- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : محسن کاراندیش
اگر به تماشای «در دل دريا»ی ران هاوارد برويد با يک بليت میتوانيد دو فيلم تماشا کنيد. اولی ماجرای هيجان انگيز کشتی است که برای به دست آوردن يکی از ارزشمندترين کالاهای زمان خود، يعنی روغن نهنگ عنبر - بزرگ ترین نهنگ دندان دار دنیا -، راهی آبهای دورافتاده میشود. اين کمی شبيه به مجموعه "مرگبارترين شکار" در اوايل قرن نوزدهم است، همراه با کمی «طوفان سهمگين» (وولفانگ پترسون-2000). دومی داستان يک نجات است، داستان سفر اديسه وار 90 روزه ی مردانی که از دست مرگ بر کشتی شکسته شناوری روی اقيانوس به دنبال نجات می گردند. هاوارد تقريباً بيش از حد توانش در اين فیلم تلاش کرده- برای اين که يک داستان حماسی با اين ابعاد بتواند جواب بدهد بايد آرام آرام روايت شود- اتفاقی که در قالب يک زمان دو ساعته رُخ نمی دهد. بنابراين، برای سرعت بخشیدن به اتفاقات، شاهد وجود يک راوی، چندين پرش زمانی و تاکيد بر مناظر به جای کاراکترها هستيم.«در دل دريا» بر اساس يک داستان واقعی مبتنی بر داستانی واقعی است. در اين فيلم بخش زیادی از صحت تاريخی داستان در لابه لای عمق روایی آن گم شده است. معروف است که هرمان ملويل اثر شاخص کلاسيک خود، «موبی ديک»، را بر اساس داستان غرق شدن کشتی شکار نهنگ اسکس در سال 1820 نوشته است. داستان جانبی اين فيلم ملويل را (حول و حوش سال 1848) در حال مصاحبه با تنها بازمانده اسکس، توماس نيکلسون نشان میدهد. فلش بکهای راهنما بخش اعظمی از فيلم را تشکيل میدهند. گرچه صحنه های مربوط به ملويل رابطه ی بين اسکس و موبی ديک را نشان میدهند، به نظر فرعی و پررخوت هستند و امکان استفاده از کات های سریع و میان برِ روایی زياد را فراهم میکنند.
داستان اصلی اسکس را، به فرماندهی جورج پولارد، دور از خشکی در جستجوی پر کردن 2000 بشکه با روغن نهنگ دنبال میکند. اين سفر میتواند به هر کجا از يک تا سه سال طول بکشد. پولارد، ناخدای بی تجربه ای ست که رابطه غیردوستانه و تحکم آمیزی با معاون اول با تجربهاش، اوون چيس دارد. حس انزجار دو جانبه آنها را وادار به اين میکند که هر چه سريعتر مأموريت را به پايان برسانند تا از شر يکديگر خلاص شوند. بعد از يک موفقيت اوليه (يک سکانس پرهيجان و ديدنی با جزئيات فراوان از شکار و کشتن يک نهنگ)، آنها مدام شکست میخورند تا اين که يک سرنخ به آنها نويد پر کردن بشکههايشان را میدهد. اما وقتی که آنها به اين منطقه ی مرگبار میرسند، خودشان از شکارچی به شکار تبديل میشوند به طوری که نهنگ غول پيکری با کشتی اسکس همچون يک اسباب بازی رفتار میکند.
تبليغات فيلم ممکن است به بيننده اين گونه القا کنند که اين نهنگ بيش از آنچه در فيلم ديده میشود در اين فيلم حضور دارد. غير از صحنههایی که تخريبِ اسکس را نشان میدهند، اين نهنگ نقش چندانی ندارد. فيلمنامه چند بار ديگر آن را برای تزريق اکشن و تعليق و هیجان به فيلم برمی گرداند اما اين فيلم داستان ميل شديد يک دريانورد برای ازبين بردن يک نهنگ نيست، بلکه داستان گروهی از مردان است که هر کاری که برای زنده ماندن روی يک قايق نجاتِ بدون آذوقه و نبود هر گونه اثری از خشکی انجام می دهند. برخی کارهایی که میکنند قشنگ نيست: به "زنده ماندن و جان سالم به در بردن" فکر کنيد.
بزرگترين مشکل «در دل دريا» ماهيت اپيزوديکش است. به خصوص در طول دوران پس از غرق شدن کشتی، اتفاقات يکنواخت پيش نمیروند. معلوم نيست که آيا مشکل از فيلمنامه بوده يا تدوين اما در کمال تعجب شاهد نبود تنش و صحنههایی هستيم که قرار بوده يک واکنش قوی و تاثیرگذار را ايجاد کند اما قادر به تحريک اين واکنش قابل انتظار نيستند. کاراکترها تخت و تک بُعدی هستند و تعاملات شان ژنريک است- تا اين که آن قدر ضعيف میشوند که با بی تفاوتی کف قايق دراز میکشند و زير نور خورشيد پخته میشوند. اکثر مردانی که در فيلم هستند تيپهای آشنایی دارند- ناخدای متکبر و غيرقابل اطمینان؛ معاون شجاع و قهرمان؛ نوچه های سختکوش و مشتاق دانستن و ... در سطح دراماتيک، «در دل دريا» چيز زيادی برای موفقيت کامل ارائه نمیکند.
فیلم از نظر بصری و هيجانی دلايلی برای پرداخت بهای بليت سينما و تماشای آن در سالن سينما ارائه میدهد. لحظات باشکوه زيادی در فيلم وجود دارند مثلاً وقتی که نهنگ به هوا میپرد يا وقتی که کشتی با بادهای سهمگين يک طوفان خشمگين بالا و پایین میرود. اين لحظات روی يک صفحه نمايش کوچک رنگ میبازند. از سوی ديگر، فرمت سه بُعدی، این بار جواب میدهد. يک بار ديگر آن چيزی غير از يک بار اضافی و زحمت استفاده از عينکهای سه بُعدی به همراه ندارد.
گرچه اين فيلم بازيگرها نيست، کريس همزورث در نقش چيسِ ازخودراضی اما دوست داشتنی تاثیرگذار است- اين يکی از بهترین ترين بازیهای او بعد از حضورش در فيلم ديگر هاوارد يعنی «شتاب» (2013) است. اما بنجامين واکر مهارت و تسلط کمتری نشان میدهد. بازی او بيشتر حاشيه ای است، در نتيجه ايجاد يک حس برای ناخدا پولارد دشوار است. سه بازيگر حاضر در داستان جانبی، بن ويشاو، برندان گليسون و ميشل فایرلی- بی استفاده هستند.
در پايان، بايد بگويم که همان حسی که نسبت به فيلم «اورست» (2015) داشتم به «در دل دريا» نيز دارم. هر دو فيلم درباره قدرت طبيعت و غرايز بقای انسان هستند. هر دو دارای تصاوير بصری فوقالعاده ای هستند. و هر دو فاقد قوام داستانی (که بيشتر به دليل محدوديتهای زمانی است) هستند. فيلم بين افرادی که عاشق داستانهای دريانوردی و صحنه های تقابل انسان و طبيعت هستند طرفدارهای زيادی پيدا خواهد کرد. به عنوان پلی برای پر کردن شکاف بين اکرانهای عيد شکرگذاری و بزرگترين رويداد سينمایی سال 2015، میتواند انتخاب خوبی باشد.
دیدگاه ها
یک ماجراجویی دریایی. از اون دسته فیلم ها که من عاشقشم.
من که فیلم رو دوست داشتم. ران هاوارد همیشه آدم رو سر شوق میاره.