....و جنگ همچنان ادامه دارد

شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۳۷


«مکس ديوانه: جاده خشم» روی پرده می‌رود. اين موضوع را نمی‌شد واضح‌تر يا خلاصه‌تر از اين عنوان کرد. سی سال بعد از آخرين باری که روی پرده عريض سينما ظاهر شد، مکس برای گرفتن انتقام برمی گردد. «جاده خشم»، تا حدی باز راه اندازی مجدد سیستم، تا حدی دنباله و تا حدی هم چيزی کاملاً متفاوت از اين دو است که ما را با خود به سفری می‌برد که هم شبيه و هم متفاوت از فيلم های قبلی است. جورج ميلر از بازيگران جديدی استفاده کرده و بودجه ی هنگفتی را صرف ساخت فيلم «مکس ديوانه»ای، که هميشه می‌خواسته بسازد ولی هرگز به طور صد در صد آمادگی ساختش را نداشته، کرده است. صحبت از آوردن سينما به سطح و کیفیت جديدی است... صندلی‌های سالن‌های نمايش دهنده «جاده خشم» بايد مجهز به کمربند ايمنی باشند.


سه دهه فاصله بين اکران «مکس ديوانه: فراتر از طوفان» (1985) و اکران «جاده خشم» بيشتر تابع شرايط بوده تا کوتاهی و عدم تمایل ميلر. در طول اين وقفه، او بارها تلاش کرد تا اين پروژه را به جریان اندازد، اما موضوعات مربوط به درخشش و پرکار شدن (و سپس افول) مل گيبسون، به عنوان یکی از بزرگ‌ترين ستاره های هاليوود، و مشکلاتِ پيدا کردن لوکيشنی متناسب با فيلمنامه جديد باعث شدند که اين پروژه عليرغم چند بار آغاز پیش تولید همچنان متوقف بماند. در اينجا ممکن است گفته شود که اين وقفه ی طولانی به فروش فيلم کمک خواهد کرد- اين نه تنها منجر به اين شد که مرد جوان تری نقش اول را بگيرد، بلکه به ميلر اجازه داد تا زمان بيشتری را صرف جنبه ی نمايشی فيلم کند که در آناليز نهایی به عنوان بزرگ‌ترين نقطه قوت فيلم برای فروش بهتر تبديل شود.

وقتی به فيلم‌های اکشن تابستان نگاه می‌کنيم، اين چيزی است که به نظر می رسد. «جاده خشم» به عنوان يک دنباله ی تقريباً دو ساعته (با تنها يک دوره 15 دقيقه ای بدون هيجان در کل فيلم)، جاده خشم پيروتکنيک، اثر اغراق گونه ی مايکل بی را با اثر پرزرق و برقی از جنس «سريع و خشمگین» ترکيب می‌کند. زمان فراآخرالزمانی فيلم لوله ی آزمايشی است که در آن آدرنالين و تستوسترون در يک کوکتل منفجره ترکيب می‌شوند. با اين حال، عليرغم اين میزان اکشن، هيجان و ضرب و شتم، شخصيت‌ها خيلی خوب پرداخت شده‌اند. ميلر زمان مناسبی را صرف توضيح گذشته ی شخصیت ها و تعاملاتشان کرده است تا از اين رهگذر به آنچه ممکن بود به راحتی به کات‌های مقوایی (مانند فيلم مایکل بی) تبديل شوند زندگی ببخشد. به عنوان يک قاعده هميشگی فيلم‌های اکشن، اتفاقات معقول به نظر می‌رسند چون ما به آنچه برای قهرمان داستان رُخ می‌دهد اهميت می‌دهيم. اما «جاده خشم»، استثنای خوشايندی در اين قاعده کلی است.



ماجراهای اين فيلم نيز در همان آينده ی نفرت انگيز مرد اُمِگایی فيلم‌های «مکس ديوانه: جنگجوی جاده» (1981) و «فراتر از طوفان» رُخ می‌دهد. وقتی همه ی دنيا به بيابان تبديل می‌شود، آب به کالای بسيار ارزشمندی تبديل می‌شود. و وقتی که آزادی تنها از طريق سفرهای طولانی ميسر می‌شود، بنزين نيز بهای زيادی پیدا می کند. داستان فيلم کاملاً سرراست است: مکس روکتانسکی، مرد تنهایی که در غم مرگ همسر و دخترش خُرد شده است (رويدادهایی که در فيلم سال 1979 بيان شده‌اند)، به نيروهای شورشی فيوريوسای فرمانروا  می‌پيوندد تا با ربودن هر پنج همسر يک جنگ سالار به نام ایمورتن جو: اسپلنديد، توست، کيپيبل، دگ و فراجايل با وی بجنگد. با اين حال، اين جنگ سالار تمايلی ندارد تا به مادران بالقوه ی کودکانش اجازه دهد تا برای کشتن مکس و فيوريوسا بروند و قصد دارد آنها را برگرداند. شايد بعضی چيزها پشت بيشتر مردها را بلرزانند، اما روکتانسکی بی دلیل به مکس ديوانه معروف نشده است.

ستاره ی واقعی فيلم کيست؟ مکسِ ديوانه ی هاردی يا جلوه های بصری ديوانه‌وار و باشکوه ميلر. بدون شک اين يکی از بهترين فيلم‌های دنباله ای است که در چند مدت اخير اکران شده است. صحنه های روز فيلم درخشان و رنگی هستند، همراه با تعداد زياد رنگ قرمز و نارنجی و شب‌ها مملو از رنگ آبی هستند که باعث می‌شوند تقريباً همه چيز به صورت سياه و سفيد ديده شوند. تاکيد بر جلوه های ويژه ی عملی (مکتب قديم) بر جلوه های ویژه ی کامپيوتری حال و هوای خاصی به صحنه های تعقيب و گريزها و درگیری ها و زدوخوردهای فيلم داده است که در بسياری از فيلم‌ها (مانند «سريع و خشمگین» مذکور) ديده نمی‌شود. تماشای يک فيلم سه بُعدی در شرايطی که بابت هزينه بليت نگران نيستيد تجربه ی مفرحی است (البته بايد اضافه کنم که اين فيلم هنوز تا جايگاه فيلم‌هایی مانند «آواتار» و «جاذبه» فاصله زيادی دارد).



تام هاردی از تأثير جورج لازنبی اجتناب می‌کند. هميشه پيروی از بازيگری که مُهر ماندگاریِ خود را پای يک نقش زده است بسيار دشوار است. لازنبی خود قادر نبود به تنهایی اين کار را با نقش باند انجام دهد؛ شون کانری در «در سرويس مخفی ملکه» (1969) دست نیافتنی به نظر می رسيد. با اين حال، هاردی در «جاده خشم» از همان صحنه ابتدا خودِ مکس است. شايد اين مرهون فاصله ی سی ساله بين نقش او و نقش گيبسون باشد. هاردی با استفاده از شرايط خاص فيلم مکسی را به ما نشان می‌دهد که راهش را در ميان 120 دقيقه فيلم به خوبی پيدا می‌کند.

همبازی هاردی در جاده خشم، چارليز ترونِ نيمه کچل است که وابستگی خود را به اين نقش با تراشيدن سرش اثبات کرده است. حال می‌توانيم فيوروسای ترون را به معبد قهرمان‌های زن فيلم‌های اکشن در کنار سيگورنی ويور در «بيگانه» (1979) و ليندا هميلتون در «نابودگر 2» (1991) اضافه کنیم. فيوريوسا بيشتر از اين که يک نقش مکمل باشد يک نقش اصلی است؛ فيلم به يک اندازه به داستان او و مکس می‌پردازد. نيکلاس هولت هم نقش مردی را بازی می‌کند که بيشتر نقش اصلی فيلم ديوانه است.



رويکرد ميلر برای افرادی که خيلی زود حوصله شان از فيلم‌های اکشن سر می رود، يک جايگزين دارد. گذشته ی شخصيت‌ها از طريق فلاش بک‌های سريع، يک صدای سرسری و ديالوگ‌های تصادفی ارائه می‌شوند. از لحظات کم اُکتان خيلی کم استفاده شده است. غير از 15 دقيقه استراحت فيلم که به بازيگران و تماشاگران اجازه می‌دهد تا نقش خود را چاق کنند، «جاده خشم» نمره ی قبولی اکشن را می‌گيرد. کسانی که از تعقيب و گريز ماشين‌ها در سه گانه ی قبلی لذت برده اند، عاشق «جاده خشم» خواهند شد. اين فيلم مفهوم "لذت تماشای فيلم در تابستان" را به اوج خود می‌رساند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

بردیا زمانی
  •  9
  • |
  •  17
  • |

    تام هاردی و چارلیز ترون هر دو فوق العاده ان. داستان معرکه ای داره و اکشن فیلم که اصلا اجازه نفس کشیدن به تماشاگر نمیده. یکی از 10 فیلم برتر من در سال 2015.

    بابک نیک طلب
    •  10
    • |
    •  17
    • |

      یک فیلم آخرالزمانی محشر. "مد مکس" یک فیلم اکشن معمولی نیست.

      اشکان آتشکار
      •  7
      • |
      •  20
      • |

        فیلم به لحاظ اکشن بی نظیره. همچین صحنه هایی رو توی کمتر فیلمی دیده بودم. من موندم چطور این صحنه ها تونستن بسازن. درسته تکنولوژی و امکانات هالیوود فوق العاده ست اما ساختن صحنه های تعقیب و گریز به این شکل تنها توی انیمیشن ها دید بودیم.

        افسون زارع
        •  8
        • |
        •  18
        • |

          من فبلم رو بخاطر چارلیز ترون دیدم. بعد از "هیولا" بهترین بازی چارلیزه.