- نویسنده : پیتر برادشاو
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
- |
- منبع : گاردین
«مادر من» فیلمی است گرم، صمیمانه،
شوخ و جذاب. بهترین فیلم نانی مورِتی بعد از «اتاق پسر» (2001) است که در آن بار
دیگر به مضامین سینما، زندگی و پیوندهای خانوادگی و گناه در خانواده می پردازد،
هرچند این مضامین در اینجا با نگاهی متعدل تر و ملایم تر پرداخت شده اند. او حتی
با بازیگوشی یک امضای تصویری دیگر را تکرار می کند: یک موتور وِسپا، که والدین
نگران و میانسال راندن آن را به دخترشان آموزش می دهند.
«مادر من» تا حدودی فیلمی است درباره ی ماجرای ساختن یک فیلم و تشخیص این که هر چقدر هم که این شغل به طور آشفته ای واقعی و اضطراری است، فیلمسازی در واقع تهاجمی است از سوی واقعیت خارجی. واقعیتِ واقعی است که هر سو هجوم می آورد و همه جا را احاطه می کند. با وجود این که محل وقوع ماجراهای فیلم شهر رُم است، حال و هوای آن به «روز به جای شب» تروفو نزدیک تر است تا مثلاً «هشت و نیم» فلینی.
کارگردانی در اواسط فیلمبرداری یک فیلم پرتکلف است، هر چند بر مبنای طرح کلی اعتصاب اجتماعی-رئالیستی، که عنوان پرشور و حاکی از همبستگی "ما اینجا هستیم" را یدک می کشد. فیلم درباره ی کارگران کارخانه ای است که در اعتراض به مالک جدید کارخانه که قصد دارد تعدادی از کارگران را اخراج کند، تحصنی را ترغیب می دهند. کارگردان مارگریتا است که بی نهایت آرام و توانا ولی آشفته است؛ از همسرش که پدرِ دختر چهارده-پانزده ساله اش است جدا شده و حالا نامزدش را که یکی از بازیگرهای فیلمش هم هست، ترک می کند. و با وجود ظاهر خونسرد و حرف های پیچیده ای که با ملایمت و آرامشِ ظاهری بیان می کند، این عمل را مشخصاً با بی تفاوتی متکبرانه ای انجام می دهد.
او باید این موقعیت را در کنار یک بحران فزاینده اداره کند؛
مادر پیرش آدا در بیمارستان است و مارگریتا نمی خواهد شرایط رو به احتضار او را
بپذیرد. برادرش جیووانی که نقش او را خودِ مورتی بازی می کند، کسی است که از محل
کارش مرخصی می گیرد و هنگام ملاقات مادر او را جا به جا می کند و اکثر کارهایش را
انجام می دهد. بنرهایی شبیه به بنرهای اعتراضی که خویشاوندان بعضی از بیماران با شعارهای
"روحیه بخش" روی دیوارهای خارجی بیمارستان نصب کرده اند به شکلی پنهان
پلاکاردهای فیلم مارگریتا را به یادش می آورند؛ او در نسبت با گذشته ی زندگی خودش
گرفتار کابوس هایی می شود که وضوحِ سینمایی دارند. هنگام بیدار شدن از یکی از آنها
با یک خرابی ذر آپارتمان خود مواجه می شود که در ابتدا خودش (و ما تماشاگران) فکر
می کند آن هم یک رویای ناخوشایند دیگر است. به این ترتیب ناچار می شود به آپارتمان
مادرش که محل بزرگ شدن خودِ او بوده نقل مکان کند، و خاطراتش او را تا مرز نوعی
فروپاشی نهانی و ناشناخته پیش می برند.
مورتی ابتدا به نحو درخشانی این تصور را در مخاطب ایجاد می کند که مادرِ مارگریتا یک مامانِ پیرِ آرامِ کوچک اندام است، و این فرزندان او یعنی مارگریتا و جیووانی هستند که اولین نسل روشنفکران موفق خانواده محسوب می شوند. اما بعدتر این تصور را با گذاشتن این حرف در دهان آدا که اینجا در بیمارستان "هرچه سن و سالت بیشتر باشد فکر می کنند خرفت تری، در حالی که در واقع برعکس است و تو داناتری" به چالش می کشد. اما آدا صرفاً از خرد ذاتی بهره نمی برد؛ او در واقع یک معلم بازنشسته ی ادبیات کلاسیک است، متخصص باابهت و سختگیری که کتابخانه ی بزرگ شخصی اش یکی از چیزهایی است که مارگریتا را در آن آپارتمان قدیمی عذاب می دهد: او احساس می کند که دخترش لیدیا را باید به فراگیری زبان لاتین تشویق کند.
گذشته از این، مورتی رابطه ی مادر و فرزندی را بار دیگر درون
سبک خود تکرار می کند: مارگریتای خسته و به ستوه آمده باید برای آن بازیگر نقش
اولِ فیلمش، آن بچه ی گنده ی لوس و نُنُرِ از خودراضی و البته دوست داشتنی، نقشی
مادرانه ایفا کند. بازیگر نقش اول یک بازیگر آمریکایی به نام بری هاگینز است با
بازی فوق العاده ی جان تورتورو، که مثل مورتیِ این سالها در بهترین شرایطش ظاهر می
شود. بری جذاب و احساساتی است و از بودنش در رُم مثل بچه ها هیجان زده است. در
حالی که میزبانان آسان گیرش را تا پاسی از نیمه شب با حرف زدن و نوشخوارگی بیدار
نگه می دارد، حوصله شان را با خاطراتش از کار با کوبریک که خواسته هایش مانع از
حضور او به هنگام تولد پسرش شده سر می برد. طنین این شوخیِ بی معنی عملاً در لحظه
ای دلخراش در اواخر فیلم انعکاس می یابد. سکانس خیلی بامزه ای در فیلم هست که بری
باید اتوموبیلی را براند: آیا ماشین را باید روی یک حمل کننده و فیلم رو قرار داد
یا بری باید واقعاً رانندگی کند، آن هم در حالی که پایه های نور و دوربین روی شیشه
ی جلوی ماشین نصب شده اند و این موقعیت او را در معرض خطر تصادف قرار می دهد؟ این
استعاره ای بامزه و خنده دار است برای خطراتی که ساختن زندگی یک فرد روی پرده ی
سینما به همراه دارد.
جنبه ی فمینیستی ظریف و غیرموکدی در این فیلم وجود دارد: مارگریتا و مادرش آدا هر دو در محیط آکادمیک و فیلمسازی (که هنوز در خصوص سیاست های جنسیتی هنوز بسیار محافظه کارند) عهده دار مشاغل و مسئولیت هایی بوده یا هستند که عموماً به مردها واگذار می شود. شک دارم که مورتی یک تجربه ی شخصی یا خودزندگینامه ای را با جا به جایی جنسیت نقش اول تصویر نکرده باشد: کارگردانِ مردی که درگیر مرگ مادرش است و خواهری دارد که اکثر مراقبت های بیمارستانی بر عهده ی اوست. به هر حال مهم نیست. «مادر من» فیلمی است به شدت هوشمندانه، سرگرم کننده و لذتبخش.
دیدگاه ها
وراجی های جان تورتورو اعصاب خردکنه. در ضمن اصلا هم بامزه و جذاب نیست. در عوض مورتی و مارگریتا بای خیلی خوب هستن.
نانی مورتی دوست داشتنی. به نظرم بهترین فیلم مورتی پس از "اتاق پسر".