تصاویری فراموش نشدنی و قدرتمند از جنگ

یکشنبه ۶ دی ۱۳۹۴ ساعت ۸:۴۵


استیون اسپیلبرگ طی سال اخیر فعالیت فیلمسازیِ خود که اغلب اوقات فیلم هایش را به صورت زوج تولید کرده است و فیلم پرفروش و تماشاگرپسند را در کنار پروژه ای جدی تر و مفهومی قرار داده است. به عنوان مثال، او در سال 1993، کمی بعد از اکران «پارک ژوراسیک» فیلم «فهرست شیندلر» را روانه بازار کرد. در سال 1997، فیلم های «دنیای گم شده» و «آمیستاد» را روانه پرده سینماها کرد، و در سال 2005 هم از او شاهد ساخت فیلم های «جنگ دنیاها» و «مونیخ» بودیم. امسال (2011) هم با دو فیلم «ماجراهای تن تن» و «اسب جنگی» این روند را ادامه داده است. این دو فیلم با فاصله زمانی کوتاه از یکدیگر اکران شده اند و احتمالا هر دو نیز در پی جذب گروه مشترکی از تماشاگران هستند. از میان فیلم های دراماتیک اسپیلبرگ در سال های اخیر، احتمالا «اسب جنگی» یکی از ناموفق ترین تجربه های او به شمار می رود. می توان گفت فیلم آنچنان "اسپیلبرگی" نیست و ویژگی های سبک کارگردانی اسپیلبرگ در این فیلم کمتر به چشم می خورند و از این لحاظ می توان آن را در کنار فیلم های «همیشه» (1989) و «هوک» (1991) قرار داد. «اسب جنگی» به هیچ وجه فیلم بد یا ضعیفی نیست، اما نمی تواند آنطور که برای ساخت آن تلاش شده، روایتی حماسی و تاثیرگذار از کار در بیاید و بیشتر شبیه مجموعه تصاویری از دوران جنگ جهانی اول است که چیدمان آنها در کنار هم فاقد انسجام و یکپارچگی لازم است و متاسفانه فیلم نمی تواند رابطه ی حسیِ محکمی با تماشاگر برقرار کند. جذابیت اصلی «اسب جنگی» نه در نحوه ی برانگیختن احساسات مخاطب، بلکه در بازسازی فوق العاده میادین و صحنه های نبرد در جبهه های جنگ جهانی اول و زیبایی برخی از صحنه های بی نظیر و خیره کننده ای ست یانوش کامینسکی به عنوان مدیر فیلمبرداری موفق به خلق آنها شده است.

«اسب جنگی» سرگذشت اسبی به نام جوئی را دنبال می کند که متولد و پرورش یافته ی شهر دِوون (در جنوب غربی انگلستان) انگلستان است. جوئی تنها اسب خانواده سه نفره ی ناراکوت است: پسر خانواده، آلبرت (جرمی اِروین) که در واقع اسب متعلق به اوست، پدرش تِد (پیتر مولن) و مادرش رِز (امیلی واتسون). وقتی مالک زمین ها، آقای لیونز (دیوید تولیس) خانواده را تهدید می کند که در صورت عدم پرداخت اجاره، حق استفاده از مزرعه را از آنها سلب می کند، تِد ناچار می شود جوئی را به یک ستوان نیرو زمینی ارتش به نام جیمز نیکولز (تام هیدِلستون) بفروشد. نیکولز که عضو هنگ سواره نظام است خیلی زود به همراه جوئی راهی جبهه های جنگ در نبردهای ابتدای جنگ جهانی اول می شود و بعد از کشته شدن او، آلمان ها جوئی را تصاحب می کنند. در طول سال های بعد، جوئی گاهی باید آمبولانس و واگن های های امدادرسانی را جا بجا کند، و گاهی هم ارابه های سنگین توپ و واگن های مهمات، و گاهی هم باید نقش حیوان خانگی یک دختر بچه ی روستاییِ فرانسوی به اسم امیلی (سلین باکِنز) و پدربزرگش (نیلز آرِستراپ) را بازی کند. وقتی آلبرت به سن قانونی می رسد به ارتش بریتانیا می پیوندد، همیشه در فکر جوئی ست و جبهه های جنگی را در جستجوی او زیر و رو می کند. با این حال احتمال اینکه او موفق شود اسب محبوبش را پیدا کند از احتمال پیدا کردن سوزنی در انبار کاه ضعیف تر است.

بزرگ ترین مشکلی که اسپیلبرگ و فیلمنامه نویسهایش ریچارد کورتیس و لی هال با آن مواجه بوده اند، مربوط به ساختار فیلمنامه است. رمان مایکل مورپارگو از دید و منظر اسب نوشته شده است اما انجام چنین کاری در سینما بدون استفاده از روش به کار رفته در مجموعه تلویزیونی «آقای اِد» (1958-1966) بسیار مشکل است، چرا که این روش ارزش فیلم را پائین می آورد و مانند این است که آدمی ادای خودش را در بیاورد. فقط در فیلم های انیمیشن است که حیوانات می توانند صحبت کنند بدون اینکه احمقانه به نظر برسد. بنابراین، با وجود اینکه در «اسب جنگی» جوئی شخصیت اصلی است اما در صحنه هایی هم که اسب حضور دارد، تمرکز اصلی بر روی انسان هاست. در نتیجه ما شاهد حضور شخصیت های فرعی زیادی هستیم که نمی توانیم نسبت به هیچکدام از آنها احساس خاصی داشته باشیم. رابطه ی حسی و عاطفی، نهایتا بین ما و جوئی شکل می گیرد، اما آدمی مشکل می تواند نسبت به اسبی که روی پرده سینما می بیند دلبستگی عمیقی پیدا کند، هرچقدر هم که برای این اسب خصوصیات و جنبه های انسانی در نظر گرفته شده باشد. از آنجایی که بسیاری از صحنه های احساس برانگیز و تاثیرگذار «اسب جنگی» مربوط به حیوانات است، اسپیلبرگ نتوانسته است در این فیلم از توانایی بالای خود در تحت تاثیر قرار دادن تماشاگران، به اندازه آثار قبلی بهره جوید.

مشکل دیگرِ فیلم نقش آفرینیِ جرمی اِروین است. این نخستین تجربه بازیگریِ او در عرصه ی سینماست و بیشترین زمان حضور بر روی پرده نیز در این فیلم از آنِ اوست. تصویری که اِروین از آلبرت ترسیم می کند، خشک، یکنواخت و بی روح است و همذات پنداری یا همدردی کردن با شخصیت او را بسیار مشکل می کند. بازی او در بزخی صحنه ها بیش از اندازه اغراق آمیز و تصنعی به نظر می رسد و در برخی صحنه های دیگر بیش از حد محتاطانه و کلیشه وار. شاید دلیل این مشکل، اجبار برای همبازی شدن با یک اسب باشد. نقش آفرینی و بازی بقیه گروه ، از جمله بازیگران ارزشمندی چون پیتر مولن، امیلی واتسون و دیوید تولیس و همچنین هنرپیشه کهنه کار و باسابقه ی فرانسوی نیلز آرِستِراپ از کیفیت خوب و قابل قبولی برخوردار است.

نقطه ی قوت «اسب جنگی» تصویری ست که از جنگ جهانی اول ارائه می دهد. در واقع این جنگ بزرگ در میان سایر نبردهای قرن بیستم، در دنیای سینما دست کم گرفته شده و تا کنون آنطور که شاید و باید حق مطلب در مورد آن ادا نشده است. هنوز هم «در جبهه غرب خبری نیست» (لوئیس مایلستون-1930) مشهورترین و جالب توجه ترین فیلمی ست که از اتفاقات رخ داده در سنگرها و میادین نبرد این جنگ بزرگ سخن می گوید، با این حال فیلم های معدود و انگشت شماری (بخصوص در میان فیلم های جدید) توانسته اند به جایگاه آن برسند. گرچه اسپیلبرگ در «اسب جنگی» به اندازه «نجات سرباز رایان» (1998) صحنه های خونین واقع گرایانه خلق نکرده است، اما تصویری که از میدان جنگ ترسیم می کند به شدت تاثیرگذار است. «اسب جنگی» به عنوان فیلمی خانوادگی ساخته شده و به همین دلیل تلطیف شده است و از همین رو اسپیلبرگ از نمایش خشونت آمیز پرهیز کرده است. در پی تقابل میان روش های جنگی جدید و روش های قدیمی، و همچنین پیشرفت تکنولوژی که منجر شد قواعد جنگی مهار شده تر و "متمدنانه تر" شوند، آنچه که در جنگ جهانی اول گذشت مانند معمایی رمزآمیز و سرشار از تناقض های منطقی به نظر می رسید. اسب های جنگی قاعدتا متعلق به دوران گذشته بودند، اما میلیون ها اسب در این جنگ کشته شدند. اسپیلبرگ هم به مانند سایر فیلمسازانی که به این مسائل پرداخته اند، به شایستگی این نکات را به تصویر کشیده است. بخصوص صحنه ای که اسب در میان سنگرها گیر افتاده و زرهپوش جنگی بی توجه از کنار او رد می شود، به خوبی نشاندهنده ی بی معنی بودن استفاده از ابزار سنتی و قدیمی به شیوه ی امروزی ست. در واقع مثل این می ماند که کسی در جنگ با تنفنگ، چاقو به دستش بگیرد. شاید «اسب جنگی» نتواند به اندازه ای که به آن امید می رفت مخاطب را به واکنشِ حسی پررنگی وا دارد، اما تصویرسازی های تاریخی فیلم در انتقال تماشاگر به فضای واقعی جبهه غرب بسیار موفق عمل کرده است.

بایستی به زیبایی صحنه ی پایانی فیلم هم اشاره کنم، صحنه ای که در آن آسمان با ترکیبی از رنگ های زرد و قرمز و نارنجی مثل شعله ی آتش می ماند. این صحنه ها خواه بر اثر عوامل طبیعی خلق شده باشد و خواه از طریق جلوه های بصری، شکوه و گرمای این رنگ ها که زمینه ی تصویر را پوشش می دهند، کمک می کند تا این لحظات حال و هوایی شاعرانه پیدا کند. این همان نوع زیبایی بصری ست که نقاش ها غالبا در پی خلق آن هستند، و به ندرت پیش آمده با این کیفیت بر روی پرده ی سینما نقش ببندد. موسیقی جان ویلیامز نیز به زیبایی و شایستگی هرچه تمام تصویر خلق شده توسط اسپیلبرگ و کامینسکی را همراهی می کند.

«اسب جنگی» در کنار «ماجراهای تن تن» نشان دهنده این است که بالاخره اسپیلبرگ توانسته شکست چهارمین فیلم ایندیانا جونز «ایندیانا جونز و قلمروی جمجمه کریستال» (2008) به دست فراموشی بسپارد و بعد از وقفه کوتاهی که برای ترمیم روحیه خود به آن نیاز داشت، مجددا روی صندلی کارگردانی نشسته است. با اینکه نمی توان هیچکدام از این دو فیلم را "موفقیتی چشمگیر" دانست، اما گوشه ای از ویژگی هایی که باعث شده تا اسپیلبرگ به جایگاه کنونی برسد، در هر یک از آنها دیده می شود. «اسب جنگی» فیلمی تماشاگرپسند است و نسبت به بسیاری از فیلم هایی که چنین لقبی می گیرند ارزشمندتر بوده و در جایگاه بالاتری قرار می گیرد، اما نمایشگر دوران اوج سازنده خود نیست. «اسب جنگی» فیلمی خوش ساخت، قوی و قابل احترام است، اما فیلم فوق العاده ای نیست.


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...