویر بکشد، اما در این فیلم چیزی جز تمرکز زاویه ی دوربین بر روی نگاه وحشت زده ی شخصیت نسبتاً باشکوه شولتس نمی بینیم. شولتس همان شخصیتی است که ناراحتی اش نشان از ناراحتی یک آدمکش خونسرد ندارد بلکه ناراحتی یک آریستوکرات اروپایی است که از جهنم درنده خویی و وحشیگری که در پیش چشمانش گسترده شده، به حال تهوع افتاده است. تنها چند وسترن اسپاگتی منحصربفرد توانسته اند تا به این حد گروتسک و درنده خویی را به فضای بی رمق فیلم های آمریکایی تزریق کنند («سکوت بزرگ» کوربوچی که تارانتینو دکورهای پوشیده از برف برای نگهداری اجساد را از آن وام می گیرد، «کُما»ی انزو کاستلاری با آن قهرمان دورگه اش، «و خدا به قابیل گفت» آنتونیو مارگرینی و اشباح رمانتیکش) و احساس می کنیم که این میراث بی پایان، با آن سیاهی گوتیک و زهرآلودش و همچنین با آن جنبه های تئاتری اش، بسیار بیشتر از شاعرانگی کسانی مثل سرجیو لئونه یا سرجیو سولیما، در فیلم تارانتینو جای می گیرد. هوای ناپاک "ادبیات گوتیک جنوب آمریکا" روی «جانگوی زنجیرگسسته» سایه می اندازد و هر یک از سکانس های آن را با زیبایی باشکوه زهرآلودی تحت سلطه و انقیاد خود در می آورد. از کارگردان «سگ های انباری» و در دورانی که تولیدات "گرایندهاوس" به صورت خودکار روی پرده می آیند (نگاهی به فیلم هولناک «مردی با مشت های آهنین» اثر آر زِد اِی بیندازید) نمی شد انتظار خبری بهتر از ساخت این فیلم داشت.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

بردیا زمانی
  •  10
  • |
  •  16
  • |

    بهتر از این نمیشد فیلمی درباره نژادپرستی و برده داری و غرب وحشی ساخت.

    مهسا حسینی
    •  15
    • |
    •  11
    • |

      نمی دونم چرا اصلا فیلم رو دوست نداشتم. این همه تعریف و تمجید از فیلم رو درک نمی کنم.