- نویسنده : مایکل فیلیپس
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
روایت سینمایی دیوید فینچر از کتاب پرفروش جیلیان فلین،
یعنی «دختر گمشده»، یک موفقیت پنهان و به دور از هرگونه هیاهوست. فیلم از هر نظر
با کتاب برابری می کند، حتی چیزی بیشتر دارد. بی تردید از نظر فضای شوم و ناخوشایندش
که نور فلورسنتی به رنگ زرد خردلی بر آن حاکم است و به شکلی طراحی شده که شما را
وادار می کند از گوشه ی چشم به آن نگاه کنید، در خود مچاله شوید و بعد کمی خودتان
را خم کنید تا به صحنه نزدیک تر باشید، چیزی بیشتر از کتاب در آن هست.
در فیلم های فینچر و بخصوص در این فیلم خیلی پیش می آید که بازیگران در جلوی پنجره یا در سایه ای که در آن نوری کم سو آن را احاطه کرده قرار بگیرند. این کار عمدی است. فینچر و جف کرونِنوِثِ فیلمبردار که با دوربین دیجیتال کار می کندبه شکل مستقیم فساد فساد اخلاقی را هدف قرار می دهند تا وجدان های خلافکار و مسایل پشت پرده ای کاراکترها آشکار شود. این فیلم به ویژه مناسب زوج هایی که دست کم یک راز نسبتا بزرگ یا کینه و خصومت چندین ساله را در دل خود پنهان کرده اند. فلین در اقتباس از رمان موفق خودبرای فیلمنامه مرتکب چند اشتباه شده که یکی از آنها به این تصور دامن می زند که نویسنده ضدزن است. با این وجود، خیلی چیزها سر جای خودش است، از انتخاب دقیق و عالی بازیگرها تا موسیقی متن پر رمزوراز. مفاهیم تلویحی فیلم به جای خود، ولی ما در اینجا با ماده ی داستانی درجه یک سروکار داریم، استادانه و دلهره آور.
سکانس تیتراژ اول فیلم که در آن تصاویر آشفته و سریع میسوری
– که رکود فلجش کرده – پشت سر هم ردیف می شوند، تدوین درخشانی دارد. داستان فیلم
در این شهر می گذرد. راوی اصلی فیلم نیک دان (بن افلک، که هیچوقت تا به این اندازه
دقیق، حساب شده و موثر بازی نکرده است) نویسنده ی اخراجی مطبوعات منهتن است (خودِ
فلین هم از هفته نامه "اینترتینمنت ویکلی" که در آن مطالب فرهنگی و هنری
می نوشت اخراج شد). نیک با همسرش که او هم نویسنده است برای مراقبت از پدر و مادرش
به کارتیج شمالی در میسوری بازمی گردد. همسر نیک، اِمی (رُزاموند پایک)، دوران
کودکی را تحت مراقبت های سختگیرانه ای سپری کرده و منبع الهام پدر و مادرش در
نگارش سری کتاب های قصه ی «اِمی شگفت انگیز» بوده است.
آنها دو سال زندگی مشترک را در کارتیج شمالی در خانه ای مجلل، شیک و تروتمیز سپری می کنند بدون این که آنچه را که حقیقتا در ذهنشان می گذرد با هم در میان بگذارند. آن وقت متوجه می شوند که مشکلشان جدی است. مادر نیک از دنیا می رود، پدرش به آلزایمر مبتلا شده و به مراقبت احتیاج دارد. ازدواجشان وارد مرحله ی دشواری شده و دیگر پولی برایشان باقی نمانده است. توقع اِمی از زندگی مشترک بیش از این بوده است. در نیویورک که بودند اِمی در وجود نیک مرد رویاهای خود را می دید، مرد خوش پوش و خوش تیپی از اهالی غرب میانه، باهوش و راحت و بی تکلف. نیک هم اِمی را دختری خارق العاده تصور می کرده و این که آمادگی هر تجربه ای دارد و از سرِ او زیاد است. فلاش بک ها به همین مقدار اکتفا می کنند. ماجرای «دختر گمشده» از آنجا آغاز می شود که اِمی از خانه ای که با سپرده ی بانکی او اجاره کرده اند ناپدید شده است.
با در نظر گرفتن پیچیدگی هایی که فلین در تاروپود قصه تنیده
است این معما چند راه حل بیشتر ندارد. یا اِمی را ربوده اند، یا نیک این طور
وانمود می کند که او ناپدید شده و در واقع او را کشته است، یا.... اجازه بدهید در
در محدوده ی شواهد و قراین باقی بمانیم. ابتدا وقتی پایک به عنوان راوی، بخش هایی
از یاددشت های اِمی را می خواند، اطلاعاتی در مورد روزهای خوش او پیدا می کنیم.
اما لحن یادداشت ها خیلی زود این حس را به ما منتقل می کند که حوادث ناخوشایندی در
شُرُف وقوع است. راندا بونی، کارآگاه پلیس محلی که مسئولیت رسیدگی به پرونده دختر
گمشده بر عهده ی اوست، به جرم نیک و به نگاهی در چشم های او فکر می کند که از دید
او مشکوک است. کیم دیکنز نقش بونی را بازی می کند. شخصیت بونی در کتاب فلین یک جور
شرلوک هلمز شهرستانی به سبک شخصیت های مارک تواین است و دیکنز، تجسم زیرکی و هوش و
عقل، به خوبی با او جور درمی آید. علاوه بر این، شخصیت بونی این نکته ی انتقادی را
که فیلم «دختر گمشده» تصویری تک بُعدی از شخصیت زن به نمایش گذاشته است به شدت نقض
می کند.
فلین شخصیت نیک را طوری نوشته و طراحی کرده است که که هر بازیگر بزرگی او را از آن جهت که منفور رسانه هاست درک می کند. سرانجام نیک یاد می گیرد که با کمک وکیل مدافع خبره اش افکار عمومی را به نفع خودش تغییر دهد. نقش وکیلِ نیک یعنی تانِر بولت را تایلر پری بازی می کند. او هم مثل بن افلک تا به این اندازه روی پرده آرام و صادق نبوده است و این موضوع در داستانی معمایی-جنایی که بر لایه های دروغ و فریب بنا شده عجیب به نظر می رسد.
با اطمینان می شود گفت که اِمی، که پایک او را در قالب
مجموعه ای از معماهای پاک و بی نقص به تصویر کشیده، یک جور آفتاب پرست یا شخصیت
چند چهره است و فلین هم در مصاحبه هایش گفته است که «دختر گمشده» از چهره ی
دروغینی که بسیاری از ازدواج های مدرن به خود می گیرند پرده برمی دارد. یکی از
اشکال های ساختاری فیلم این است: در کتاب، فلین وقایع قصه را از دو زاویه ی دید
موازی به خوبی روایت می کند به شکلی که اِمی به اندازه ی نیک دیدگاه خود را نسبت
به ازدواج و مسائل و مشکلات مرتبط با آن مطرح می کند. اما فیلم کفه ی ترازو را به
نفع نیک سنگین تر می کند. همین طور، فیلم بعضی اطلاعات مربوط به اولین گره گشایی
اصلی داستان را زودتر از زمان در اختیار مخاطب قرار می دهد. فیلم هم مثل رمان در
معرض این خطر قرار دارد که در یک چهارم پایانی اش اُفت کند، یعنی از وقتی که یکی
از شخصیت های مهم داستان به بیمار روانی مبتذلی تبدیل می شود که بیشتر با آثار
مایکل کرایتون سنخیت دارد تا داستان های گیلیان فلین.
فینچر باید ما را به مقصد برساند و فیلم دو ساعت و نیمه اش را توجیه کند، و او به خوبی از عهده ی این کار برمی آید. او از تسلط و استادی خارق العاده اش از هر نمای فیلم نکته ی عجیب و ناسازگاری بیرون می کشد و لحظه های مهم فیلم جدا تاثیرگذارند. مثلا در نظر بگیرید کارگردان صحنه ی خونین ترین عمل خشونت آمیز فیلم را چگونه طراحی و (به کمک کرک باکستر) تدوین کرده است. این صحنه همراه با موسیقی برجسته و مهیج ترِنت رِزنِر و آتیکِس راس کافی است تا مخاطب، بخش های ساختگی تر داستان و کاراکترهای مکملِ کمتر باورپذیری مثل معشوقِ اِمی در مدرسه ی شبانه روزی که نیل پاتریک هریس (با چاشنی شیطنت) آن را بازی کرده، به دست فراموشی بسپارد.
فیلم هم مثل رمان درصد معینی از مخاطبان را که ترجیح می دادند داستان سیر
متفاوتی را دنبال کند مایوس خواهد کرد. «زودیاک»، شاهکاری که با شکست اقتصادی رو
به رو شد، ثابت می کند با کارگردانی سروکار داریم که قدرت و ارزش سرخوردگی را باور
دارد. ممکن بود تحت تاثیر بازسازی استادانه اما غیرضروری «دختری با خالکوبی اژدها»
(2012) به زبان انگلیسی کسی بگوید "بهتر است" این کارگردان به کارهای
متفاوتی بپردازد، فیلم های بلندپروازانه تر یا غیرمنتظره تر. از سوی دیگر، دنیای
سینما به فیلمسازهای درجه یکی که آثار دلهره آور می سازند نیاز دارد. گمان نمی کنم
گستره ی علاقه های فینچر خیلی وسیع باشد؛ در نیمه ی دوم فیلم «مورد عجیب بنجامین
باتن» کیفیت فانتزی داستان با کلبی مسلکی فینچر در تناقض عجیبی قرار دارد. در
«دختر گمشده» چنین ناهماهنگی ای وجود ندارد. من دیگر دارم کم کم از رنگ زرد خردلی
که ویژگی انحصاری آثار فینچر است، خسته می شوم. اما وجود این ویژگی در ذهن من نشان
دهنده ی این واقعیت است که فینچر از چه راه های متعدد و متفاوتی واکنش های ما را
کنترل می کند. «دختر گمشده» هیچ پیام اخلاقی ندارد، اما چه بسا عده ای در میان ما
که بیشتر گرفتار پارانویا هستند و محافظه کارترند آن را موید دیدگاه های خود نسبت
به زن ها بدانند. من معتقدم که سطح کار فلین بالاتر از این حرف هاست. این کتاب
کمدی سیاهی درباره ی عشق حقیقی از دید بعضی از مردم است و فینچر به خوبی از عهده ی
روایت سینمایی آن برآمده است.
دیدگاه ها
فیلم به لحاظ تعلیق و گره افکنی حرف نداره. فینچر یک بار دیگه استادی خودش رو نشون داد. اون یکی داستان حیلیان فیلین رو برید ببینین چی از روش ساختن، یک فیلم افتضاح.
شاهکار نیست اما فیلم خیلی خوبیه. به هر حال داستان فیلم واقعیه و هر کارگردان دیگه ای غیر فینچر شاید فیلم رو تبدیل به یک فیلم لوس و احمقانه می کرد.
به غیر از پایان افتضاح بقیه ی فیلم عالی بود. بازی ها بخصوص افلک و پایک عالی و در اوج بودندو فینچر هم مثل همیشه حرف نداشت.
رزماند پايک خارق العاده هست. با اين كه انگلیسیه اما لهجه آمريكايی نداره و به خوبي تونسته نقش يک امريكايي رو ايفا كنه. بن افلک و نيل پاتريک هريس هم خیلی خوبن. تايلر پری, كيم ديكنز و كری كون هم بهترین بازی هاشون رو انجام دادن.